داستان از زبون من نیست
قسمت اول :
ما همیشه میخواستیم بریم بیرون با ماشیم ما میرفتیم چون بزرگتر و جا دار تر بود این دفعه واسه دور دور دختر دایی گفت با ۲۰۶ ما بریم و ما هم شش نفر چپیدم و وسط قر دادن بودیم تو خیابون ی دفعه این موتوریا اومدن گفتن بزن کنار ... به جرم ک**شف ح**جاب !😕🤣
خودش میگفت ایراد اصلی قر دادن و بوده و اینا چیزی ک**شف نکردن
خلاصه
دختردایی هم هول شده بود یا برق پاک کن ماشینو میزد یا میخواست ماشین بندازه تو جوب تازه پشت فرمون سویچو گم کرد 😐🤣🤣 بعد پلیسا نگاه میکردن فکر میکردن ****** چیزی هستن 🤣🤣🤣🤣 دیگه اقاااا ماشینو خوابوندن و ما هم پیاده برگشتیم و ما پیاااده بدون ماشین ، تو این سرمای شب برگشتیم خونه دایی که ماشینش گرفته بودن ... بعد باباش خیلی رو آبروش حساسه 🤲🤣🤣🤣 ... آقا دیدیدیم خاله هام اونجان ... بعد باباش گفت چرا هیچ کدوم شال نزدیدددددد؟؟؟؟ بعد با لگد زد زیر میوه اا 🤣🤣🤣 بعد هممون زدیم زیر گریه عین مظلوما 😭😭😭🤣🤣🤣🤣 چون نمیذاشت حرف بزنیم 😭😭😭😭🤣 باباش گفت دیگه ح**ق ندارید برید بیرون امشب همین جا میخوابید 🤣🤣🤣 آقا با صورت اشکی و **** یواشکی دررفتیم خونه اون یکی خالم 🤣
بعدددددد...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۰ ساعت 22:53 توسط Taxian
|