
چون این ترم ممکنه ترم اخرم باشه قصدم اینه تمام وقت تو اتاق مطالعه باشم و فقط درس بخونم و دانشگاه رو تموم کنم . بچه های اتاقمون تا ساعت ۱۲ و نیم صبح خوابن و کتاب نمیخونن و بیس چهاری اسپیکر گذاشتن میرقصن یا همینجوری میخونن باور نمیکنن دارم کتاب میخونم و همگی اتفاق نظر دارن من دارم چت میکنم یا یک رل مخفی دارم -_-
پس هر ثانیه که از اتاق مطالعه بیرون میام اینو میپرسن :
اون کیه داری باهاش حرف میزنی ؟ -هیچکس
داری آماده میشی بیرون ... هی نکنه داری میری دیت؟ نه دارم میرم مغازه -_-
داریم ناهار میخوریم و یکی از بچه ها میگه به مشکل خوردم . من: میشه از اول بگی؟ اونا : نه مگه تو به ما میگی شبا کجا میری ؟ - من کی نگفتم ؟ من عین کف دست هر دفعه گفتم جایی نمیرم -تو هر دفعه داری دروغ میگی
ی شب مجبور شدم پا به پا شون تا ساعت ۳ صبح بیدار باشم و صبح هم ساعت ۱۲ بلند بشم ... پس شب بعدی ساعت ۱۲ گفتم لامپ رو خاموش کنید بخوابیم ... مه رخ : تو با رلت دعوا میکنی چرا ما باید زود بخوابیم ؟-_-
ساکورا جایی میری ؟ -همونجا که تو با رلت میری و به من نمیگی همونکه برات شکلات میاره (قصیه شکلات اینه تو کلاس زبان یکی از خانما از شکلات سوغاتی آورد ... چون زیاد بود منم به بچه های اتاقمون دادم )
-من کجا میرم ؟ - همونجا که هر شب میری -_-
پ.ن: نفس عمیق بکش ... نفس عمیق .. یک گوشت رو کن در و اون یکی دروازه ... بی اهمیت باش ... حس کن صداشون رو نمیشنوی
* البته ی بار گفتم وقتی با کسی دوستی نباید کسی بدونه چون همینطور بقیه ازت سوال میپرسن شاید اون شخص برای تو مناسب نباشه پس نباید دوستای آدم بدونن تو با کسی هستی ! بهتر اینه موقع عقد بهشون زنگ بزنی بگی اره شما دعوتین اینجوری کل محل و از سوپری وووو هم نمیفهمن تو با کی داری چت میکنی:"/ اصلا چرا باید بفهمه؟
*از اونجایی که تازه یاد گرفتم عکس بذارم و دارم گالریم رو خالی میکنم پس یکم تحملم کنید
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 18:17 توسط Taxian
|