۹۱۹🧁

"کفتر باز "

ی بار یکی از استادهامون سر کلاس گفت میدونین درس نمیخونین ؟ من زمان شما کوه رو جا به جا میکردم ! اصلا چتونه چرا درس نمیخونین ؟؟؟

و بعد گفت سالهای قبل از دانشجو هام پرسیدم میدونین یکی از دانشجو ها چی گفت ؟

ما هم میگفتیم مهندسی دوست داشت ؟ یا کامپیوتر؟ شاید روان شناسی؟

یکی از دانشجو ها که بازنشسته فرهنگیان بود ی سیبیل مشتی گذاشته بود( البته اون موقع دو سه سالل داشت تا باز نشسته بشه الان فکر کنم باز نشسته شده این داستان ترم اول حدودا هست ) گفت کفتر باز بود؟؟؟؟ آخه تو دانش آموزام همچین آدمایی بودن !

.

.

.

عرضم به حضورتون بنده سریال باز هستم 😐 سریال کم بیارم رمان میخونم 🤐 ... عید گفتم سریال فقط انگلیسی نگاه میکنم میخوام انگلیسیم رو قوی کنم اما بعد از ۴ ماه ... ویتامین فیلم کره ایم افت کرده بود رو تخت افتاده بودم و میگفتم من نمیتونم 😖

وقتی فیلم انگلیسی میبینم نمیتونم به چشم سرگرمی و لذت ببینمش همه اش حس میکنم سر کلاسم و باید الان جواب بدم اینجا و اونجاش بازیگره چی گفت و منم برای تیچر تکرار کنم🥴

پ.ن: اون دانشجو هم تاریخ دوست داشت ( البته که به موجودات زنده و بیماری هاشون علاقه نداشت)

۹۱۸🧁

یکی از کتابهایی که دو ترم قبل باید پاس میکردم اما نکردم... زیرا میگفتم من نمیخوام مثل همکلاسیام صرفا با ۱۱ پاسش کنم. میخوام با ۲۰ پاسش کنم🌵 عصر کتاب رو باز کردم تا چندتا فصل سخت رو فعلا حذف کنم و گفتم هر فصلی که کلمه اختصاری انگلیسی داشت حذف میکنم ...well ... انگار همه فصل ها کلمه اختصاری انگلیسی دارن ... پس مبنا رو میذارم هر کدوم که که مغزم نتونست هندل کنه حذف میکنم 🤐

پ.ن: این روزا اصلا نمیتونم تمرکز کنم ! نمیتونم روی متن کتابهام تمرکز کنم البته هیچ کس اطرافم درس نمیخونه ... خوابگاه ما هیچ کس درس نمیخونه ... دانشگاه قبلی ی سالن مطالعه خفن داشت پر آدم بود اما اینجا برعکس

بی حوصله و عاشق گوشیمم🤕

۹۱۷🧁

۱- 🍀

۲-بیشتر اوقات میگن من و ساکورا هم اتاقیم خیلی شبیه بهم هستیم ! ( مخصوصا تو اون عکسی که دو تامون کنار هم نشسته بودیم لباس جیگری شال مشکی و فرق کج و دو تا مون داشتیم از گوشه چشممون نگاه میکردیم) اینجوری که چند بار دوتامون رو دیدن و چند بار گفتن شما خواهرین ؟ و ما هم گفتیم نه ! حسش چجوریه؟ اوایل قبل دیدن ساکورا فکر میکردم ی آدمی رو دقیقا شبیه خودم ببینم بهش میگم وای چجوری تو انقد شبیه به منی ؟ اما واقعیتش هر کی درگیری های خودش رو داره و تمام واکنش ی آها هست !

۳- من خوشم نمیاد یکی برای خواستگاری اول بیاد با بابام صحبت کنه :/ پس من چی ؟ نظر من چی میشه ؟ داشتم به مادرم میگفتم چرا همه قبل خواستگاری با هم دوستن اما واسه من همیشه میخوان با بابام صحبت کنن ... مامانم گفت خب درستش همینه اول باید با بابات صحبت کنن ، از اونجایی که تو جزو نسل جوونی انتظار میره به خودت زنگ بزنن اما چون این اتفاق نمی اوفته احتمالا ازت میترسن و ترجیح میدن با بابات صحبت کنن ... من: اوه ! اما من یخم دیر آب میشه نمیتونم با هر کی بخندم -_-

۵- قبل مراسم خاکسپاری پدربزرگم مهمونهامون از شهر های دور اومدن من اومدم به مهناز خانم سلام کنم

که ایشون گفتن تو xهستی؟ (اسم خواهرم رو گفت !)

خواهرش شهناز اشاره کردچشمک زد و گفت نه

مهناز گفت چرا دیگه این x هست مگه نگفتی x سفیده اون یکی سیاهه خب اینم سفیده

من : 😐

شهناز: نه این اون نیست

مهناز : آقا خودت گفتی x سفیده ! این که سیاه نیست سفیده !رو به من مگه نه ؟

من :😑

مهناز خانم دوباره : این همون سفیده هست !

خواهرش شهناز : نه نه این اون نیست !

واقعیتش رنگ پوستم گندمی هست تو مراسم ناهار نخورده بودم و پریود بودم رنگم عین گچ سفید شده بود 😶

۶- نونام گفت میدونی همه میگن پرستاری خوبه اما انگار مزایای بقیه شغل ها رو نمیدونن ی نفر که تو بانک هست میتونه وام بگیره تو شهر های مختلف رستوران دارن ، هتل دارن حقوق دارن مرخصی دارن اما پرستاری هیچی از اینا رو نداره تازه خیلی بیشتر هم باید براش بخونی

۷- داداشم پیام به نونام داده با این مضمون که : خواستگار اومده برات در حد بنز 😍😍😍😍

نونام میگه این چشای قلبی چی میگن ؟ انگار من تا حالا کسی برام نیومده ی جوری اینو😍 فرستاده انگار تو بیابون کفش پیاده کرده! اصلا چرا اینا برای تو نمیان ؟

گفتم والا از اونجایی که شما پوستت سفید هست و شاغل هستید تو این زمونه برای پسر آقا نجف که تازه درسش تموم شده کم چیزی نیستین!

گفت الکی نگو تو هم سفیدی !

گفتم مهناز خانم که منو آسفالت کرد 💣

پ.ن: عکس هم خیلی خوشگله!

۹۱۶🧁

در راستای اینکه هفته پیش فامیل میگفت عین این بی خیالا نشستی برات مهم نیستی با پسری آشنا بشی ... عمرت داره میگذره همیشه پوستت شاداب نیست و باید ازدواج کنی

این فکر اومد سراغم که شاید فامیل درست میگه ! شاید واقعا من تلاشی برای پیدا کردن نیمه گم شدم نمیکنم !

پس ی برنامه دوست یابی نصب کردم تا هم شهریام رو بشناسم 🤕 وب سایت نبود اپ بود البته اون تجربه دارها میگن داخل این برنامه ها آدمای خوبی نیستن و منحرفا بیشترن...

بعد من فهمیدم رو طرز حرف زدن خیلی حساسم :/ اونا تو چت اینجوری بودن حالا ما چیزی گفتیم تو خوب باش تو بخاطر ما صبر کن بساز اخلاق ما رو تحمل کن :/

هشدار :

* هیچ وقت عکس ندید

* هیچ وقت شماره ندید آی دی ندید

درسته اولش خیلی خسته تون میکنن که نه عکس بده ولی باور کنید ۷۲ ساعت ( برخی اوقات تنها ۱۲ ساعت ) بگذره روی واقعیش رو که نشون داد تازه میفهمین اصلا ارزش ادامه چت کردن رو نداره چه برسه به آی دی دادن و عکس دادن و شناخت بیشتر ...

بعد کلا از این برنامه بدم اومد و ازخودم بدم اومد ...پس دلیت اکانت کردم

و حالا دوباره برگشتم سر خونه اول نیمه گم شدم گم شده :(

این ویدیو هم بی ربط نیست :(

https://www.instagram.com/reel/C_JMDKYokkX/?igsh=YTRseWJtNTVibW5s

۹۱۵🧁

چند روز پیش به تیچر زبانم گفتم فکر میکتم استعداد یاد گرفتن ی زبان رو ندارم ، چون واقعا فکر میکنم پیشرفتی ندارم بعد اون ی سری حرف زد البته اونم چیزی نگفت درباره اینکه پیشرفتی داشتم و بعضی از بچه های کلاس از این موضوع خبر داشتن

داشتیم تمرینای کتاب رو حل میکردیم یکی از خانما گفت دوستم رفته کشور x همه چی رایگانه فقط باید زبانشون بلد باشی و اون الان برگشته تا دوباره زبان اونجا رو بخونه برگرده و رو به من گفت چرا تو برای ارشد نمی خدای بخونی برو اونجا؟

بچه های کلاس اینجورین درباره چیزی که بابتش ناراحتی باهات شوخی میکنن

گفتم اونم من ! من تو انگلیسی موندم :/

گفت اگر اینجا بمونی بعد ها پشیمون میشی چون سنت بالا میره و درگیر خیلی مشکلاتی تازه الان مجردی اگر ازدواج کردی دیگه نمیتونی بری برو اینجا نمون ( این خانمه خودش خیلی پشیمونه از موندن ی بار گفت من قبل ازدواجم ایلتس ام رو گرفتم قرار بود برم مالزی همه کارهام رو انجام داده بودم اما سال آخر گفتم با ایشون (همسر فعلیش) دوست بشم منکه میخوام برم اما برگشت بهم گفت من تو رو میخوام ! همینطور که میبینید من هنوز اینجام ی نون نمیخره و من هر روز میگم چرا من اینجام؟)

تیچر گفت البته تو به سختی ها عادت میکنی مثل من ( این تیچرمون ایرانی نیست اما مادرش ایرانیه میگه تنها کشوری که حاضره زندگی کنه آمریکاست بهش گفتیم تو که میتونی بری چرا نمیری؟ چیزی نگفت . انگار الان فقط ی زتدگی آروم میخواد مثل دیوید بکهام که الان هی از مرغ و خروساش تو اینستا استوری میذاره😹😹😹😹)

زهرا گفت نکنه بخاطر دوست پسرت تمایل نداری؟

گفتم نه پسری در کار نیست

همون خانمه برگشت گفت حتما دختر در کاره خندید گفت زهرا بره خارج با ی ایرانی ازدواج کنه و دوباره برگرده همینجا و بعد ریز ریز خندید

پ.ن: همه فکر میکنن چون داری زبان میخونی حتما چمدونت آماده بلیط ات تو دستت فردا میخوای بری در حالی که من میخوام فارغ‌التحصیل بشم برم سر کار و بشینم تو خونه ... دیگه حوصله کتاب خوندن رو ندارم خلاصه پول میخوام آرامش میخوام مثل دیوید بکهام که عکس از مرغ و خروسش میذاره کل دغدقه من تغییر شکل مبلهای تو خونه باشه امروز چی بپزم لباسم رو خیاط چطوری بدوزه ؟ از دانشگاه و استادا و ماجراجویی جدید خسته ام( البته این چیزیه که من میخوام ممکنه شرایط جوری بشه که قابل پیش بینی نباشه)

۹۱۳🧁

۱- حال بهم زنه

۲- تو این اپ که تازگیا نصب کردم بیشترا سعی میکنن بگن قدشون بالای ۱۸۰ هست دخترا همه عکسهای ادیت شده گذاشتن . من چی گذاشتم؟ ی عکس از صفحه ی رمان مصور صدای آژیر اونجا که پسر نقش اول داره پشتش به مبل هست میخواد بره تو تراس

۳- حرف زدن با همشهریت خیلی خوبه لازم نیست کتابی حرف بزنی راحت با لهجه همه چی رو میگی و اونم میفهمه انگار ی وزنه چند کیلویی از رو دوشت برداشته شده

۴- احتمالا این اپ رو ببندن ...

۵- همه جور آدم اینجا هست اما منحرفا بیشتر

۶- ی نفر بود کاملا شبیه تامی شلبی بود همینجور پروفایلش رو باز میکردم و میگفتم شاید اشتباه دیدم ولی واقعا خودش بود .. گس وات ؟ من واقعا از طرز حرف زدنش ناامید شدم ... ی دختر چی میخواد به ی نفر تکیه کنه اما از اول وقتی که ما شروع کردیم به حرف زدن هی درباره این گفت که انسان باید تا ۵۰ سالگی عمر کنه باید بمیره چرا باید پیر و زشت شدن خودش رو ببینه ...

۷- فهمیدم نمیتونم با ی تهرانی چت کنم ... البته از ی جایی به بعد تصمیم گرفتم ناراحت نشم اینجور فکر کنم تو خونواده شون با این طرز فکر بزرگ شده

نمیدونم ... تجربه خوبی نبود ... همینکه قطع کردم بلاک کردم

بعد همشهریم پیام داده تو رو خدا من تا اخر عمرت تو رو خوشحال نگه میدارم گفتم اون که قیافش شبیه تامی شلبی بی ای طو شد مو از بچه *اسم شهر* کله فرفری چه انتظاری باید داشته باشم؟

۹۱۳🧁

یکی از دوستام که ی شخص برون گرایی هست زمانی رو ما با هم صمیمی بودیم (شاید واقعا صمیمی نبودیم من فکر میکردم بودیم) یدفعه بخاطر قضیه ای جوری باهام برخورد کرد که انگار نامرئی ام!

همینجوری امروز تو فکرم افتاد پیجش رو نگاه کنم حدود ۵ ماه پیش پستی رو گذاشته بود اینکه همه ببخشنش... در واقع جمله اش این بود " اگر دعوایی بحثی کدورتی بود پس منو حلال کنید یا پیام بزارید راضی تون کنم"

اما اگر بهش بگم جوابش اینه : من واقعا تو رو نمیشناسم ! من با هم گرم و صمیمی رفتار میکنم شخصیت من اینجوریه .

.

.

.

اوه !

۹۱۲🧁

بعضی وقتها دلسوزی های فامیل بیش از حد آزر دهنده میشه

همه شون میگن چرا ازدواج نمیکنی؟

انگار دست منه! خب منم ببینم از ی نفر خوشم بیاد تنها نمیمونم

۹۱۱🧁

فقط منم که وقتی آرایش میکنم حس میکنم دارم خودم رو برای یکی اثبات میکنم ؟

یا چون سینگل به سر میبرم همچین فکری میکنم ؟

۹۰۵🧁

خدا کنه ی روز این خط چشم از مد بیوفته

همونطور که ابروی خطی از مد افتاد🧡

هر روزی که میخوام بکشم ی چالشه

ی همکار داشتم تو موسسه این هر دفعه که خط چشم میکشید ی شکل بود

اما واسه من

روزی که ایران میکشید کامل دور تا دور چشمم رو میکشید

مینا فقط دمش رو میذاشت

سنا بلند و بالا میکشید

مهرخ دستش همگی میلرزید

من هر دفعه با ی خط چشم متفاوت ظاهر میشدم☕🍩

۹۰۹🧁

یکی از همکلاسیام از تعطیلات برگشت و برای همه مون سوغاتی آورده داخل ی پلاستیک کوچولوخاص ی کوچولو سویا ی کوچولو برنجک و حدود ۱۵ سانت بادام سوخته ( ی شیرینی شبیه آجیل بار یا اسنیکرز تو مغازه ها اما اسنیکرز کاکائو هم داخلشه )

خیلی دختر مهربونیه🥺🥺🥺🧡

۹۰۸🧁

اینستاگرامم حالا هی ی تبلیغ رو نشون میده که خانمه میگه : حالا هر کجا اراده کنی میتونی حموم کنی !!! و شلنگ آب باز رو میگیره رو سرش🤣🤣

۹۰۷🧁

به یک نفر گفتن آرزوت چیه ؟ گفت میخوام پول زیاد داشته باشم اما برکت نداشته باشه گفتن آخه وقتی پول داشته باشی اما زخم معده داشته باشی نتونی بری ی رستوران چلو کباب خوب بخوری این چه سودی داره؟

.

.

.

چند هفته پیش یکی از دخترای خوابگاه گفت من آرزوم با ی مرد پخته ازدواج کنم زن دوم ی مردی باشم

یکی دیگه از بچه ها که مادرش فوت شده بود و پدرش زن دوم گرفته بود گفت ما به زن پدرمون احترام میزاریم البته زن گرفتن پدرم بعد از فوت مادرم بود اما اگر این اتفاق تو خانواده خودت بیوفته تو تا آخر عمرت ازتمامی کسایی که زن دوم مردی شدن متنفر میشی

.

.

.

اینجوریه که بعضیا حتی تو ذهنشون هم نمیتونن آرزوی خوبی برای خودشون داشته باشن حتی تو فکر هم دنبال منطق هستند واقعیت و خیال رو قاطی میکنن

۹۰۶🧁 بو

این چیزی که میخوام بگم درکش یکم سخته اما تا اونجا که میتونم بازش میکنم

بدن ۷ تا چاکرای اصلی داره چاکرا میگن کانون انرژی تو بدن هست و هر موجود زنده ای اونو داره و هر کدوم از اخلاقیات ما به یکی از اونها برمیگرده مثلا ترس( هر ترسی چه ترس از جن و تاریکی چه ترس از فیلم ترسناکی که میبینید) و خشم و امور مادی و ماتریکس چاکرای ریشه رو ضعیف میکنن و برعکس شجاعت آرام بودن تو ماتریکس نبودن اون رو قوی میکنه غم و ناراحتی و گریه زیاد برای چاکرای خورشیدی ... مثلا میگن غم زیاد و گریه زیاد چاکرای خورشیدی رو ضعیف میکنه معده روی چاکرای خورشیدی هست پس معده درد شما بدتر میشه یا ربط خشم و استخوان درد و دندان درد یا فکر زیاد درباره مسائل مالی و ماتریکس رها نکردن گذشته با زانو درد وگردن درد مثالهای اینطوری .

هر انسانی که دوتا چاکراش به تعادل برسه میتونه این بوی انسانها رو حس کنه هر انسان بوی خاص خودش رو داره

و این بو بخاطر دوتا مسئله هست

ی بو برای غذاهایی که میخوره که بوی بدی نیست

و ی بو بخاطر اخلاقیاتش هست که اصطلاحا میگن بوی قرین طرف هست و انسانی که خوبه پیشش برین بوی خوبی رو حس میکنین ولی کسیکه قرین داره دروغ میگه غیبت میکنه قضاوت میکنه تو هین میکنه کسیکه دوتا چاکراش به تعادل رسیده باشه حالش بد میشه این رو میبینه چون بوی گندی رو از این شخص حس میکنه (فقط شخصی که دوتا چاکراش به تعادل رسیده این بو رو میشنوه ... ۹۰ درصد مردم چون زیاد درگیر ماتریکس هستند و روی خودسازی خودشون کار نمیکنن و یک روز در میون غیبت میکنن دروغ میگن تهمت میزنن چاکراشون تعادل نداره پس چیزی نمیشنون )

شاید باورتون نشه کسایی که نماز اول وقت(فقط اول وقت نه قضا شده یا دیر وقت ) میخونن تو ماورا دهنشون بوی خوش میده حتی اگر طرف دهانش تو دنیای انسانی بو بده که این بحثش جداعه ممکنه طرف معدش مشکل داشته باشه دهنش بو بده متاسفانه خیلی از انسان ها این بو رو دارند و به همین خاطره خیلی از عرفای بزرگ (نه استادی که عارفه بلکه عارف بزرگ ) بعدها میرن تو تنهایی خودشون زیاد جایی نمیرن زیاد ارتباط نمیگیرن زیاد تو جمع ها نمیرن هر کسی رو ملاقات نمیکنن چون طرف از ده متری وقتی بو رو حس کنه نمیتونه تو جمع وایسه یا اگر قرینش رو ببینه که دیگه بدتر

البته اگر الان همچین چیزی حس میکنید بعد ها ضعیفتر هم میشه چون آدم عادی خواه ناخواه کارایی میکنه همون دوتا چاکراه هم از تعادل خارج میشن و اون بوها رو هم دیگه حس نمیکنه

و معمولا مثلا طرف مدیوم هست از خداوند درخواست میکنه چشم برزخیش بسته بشه یا این بو هم بسته بشه

این بوها خاصه خیلی خاصه قشنگ میفهمی طرف این بو رو میده یعنی این دروغ گوعه

اون بو رو حس کنی میفهمی آدم بی رحمیه

اون بو رو حس کنی میفهمی آدمیه که به دیگران الکی تو هین میکنه یا بد دهنه یا بد اخلاقه بداخلاقا بوی خیلی بدی دارند

اونایی که غیبت میکنن بوی گندی دارند

ببخشید من اینو میگم واقعیته دیگه حالا هستند کسانی که به این درجه میرسند ما هم داریم میگیم طرف آگاه بشه بدونه قضیه چیه و وقتی میگیم خودسازی بدونه خودسازی فقط یک مسئله الکی و جزئی و دیدنی نیست ی مسئله هست که تو عالم نتایح خوبی داره خودسازی انقدر خوبه که قرین انسان از بین میره یعنی موجودی که شما میسازیدبه اسم قرین با خودسازی از بین میره پس ببین چه قدرتی داره و بوی خوش میگیره

و بعد موجودات نورانی وقتی وارد خونتون بشه ی بویی مثل گلاب و گل محمدی دیدین وقتی گل محمدی روی حرارته برای گلاب گیری چه بویی میده (داخل گلاب گیری بوی اول رو به تلخیه بوی دوم همون گلابه و بوی سوم بوی مشکه) موجودات نورانی این بو رو میدن ی لوی خوش مثل گلاب و گل محمدی و مُشک ی بوی قاطی اینجوری که اصطلاحا خود موجودات نورانی بهش میگن بوی آسمانها و این بو موندنی هست اگر این موجود بیاد تو خونتون و بره حداقل دو ساعت این بو رو اونجا حس میکنید

حالا اونی که میبینه میدونه اون رفته اما اونی که نمیبینه فکر میکنه اون موجود هنوز هستش

موجودات تاریکی بویی که میدن مثل بوی لجن هست ی بویی هست مثل بوی ام صبیانها و جن های جادوگر بوی چوب سوخته میدن مثلا اگر گازوئیل رو روی چوب بریزی بسوزه ی بوی شبیه این رو میدن تازه نه هر چوب معمولی انگار چوبی که داره میسوزه بوی چوب خالی نیست ی چیزی همراهشه که مثلا چهارتا تخته بذاری رو هم آتیش بزنی ان

بعضی از موجودات ماورایی تاریکی قدرتشون توی بوی عود یا بخور خاصی هست مثلا قدرت بعضیاشون تو عود سندله اصلا این بو رو ووست داره وقتی ورود کنه تو خونت این بوی سندل میپیچه برای همین میگن موقع مدیتیشن عود روشن نکنید

مثلا وقتی عارفی میخواد شاگرد بگیره میگه بعد از خودسازی بیا دوباره ببینمت ... ۶ ماه هم بگذره بیاد بگه من مراقبه انجام دادم دروغ نگفتم قضاوت نکردم خوندم از بوش از انرژی خوار هایی که بهش چسبیدن ( انرژی خوار ها شبیه هزارپا یا دود که هوشمند هستند یا مثل شخصیت اسمیگل یا گالوم تو ارباب حلقه ها که خمیده راه میرفت ... پشت سر فرد راه میرن اینا در صورتی به شما میچسبن که ی انرژی منفی رو تولید کنید دروغ بگید خشم کینه ووو مثلا انرژی خواری که شبیه اسمیگل هست نشون بدید آدم عصبی هستید کل خانواده اش رو میاره محل زندگی تون تا بهتون بچسبه و وقتی شما با دوستتون یا خانواده تون دعواتوک بشه داد بزنید اون بلند بلند میخنده ) خلاصه مثلا شاگردش دروغ بگه که من این کارو کردم به فقرا کمک کردم ذکر گفتم تهمت نزدم عصبی نشدم

اون عارف یا استاد نگاش کنه اون جمعیت انرژی خوار پشتش رو ببینه و بوی بدنش حین حرف زدن رو متوجه بشه به نظرتون نمیگه اگر راست میگی اینایی که پشت سرتن چی هستن ؟ اگر دروغ میگی چرا میخوای خودت رو تو زحمت بندازی وقتی نمیتونی جلوی قضاوت کردنت رو بگیری؟

*انرژی خوار یکم بحثش طولانیه شاید ی روز نوشتم چجورین ☕

۹۰۵🧁

سال قبل مدیر خوابگاه یکی از بچه ها رو اخراج کرد چون میگفت کاپل طور اطراف خوابگاه دیدن شون و گزارش دادن

همه مون اینجوری بودیم که خب ۹۰ درصد دخترا اینجا رل دارن ! اینجوری که یعنی همه باید اخراج بشن

.

.

.

چند روز پیش خوابگاه آب نداشت و مدیر خوابگاه سپرد که سرپرست به بچه ها بگه چون آب نیست برید خونه دوست پسراتون برا حموم تا آب بیاد 😆🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣

.

.

.

پس اونایی که رل ندارن باید چیکار کنن؟😅

۹۰۴

بعد از دو هفته برگشتم خوابگاه

خوشحالم که درست و حسابی ‌کتاب نخوندم ( اگر منه ۱۵ ساله قبلی این رو میشنید جیغ میزد)الان به درجه ای رسیدم و به خودم میگم مردم چرا اصرار دارن ارشد و دکترا بخونن؟

تا تونستم فیلم غیر از زبان انگلیسی گوش دادن و فکر میکنم دوباره تمام مهارت speaking ام رو به کف رسوندم

شهریه خوابگاه ۵۰۰ تومن افزایش پیدا کرده

۹۰۳🧁

رییس: فردا شیفت صبح میای؟

من بی خبر از همه جا : ان شاءالله !

اون: اوکی .پس حتما بیا.

فردا صبح وقتی سه ساعت از شروع کار گذشته : نمیخوام 😭 دیگه صبح نمیام 😭 زیبا ( اسم رئیس جدید) اگر گفتم صبح میام هیچ وقت باور نکن خودت التماسم کن نیام 😭

* وی از فشار کاری سنگین شیفت صبح از ظهر خوابید تا عصر و قول به خودش داد قبل از پذیرفتن هر چیزی کمی فکر کنه🚶‍♀️🚶‍♀️🚶‍♀️

۹۰۲🧁

این نقاشیی هست که یک شخص ایرانی چندین سال پیش برای ۷ طبقه آسمان کشیده منظور از گنبدی بودن این بود که مسطح نیستن و مثل گنبدهای مکانهای زیارتی هستند و ستونهای آسمان که روح هایی که تجربه مرگ موقت یا زندگی پس از زندگی داشتن و از آسمونها در اون جا به جا میشن دو طرف این نقاشی هستند اما اینجا کشیده نشده

۹۰۱🧁

خب این متن رو هر چی رو که فهمیدم نوشتم و همه اسمها رو ننوشتم بعضی هر چهارتا رو نوشتم بعضی فقط یکی رو نوشتم چهارتا اسم فقط یک اسم رو نوشتم .

اینگونه .

" ۷ آسمون و ۸ تا بهشت هست اما برای مردم عادی صحبت از ۷ بهشت میشه چون اون یک بهشت برای پیامبران و امامان هست و کسی درباره اش صحبت نمیکنه

آسمون اول یا "اسمان دنیا" یا اسم دیگرش "رحمان" دودی رنگ یا طوسی رنگ (آسمون بالای سر خودمون نیست این ی چیز دیگه هست )

اسمان دوم اسمش "رحیم" مسی رنگی

آسمان سوم یا "مارون" یا "رضوان" رنگش نور سفید رنگ هست نه نور طلایی بلکه سفید

اسمان چهارم یا "ذاکر" رنگش نقره ای روشن نه نقره ای تیره که به طوسی بخوره

اسمان پنجم هیرون اسم دیگرش"ولی" رنگش طلایی رنگه نور طلایی به رنگ فلز برنج.

اسمان پنجم اسمش "حی " رنگش یاقوت سبز کبود

اسمان ششم اسمش "عظیم" رنگش الماسی یا به رنگ دُر مرواریدی هست

و این آسمانها شکل و طبقاتشون گنبدی هست و وقتی که روی هم قرار میگیرن دو طرف شون ستون هست این ستونها از جنس انرژی هستند و به صورت تونل هستند

اولین بهشت اسمش هست دارو الجلال ‌که میگن در آسمون اوله

دومین بهشت بهش میگن دار السلام

سومین بهشت بهش میگن جنت العدن

چهارمین بهشت ماوا میگن

پنجمین بهشد خُلد

ششمین بهشت فردوس

هفتمین بهشت نعیم

نام درهای بهشت که میگن در آسمانها قرار داره :

اولین در بهشت شکر گذاری هست که سر در این در نوشته شده حمد لله رب العالمین کسانی که شکر گذار بودند از این در ورود میکنند

درب دوم اسمش ریان ( اگر اشتباه نکنم یا رییان؟) هست به معنای شاد بودن و مثبت بودن در زندگی

درب سوم اسمش معروف هست برای انسان‌هایی که معرفت داشتند یعنی کسی رو قضاوت نکردند اگر در توانشون بود به کسی کمک کردند اگر بهشون بدی کردند بدی رو با بدی جواب ندادند

درب چهارم بهش میگن درب صبر میگن که سر درش روش آیه ای درباره صبر نوشته شده و برای مومنینی هست که صبر داشتند مثلا طرف زندگی بهش فشار آودده داره برشکست میشه تلاشش رو میکنه توکلش برخداست شکرگذاریش رو میکنه و تو سختی صبور هست اینجور نیست که بهش فشار بیاد انگشت اتهام رو به طرف دیگران بگیره

درب پنج درب بلا هست که ایه ای درباره رنج کشیدن انسانها روش نوشته شده روی سر درش هست و معلوم نیست که این درب بلا مربوط به کدوم ۷ تا بهشت هست

مخصوص انسانهایی هست که زیاد رنج و سختی کشیدن تو زندگی البته خودشون هم تو حاشیه نرفتن و این طوری نبوده وارد فرقه های عجیب غریب بشن و کارهای عجیب و عریب نکرده سختی بهش اومده اما خدا رو فراموش نکرده و تو سختی به اولیا خدا توهین نکرده

یعنی اون روحی که این جسم انسان رو انتخاب کرده از همچین دری وارد میشه

درب ششم اسمش درب العظیم هست مخصوص پرهیزکاراان و راست گویان کسانی که در راه خدا تلاش میکردند که بهترین باشند یعنی هر کاری که میخواست انجام بده میگفت ایا خدا راضی میشه من این کار رو انجام بدم؟

امام رضا و امام صادق از زبان پیامبر و امام علی داخل کتاب بحار النوار و میزان الحکمت گفتن کسی که از این دربها ورود کنه میتونه به این مکانها که اسمشون بهشت هست میتونه عبور و مرور داشته باشه

دیگه این بستگی به انرژی روح شما و ارتعاش شما قدیمی طورش توشه شما کار خوب شما بستگی داره

داخل کتابهای بودای و گفته شده این ۷ تا بهشت تو ۷ تا سیاره متفاوت هستند و اگر انسانی بشی که از نظر نفس و شهوات و وابستگی های این دنیا یا ماتریکس بتونی خودت رو به درجات بالا برسونی و این مسائل رو بذاری کنار میتونی

ماتریکس یعنی ۲۴ ساعت تو اخبار دنیا باشه تو حاشیه باشی اینکه رییس جمهور ونزوئلا کی هست و امروز ظهر ناهار چی خورده

زمین تخت اصلا زمین مثلث باشه به حال تو چه فرقی میکنه

مثلا هندو و بودایسا که نزدیک سی چهل تا سبک دارن همه اینا اعتقاد دارن ۷ تا طبقه جهنم تو زمین هست و بهشت تو آسمان هست ( من نمیگم اینا درست میگن دارم میگم همه شون تو این مورد اتفاق نظر دارند)

اسم دربهای جهنم با طبقاتشون یکی هست

درب اول جهنم که هم اسم طبقه ی اوله جهیم هست

دوم لذی

سوم سَقَر

چهارم حَتَمَه که میگن اینجا هر کسی قرار بگیره تمام ذره ذره وجودش آتیش میگیره و خاکستر میشه و دوباره جمع میشه

طبقه پنجم یا درب پنجم که بهش میگن حاویه که خیلی روایت درباره اش هست و میگن خیلی طبقه بدی هست

طبقه ششم اسمش سعیر هست

و طبقه هفتم بهش جهنم هست این جهنم که میگن همون طبقه هفتم هست

ولی فرقشون چیه ؟

بهشت طبقاتش رو به بالاست و اما جهنم رو به پایینه

بهشت تو آسمون و جهنم زیر زمین

و منظورشون از زمین ، زمین کره زمین نیست

ی روایات هست که امام صادق میگه بنی امیه و کسانی که هم افکار بنی امیه هستند میگن سوختنشون تا از پایین بسوزه بیاد بالا ۷۰ سال به زمان انسانی طول میکشه

و درباره دنیای اجنه شهرشون رو حصار میزنن و حصارشون شبیه گنبده روی شهرشون و در واقع بحث انرژیه. مثلا جنگ بشه تیر بندازن این تیرها به شهرشون نمیاد و میخوره به این حصاره

این حصار رو با انرژی های خودشون و سنگها و طلاهاشون هست و قوی ترین حصاری که روی شهر جن میتونه زده بشه انرژی کالبد یا روح انسان هست که با سر سوزن انرژی انسان میتونن کل شهر رو حصار گنبدی بزنن

موجودات فرا بعدی حصار هاشون هرمی شکل هست مثل اهرامه ثلاثه مصر مثل الهه های باستان اما الباقی موجودات چه نور چه تاریکی همگی حصارشون گنبدی هست

* اینکه مثلا شما برید پیش دعانویس جادو بزنید و سر سوزن انرژی روحتون رو به تاریکی بدید به هر دلیلی ... یکی از ضرر هایی که به شما میرسه وقتی موقع مرگ روح شما بخواد بالا بره باید روحتون و کالبدتون تکمیل باشه ... یک سر سوزن از انرژی روح شما توی ۱۲۰۰۰ تا دنیا گم شده باشه پازل روحتون تکمیل نیست و روح شما بالا نمیره و عاقبت روح شما میشه مثل کسایی که شیطان پرست بودند و روحشون رو فروختند

۹۰۰🧁

از اونجایی که بیشتر پیجهای ایرانی طراحی چهره انجام میدن و سیاه قلم کار میکن

چندتا پیج خارجی پیدا کردم که با مداد شمعی و مداد رنگی کار های خوبی انجام میدن :

15.28studio : با آبرنگ بیشتر کار میکنه و بیشتر از همه یک استودیو پر از گل برگ انجیری خفن داره 🪴🥰

Crayon.rabbit: خوراکی و حیوون با مداد شمعی کار میکنه🐥🧁🥨🥰

Catberry.studio : کلی طراح های فانتزی اما ترکیبی از ماژیک رنگی و مداد رنگ 🐙🐢

Fancy.turnip : این پیج و پیجهای پایین عروسکهای بامزه بافتنی درست میکنن 🐡🏵

Beccis_plushies

Onecentcrochet

Waicrochets

۸۹۹🦄

دیشب تو دورهمی بودم و همگی تخمه آفتاب گردون میخوریم و همه مون سعی کردیم ادویه ای که بهش زدن رو با طعمش تشخیص بدیم

Well... من خیلی مبتدی بودم مزه ترشی حس میکردم نمیدونستم آبلیمو هست یا ی چیز شبیه آبلیمو 🍩☕ فکر میکردم باربیکیو هست

نفری که کنارم بود گفت پیازچه سیر فلفل و ی مزه خیلی کمی از جعفری رو هم حس میکنم اما آبلیمو توش نیست

همگی گفتیم اما ترشه ! پس سرکه هست ! گفت نه سرکه نمیتونه باشه

در اخر معلوم شد با طعم سس فرنچ هست اون طعم ترش احتمالا از خامه ترش بوده

.

.

.

محتویات سس فرنچ : سس خردل ، پیازچه ، سیر ، فلفل سیاه یا فلفل پاپربکا شوید و جعفری و سس مایونز یا خامه ترش

محتوابات سس باربیکیو : سس گوجه یا کچاپ ، رب انار ، سس خردل ، نعنا ، شکر ، قهوه فوری

۸۹۸🦄

واقعا نمیدونم چرا بعضی وقتا طعم غذا بازی درمیاره غذایی که درست میکنی مزه اش خیلییییی فضایی میشه مثلا بار قبلی با اینکه نمک ریختم اما برنج بی نمک بود مامانم موقع خوردن گفت انقدر بی نمکه انگار شیر برنجه ! و نگاه رنگ برنج کرد و گفت چرا انقدر سفیده مگه برنج عروسیه ؟ زعفرون زردچوبه بریز توش ! یکمی زرد چوبه ریختم حالا نمک خوبه مزه همه چی خوبه مامانم میگه چرا تلخ شده چرا زیاد زرد چوبه ریختی اینجور بشه ... واسم سواله چطور انقدر میلیمتری مزه کرده درحالی که خودم یک بشقاب برنج خوردم اما چیزی نفهمیدم؟

داداش من سبزیجات و لبنیات اصلا دوست نداره اگر خورد تا یک روز بعدش باید همینجور بگه چرا من گوشت نیست اینجوری که سیب زمینی نمیخوره ، کدو سبز و نارنجی نمیخوره ، بادمجون نمیخوره ماست نمیخوره ، شیر نمیخوره ، عسل نمیخوره ، گوجه نمیخوره ، غذای ترش نمیخوره ماکارونی نمیخوره سوپ نمیخوره آش دوغ نمیخوره حلیم نمیخوره

میدونید بخاطر چیه؟ چون پسره ! بله !

این بار اومدم نمک رو بیشترش کنم واقعا واقعا خیلی کم نمک ریختم اما شور شد !

همگی میگن چرا شور شده ؟

جواب من : نخور عزیزم ... نخور

۸۹۷🦄

۱- پریروز کاری رو نباید انجام میدادم اما انجامش دادم

امروز اومدم آب بخورم آب مزه گندیده میداد قبلا ی رگه تلخی معمولا تو مزه آب بود اما این بار واقعا گندیده بود الان باید شاید دست کم یک هفته این مزه رو تحمل کنم تا بعد بتونم مزه شیرین آب رو حس کنم همه اینا بخاطر کاری که تو چند دقیقه تصمیم گرفتم انجامش بدم... بگو دختر مگه آتیش زیر پات بود ؟ یکم تحمل !

از اون ور حس اذیت شدن تو ساده ترین کارهایی که تازگیا موقع انجامش کمتر اذیت بودم

۲- گالری گوشیم پررر از عکس اون خواننده ای هست که دنبالش میکنم انقدر که میترسم یکی گوشیم رو دست بگیره از این حجم از زیاد بودن بترسه البته آهنگ هایی که الان میخونه گوش نمیکنم ، برنامه هایی که شرکت میکنه رو هم نگاه نمیکنم فقط برنامه ها و آهنگهایی که تا قبل از بیست سالگی خونده رو دنبال میکنم

۳- دلم تنگ شده برای پدربزرگم ... آخه ما همه بابا صداش میزدیم آخرین بار من سه ماه قبل فوتش دیدمش نه یک هفته قبل از فوتش چون حالش خوب نبود زیر پتو بود میگفت تنهام بزارین برای همین گفتم حتما باید وقتی تو قبر میذارنش صورتش رو ببینم برعکس مادرم و پسر خاله که میگفتن این کار رو نکن میترسی ولی من حداقل ته دلم خوشحالم بار آخر دیدمش اون دقیقا شبیه وقتایی که کنارش بودم و اون تو خواب عمیق بود

۴- حدود سه روز هست میرم جایی ساعتی کار میکنم . حدس بزن چی ؟ حقوق این سه روز برابر شده با حقوق یک ماهی که تو موسسه بودم !

۵- امشب غم همه چیز تو دلم اومده ! چجوری باید ۲۲ واحد باقی مونده رو پاس کنم ؟ چرا پدربزرگم نیست ؟ چرا یک ماه وقتم رو تو اون موسسه تلف کردم ؟ چرا زندگی من مثل همکلاسیام نیست؟ چرا تو حفظ کردن درسها حتی به یاد آوردن اسمها و چهره ها انقدر سرعتم پایینه؟ دقیقا چی باعث شده همچین زندگی رو با انقدر درجه ناامیدی انتخاب کنم ؟ چه انگیزه ای داشتم؟ فکر میکنم این زیاده خواهی من همیشه کار دستم میده مثل وقتی که برنامه ریزی میکنم بدون فکر چیزای سخت رو کنار هم میذارم و میگم با این انگیزه ای که دارم میتونم از پسش بر بیام اما فرداش که انگیزه ام رو یادم میره عین چی تو گل گیر میکنم و میگم این چه برنامه ای بود .

۸۹۶🦄

از یک خواهر بزرگتر که چندتا لباس بیشتر ازتون پاره کرده این نصیحت رو بشنوید :

وقتی پدر و مادرتون دعوا کردن برید بیرون خوش بگذرونید یا هندزفری بزنید

چون اینا همینجورن از صبح تا شب کلی سر هم داد میزنن بعد فردا دوست میشن بعد شما میشین آدم بده

بعد تو دعوا دخالت کنی طرف یکی شون رو بگیری میشی آدم بده ... دعوا اینجوریه حق با بابامه اما طرف بابام رو بگیرم مادرم گریه میکنه پس باید حق رو بدم مادرم ولی میدونم بابام بی تقصیره فرداش مامانم میگه این چه طرز حرف زدن بود دیشب ؟ چرا صدات رو بردی بالا ؟ منم گفتم خب شما همه تون داد میزدید ! میگه نه ما زن و شوهریم فرق داریم اصلا چرا تو دعوای ما دخالت کردی ؟ بحث مربوط به خودمون بود

۸۹۵🦄

واقعا بابام گناه داره که زنش مادرمه

نونام زنگ زد گفت چه خبر ؟

گفتم امروز با هم دعوا بودن میدونی شنیده بودم زنها کسایین که تو دعوا تصمیم میگیرن بیرون اتاق خواب بخوابن ، اما الان بابا پتوش رو برداشته اومده جلو تلوزیون بخوابه!

نونام خندید !

گفتم خنده داره؟!

.

..

.

پدربزرگمون قبل اینکه خدابیامرز بشه تا لحظه آخر تشکشون جفت هم بود هر چقدر بحث داشتن از این بازیا نداشتن آخرین بار که مادربزرگ رفت سفر روزی که میخواست برگرده خونه پدربزرگ صبح زود با کت و شلوار نشسته بود بعد جلو همه نوه ها با صد سال سن دست و پیشونی مادربزرگ رو بوسید همیشه میخواستن چایی بخورن مادربزرگ دوتا استکان ست داشت فقط برای خودشون دوتا چایی میریخت ... اون روز بعد خاکسپاری رفتیم پیش مادربزرگ تنها نباشه تا مادربزرگ دوتا استاکاناشون پر کرده کرور کرور گریه میکنه میگه رفیقم دیگه نیست

۸۹۴🦄

اینکه تو فکرت چیزی رو تصور کنی

آیا واقعا خودتی که داری این کار رو انجام میدی ؟ یا ی نفر داره تو رو کنترل میکنه اما چون تو ذهن خودته فکر میکنی اینو خودت داری انجام میدی ؟

اینکه تو ی لحظه از کسی بدت بیاد و کلی صفت های بد رو قبل خواب با صدا های تو ذهنت به اون شخص میچسبونی

اون صدا صدای ذهن خودته یا صدای کسی هست که خوب میدونه صدای تو رو چجوری تقلید کنه اونقدر شبیه که فکر کنی "این صدای خودته این همه تنفر رو خودت داری بیان میکنی " ؟

افسرده هستی ؟ یا یکی داره وادارت میکنه افسرده باشی... جوری که فکر کنی این واقعا حس خودته !

۸۹۳🦄

دیشب تو تاریکی وایساده بودم تا در خونه مادر بزرگم رو قفل کنم کلید پیچ نمیخورد تا قفل بشه

کلید رو در آوردم ی جا نشستم کلید رو گذاشتم کنارم هوا تاریک بود ی سنگ فیروزه اونم چون فیروزه ای بود براق بود دیدم کنار کلید هست

اینجوری بودم که : فیروزه کنار کلیدهای خونه چیکار میکنه؟

زنداییم با روغن چرخ خیاطی اومد وقتی وایسادم و اون لامپ رو روشن کرد و به قفل روغن میزد تازه دیدم ی چیزی ازش آویزونه ؟ گفتم این دعا هست ؟ زن داییم گفت نه خالیه بعد دست زد گفت عه انگار پره !

نگاه دستام کردم گفتم یعنی من الان بهش دست زدم ؟! گفتم اینو مادر بزرگ مینداخت گردنش ؟

مار از پونه بدش میاد پونه دم در خونه اش سبز میشه

۸۹۲🦄

دفترچه ی رهایی :

ریتم سریال آروم و دلنشینه! خبری از معجزه و اتفاقات عجیب نیست. مثل زندگی‌های معمولی. صدای حیرجیرک‌ها و باد، آفتاب و سبزی مزرعه‌ها حس خیلی خوبی داره ...

داستان درباره شخصیت هایی هست که هر کدوم به نوبه خودشون میخوان از دغدقه هاشون به رهایی برسن درباره دختری که تو روستاهای اطراف سئول زندگی میکنه و هر روز صبح با مترو میاد سرکار و عصر برمیگرده روستا خونشون همین روزا آقای عجیبی به نام آقای گو به عنوان شاگرد پدرش در همسایگی شون خونه اجاره میکنه و همین حین ی سری افراد سرکارش کلابی به اسم کلاب رهایی تشکیل میدن و همه اونها میخوان رها بشن از یه پوچی ، ناامیدی ، غم ، تنفر ، تفکر اشتباه و …

و قانون این کلاب این هست :

1 وانمود نکنید خوشحالید

2وانمود نکنید ناراحتید

3 همو دلداری ندید و قضاوت نکنید

4اونمود نکنید رها شدید

( کمی شبیه قانونهای خودمون تو بلاگفا هست! فکر میکنم همینکه بچه ها تو بلاگفا وانمود نمیکنن و اون چیزی رو که واقعا حس میکنن میگن رو دوست داشتنی شون میکنه !)

این دختر تو رابطه عاشقانه اش دچار مشکل شده ، رییسش یک ادم دیوونه هست که همیشه تا دیر وقت نگهش میداره ، کمبود اعتماد به نفس داره افسرده هست و اون بعد احساسی بودنش کامل تو وجودش مرده !

<<<<<<انتقاد و توضیح این سریال از من نیست چون خودمم درک بعضی قسمتهاش برام سخت بود مخصوصا قسمتی که دختر داستان گفت "منو پرستش کن" انتقادات دو قسمتن قسمت اول که میگن اونها عاشق هم شدن و بهم رسیدن قسمت دوم که میگن اونها فقط به تکامل و رهایی هم کمک کردن و بهم نرسیدن >>>>>

میجونگ وقتی به آقای گو پیشنهاد داد باهم حرف بزنن (فقط حرف بزنن عین تراپی قرار نبود دیت برن یا همچین چیزی فقط دختر پیام بده و از روزمرگیش بگه ) این پیام رو برای آقای گو فرستاد :

“منو پرستش کن،جوری که اعتماد به نفس پیدا کنم و خودمو دوست داشته باشم.

‏عشق کافی نیست

‏منو پرستش کن.”

دختر داستان اینجا میگه برای امید داشتن به کسی احتیاج دارن که ستایشش کنه و بهش قوت قلب بده برای رو یارویی با سختی های زندگی

شروع رابطه مینجو و گو یه معامله قرار دادی بود که هم رو بپرستن اما مگه میشه با تظاهر به پرستیدن کسی اونو گول زد و درمانش کرد؟ مینجو و گو به خاطر سود خودشون شروع کردن این رو اما وقتی کم کم دل به هم دادن و گو ترسید جا زد از مینجو ترسید چون این دختر اونو عاشق خودش کرده بود و گو اسیر الکل بودن رو به اسیر عشق بودن ترجیح داد و رفت اما عاشق مینجو بودن اعتیادش به الکل رو بیشتر کرد طوری که بعد دو سال بلاخره فهمید راهی فراری از عاشق بودن نداره و تنها راه رهاییش برگشتن پیش میجو ئیه که هنوزم منتظرشه چون با میجو می تونست نفس بکشه بخنده و شوخی کنه بشه یه ادم دوست داشتنی و اون سکه حکم دارو براش داشت که برا اولین بار رویای اینکه می تونه پاک شه رو ببینه و حس کنه تو قلبش جز عشق چیزی نیست و جز اون چیزی رو نمی خواد

مینجو هم مثل گو تمام این مراحل رو رد کرد اونم همیشه اسیر حس خود کم بینی بود داشت اینکه لابد کمبودی داره که ترکش می کنن حتی وقتی ماشین گو رو دید و فهمید پولداره باز ترسید ازاینکه کمتر از گوئه و حتما اونو ترک می کنه اصلا به خاطر اینکه فکر کرد گو از اون خیلی پایین تر اونو انتخابش کرد اما وقتی اون ماشین رو دید باز ترساش شروع شد وقتی گو خواست ترکش کنه خواست ارتباطش رو باهاش حفظ کنه همیشه منتظر برگشت آقای گو بود تا بلاخره خسته شد از منتظر موندن . عوض کردن شماره ش به این معنی نبود که از انتظار دست برداشت به این معنی بود که تصمیم گرفت گو کسی باشه دنبالش بیاد . میجو بلاخره یاد گرفت قدر خودش رو بدونه و اون کسی بشه که گو رو ول کرده نه گو اون رو

میجو تا قبل از معذرتخواهی دوست پسر سابقش هیچوقت نفهمید چی میخواد و چی تو قلبشه حتی از وسعت عشقش به گو هم خبر نداشت همون عشقی که نمیذاشت دو گو نفرین کنه یا حتی ازش عصبانی بشه ، بلکه دعای خیر همیشه براش داشت .

اون معذرت خواهی همون چیزی بود که مینجو بهش نیاز داشت اونو رها کرد و بعد از رهایی تازه فهمید چقدر دوست داشتنیه و الان جز عشق هیچی تو قلبش وجود نداره

چون حقیقت اینه ادم اگه خودش رو دوست نداشته باشه چطور می تونه بفهمه عشق چیه و اونو داره؟ ادما عشق رو وقتی میشناسن که خودشون رو دوست داشته باشن

میجو : من حتی دعوا کردنم برام سخته..چطور توقع داری حقمو ازش بگیرم؟!

_با من ک خوب دعوا میکنی..

+چون تو دوسم داری.ادم جلوی کسی ک دوسش داره میتونه هرکاری-

دختر خطاب به آقای گو : «روزی ۵ دقیقه هم خوشحال باشی کافیه برای ادامه دادن. مثلا در رو برای یه بچه ای باز میکنی و ازت تشکر میکنه و تو ۳ ثانیه خوشحال میشی و این ثانیه ها کم کم اضافه میشن تا بشه ۵ دقیقه…»

یه چیزی که دوس داشتم تو این سریال این بود که می جونگ تا لحظه اخر فاز نصیحت و سرزنش برای گو برنداشت

در عوض با حرفای قشنگی که راجبه خودش میزد ناخوداگاه روی گو تاثیر میزاشت!

مثلا حرفاش راجبه جور کردنه پنج دقیقه حس خوب توی روز!

یا جمله ای که فک میکنم به شدت روی گو تاثیر داشت، اینکه از این به بعد به کسایی که اول صبح میان تو ذهنت همین لبخند و بزن…

شاید همین خصلتش اونو برای گو انقد جذاب کرد…!(:

میجو خطاب به آقای گو :

“منو پرستش کن،جوری که اعتماد به نفس پیدا کنم و خودمو دوست داشته باشم.

‏عشق کافی نیست

‏منو پرستش کن.”

میجو به آقای گو:

" این برای تو 

قلبم هیچوقت به خاطر علاقه‌ ام به کسی

به تپش نیفتاده

وقتی واقعا کسیُ دوست دارم

برعکسش اتفاق میفته

تپش قلبم کند تر میشه …

انگار که از یه چیزی خلاص شدم

انگار برای اولین بار ته قلبم احساس آرامش میکنم ..

فکر کنم آدم عجیبیم ! "

” حس می‌کنم یه جا گیر کردم، اما نمی‌دونم چطوری می‌تونم رها بشم…”

” من خیلی خسته‌ام! نمی‌دونم از کی شروع شد که همه چیز اشتباه پیش بره… اما الان خیلی خسته‌ام. هر رابطه‌ای برام مثل کار کردن میمونه (برام سخته). هر لحظه‌ای که بیدارم برام مثل کار کردن میمونه… “

سکانسی که با میجو رفته بودن بازار و برای میجو دستکش خرید و اون نخی که دستکشارو بهم وصل میکنه رو با دندون کند، بعد با ذوق به میجو نگاه کرد… حتی میجو محو این حالت مستر گو شده بو برای اولین بار بود که دیدم چشمای مستر گو میخنده و پر از شوقه، شوق وصال :)))

وقتی آقای گو از همسایگی شون میره و میجو بیخبر بود همون روزا مادر و برادرش تو بازار خانمی رو دیدن که خانمه ماجرای سگهای روستا رو گفت انگار نصف شب تو قفس افتاده بودن یا همچین چیزی مشخص نشد قضیه سگها چی بود اما خانمه بعدش گفت دخترتون میجو وقتی فهمید کلی گریه کرد و برادرش خیلی تعجب کرد و مادرش خیلی ناراحت شد چون میجو اصلا راحت گریه نمیکرده و ناراحتیشم پنهان میکرد میجونگ بخاطر دلتنگی گو گریه میکرده و زمانش و که گفت یه ماه پیش مادره متوجه شد سر اون قضیه بوده و ناراحت شد (میجو حتی برای دوست پسر قبلیش هم گریه نکرده بود)

میجو برخلاف خواهر و برادرش زودتر به رهایی و آرامش رسید فکر کنم دلیلش این بود آرامش توی وجود خودش میخواست حتی یک جایی گفت من حتی اگه سئول به دنیا میومدم مشکلم حل نمیشد حتی برای حل مشکلاتش چند قدم رفت جلوتر از خونشون پیش آقا گو برخلاف برادرش و خواهرش که فکر میکردن ریشه مشکلات خانواده و روستا و رابطه و….

و این که قسمت آخر سر سفره غذا اشک ریخت این نشون میداد دیگه الکی خودخوری نمیکنه میتونه احساسش نشون بده

هدف کاراکترا رهایی بود حالا هرکدوم به نحوی،میجونگ دست از نفرین برداشت و اون شخص رو بخشید،چانگ هی فهمید چی از زندگیش میخواد،کیجونگ از احساس واقعیش برای مردی که دوستش داشت گفت،آقای گو کاریو که عذابش میدادرها کرد

حس میکنم بعد از پایان این سریال منم به نسبتی از رهایی رسیدم

حرف بزنم

با هم حرف بزنین

نامه بنویسین

با یه عکس از تابلو ” امروز اتفاق خوبی برات میفته” حس دوست داشتنی بودن به هم بدین

این زیباترین نوع علاقه است.

…بعد دیدن اینکه وسط اون همه روزمرگی و خستگی و غم یه شیرقهوه سرد می‌خوردند یا همون پنج‌دیقه‌ای که می‌جونگ برای حس خوب ازش گفت یاد فیلم طعم گیلاس افتادم که آقای باقری گفت:《رفته بودیم برای خودگشی یه توت ما رو نجات داد یه توت.》واقعا زندگی همینه قرار نیست هیچ اتفاق عجیب و خارق‌العاده‌ای بیفته همین چیز‌های به ‌ظاهر کوچیکه که ما رو نگه داشته و همین ناراحتی‌ها و نگرانی‌هاس که ما رو به هم پیوند می‌زنه.

ولی اقای گو و می جونگ خیلی خوش شانسن که همدیگه رو پیدا کردن.

یه نعمت بزرگه که کسی رو پیدا کنی که بتونی بدون ترس از قضاوت باهاش صحبت کنی و خودت رو ابراز کنی بدون هیچ نقش بازی کردنی.

خود خودت باشی پیش اون شخص.

می جونگ و گو وقتی با هم بودن، خود خودشون بودن

آقای گو :

ادامه نوشته

۸۹۱🦄

منه قبلی یک کینه ای بودم که تا هفته ها قهر میکردم بخصوص وقتی میدونستم صد در صد حق با منه تازه خیلی خوشحال بودم مییگفتم این یعنی من مصمم !

مرغم یک پا داشت میگفتم باید ازم معذرت خواهی کنه بگه اشتباه کردم

... اما این دفعه خودم اذیت بودم ! واقعا مهم نبود کی راست میگه ناراحت بودم باهاش حرف نمیزنم

پس رفتم پیش مینا گفتم میخوام باهات آشتی کنم یک لبخند زد

و بعد گفتم برای همین این کیک کوچولوی عروسکی رو برات گرفتم

پاشد کیک رو گرفت گفت با لبخند گفت چقدر بامزه هست

گفتم وقتی بابت اینکه باهات قهر بودم نارحت بودم

مینا هم گفت منم ناراحت بودم

پ.ن: البته قبل اینکه باهاش حرف بزنم تو سرم میومد اگر قبول نکنه چیکار کنم؟ بعد گفتم مهم نیست من حرفم رو میزنم واقعا میخوام آشتی کنم و باهاش حرف بزنم

*درباره کیک فان کیک : یک کوچولو اندازه سه بند انگشت به شکل خرس هست خیلی بامزه هست باید بخرینش و بخورینش