۲۴۷🐈‍⬛

قسمت سوم 

اتفاقا اون دو نفری که جلو نشسته بودن و از اعماق وجود قررر میدادن وکیل بودن  (نونام و دختر داییم )🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣

اگه بدونید جلو پلیسا چطور صداشون میلرزید 🤣🤣🤣🤣من از همه شون بهتر جواب میدادم به خدا 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣

 

با لکنت زبون و گریه : ب ب ب ب خدا ..... م م  م م ن تو دادگستررررری کار میکنم 🤣😢😢😥😥🤣

۲۴۶🐈‍⬛

قسمت دوم 

خلاصهههه درارو ففل کردیم گوشیامون خاموش کردیم تا کسی مزاحممون نشه و بعد عین بی خیالا غذا سفارش دادیم 🤣🤣 وقتی داشتیم شام میخوردیم صدای درخونه اومد 🤣🤣🤣🤣🤣

داییم پیدامون کرد 😭😭😭😭🤣🤣

 

هیچی دیگه اومد بردشون خونه و دیگه عرضم به حضورتون خبری ازشون نداریم ان شاءالله که سالمن 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣

 

۲۴۵🐈‍⬛

داستان از زبون من نیست 

قسمت اول :

 

 ما همیشه میخواستیم بریم بیرون با ماشیم ما میرفتیم چون بزرگتر و جا دار تر بود این دفعه واسه دور دور دختر دایی گفت با ۲۰۶ ما بریم و ما هم شش نفر چپیدم و وسط قر دادن بودیم تو خیابون ی دفعه این موتوریا اومدن گفتن بزن کنار ... به جرم ک**شف ح**جاب !😕🤣

خودش میگفت ایراد اصلی قر دادن و بوده و اینا چیزی ک**شف نکردن 

خلاصه 

دختردایی هم هول شده بود یا برق پاک کن ماشینو میزد یا میخواست ماشین بندازه تو جوب تازه پشت فرمون سویچو گم کرد 😐🤣🤣 بعد پلیسا نگاه میکردن فکر میکردن ****** چیزی هستن 🤣🤣🤣🤣 دیگه اقاااا ماشینو خوابوندن و ما هم پیاده برگشتیم و ما پیاااده بدون ماشین ، تو این سرمای شب برگشتیم خونه دایی که ماشینش گرفته بودن ... بعد باباش خیلی رو آبروش حساسه 🤲🤣🤣🤣 ... آقا دیدیدیم خاله هام اونجان ... بعد باباش گفت چرا هیچ کدوم شال نزدیدددددد؟؟؟؟ بعد با لگد زد زیر میوه اا 🤣🤣🤣 بعد هممون زدیم زیر گریه عین مظلوما 😭😭😭🤣🤣🤣🤣 چون نمیذاشت حرف بزنیم 😭😭😭😭🤣 باباش گفت دیگه ح**ق ندارید برید بیرون امشب همین جا میخوابید 🤣🤣🤣 آقا با صورت اشکی و **** یواشکی دررفتیم خونه اون یکی خالم  🤣

بعدددددد...