پشت بام چه شد ؟

امشب باید میرفتیم پشت بوم یکی از دخترا پشت داشت حرف میزد اما آروم فندک رو روشن کردم ... تو عمرم انقدر از صدای فندک نترسیده بودم و روشن نمیشد ... سو بالاخره روشن شد اما داخل ۸ دقیقه دوم یدفعه مینا اومد صدام زد و گفت تو اونجایی ؟ و سریع خاموشش کردم و از پله ها اومدم پایین ... ایران گفت هی بچه ها من تا حالا پشت بوم نرفتم گفتم میشه بالا نری مینا گفت اتفاقا چون اصرار داری بالا نریم باید بریم گفتم نه واقعا اذیت نکنین مینا یدفعه گفت هی نکنه ********** ؟! گفتمش خیلی چیزی اینجور نیست