۳۳۵🥭

۱- مادربزرگم اومده بود خونه ما و خیلی جدی موقع ناهار گفت چرا من گوشم نمیشنوه ؟ چرا متوحه نمیشم دارین درباره چی حرف میزنین ؟! مامان گفت خب... هر کی پیر میشه ضعیف میشه و گوشاش نمیشنوه ... مادربزرگ گفت من پیر بشم ؟؟؟؟ عمراااا !!!! ... 🤣🤣🤣🤣
۲- من فعلا حوصله مجازی رو ندارم خیلی چیزها میخوام بنویسم ولی حوصله ندارم اون موقع که کنکوری بودم آمار بیشتر وبلاگا رو داشتم اصلا میدونستم کی جدیده کی قدیمی ... الان شدم یک موجود بی انگیزه زیر پتو
۳- فردا میرم دانشگاه ببینم این فارغ التحصیل شدن کاری داره انجام بدم ... امضایی ؟پولی؟ صحبت با کارشناس رشته ؟
۴- دختر عمو پگاه نامزد کرده و یکسال بوده خانواده اش هم خبر داشتن اما خبر هیچ جای دیگه درز نکرد ... واقعا تو حیرتم ! اگر تو خانواده من داداش سینگل بفهمه یکی ازت خوشش اومده کل فامیل خبر دار میشه !! کل آبروت مثل اب میریزه رو زمین
۵- دوستم فری گوشیش رو برنمیداره و تو واتساپ هم نیست مبخواستم بهش بگم من بالاخره فارغالتحصیل شدم بیا بغل کنیم همو از دور ... که خب نیستش
۶- ی رمان بود میگفت چرا پسرا همه از دخترا خوششون میاد ؟ ... ی شب رفتیم عروسی یکی از فامیلای عروس میگفت من خیلی دلم میخواست این عروس عروس من باشه ... انگار یک قانونه اگر یک خوشگل تو فامیل باشه همه رو سرش دعوان برای ازدواج باهاش ... من اینجوری بودم : چرا پسرا همه از دخترای خوشگل خوششون میاد ؟
۷- از وقتی پدربزرگ فوت شده همه به مامانم میگن ما پدرتون رو میبینم که ازتون کمک میخواد مادرم به دایی کوچیکه گفت پول بدید ی نفر قران ختم کنه برای پدربزرگ دایی کوچیکه گفت پول مراسم و کفن و دفن رو من دادم به داداش بزرگه بگو ... دایی بزرگه هم خدا خیرش کنه هی میگه بواااشه بواااشه بعد از زک ماه میپرسی خب چی شد قرا ختم شد دایی بزرگه میگه نه من به کسی نسپردم ! بقیه خاله ها میگن پول نداریم ... خدا نکنه بمیری و کارت بیوفته دست زنده ها ( نمیدونم شاید واقعا بعدها دایی انجام داد ولی فعلا که نشونی ندیدیم )
۸- وقتی خبر اومد دختر عمو پگاه در حال انجام مقدمات وصلت هستن ... نونام گفت من استرس گرفتم ! حس میکنم عقب افتادم ! ما باید با کی ازدواج کنیم ؟ من اینجوری بودم که تو که دوست پسر داری ! تو دیگه چرا اینو میگی !
۹- دلم میخواد عین عکس بالایی بیخیال دنیا باشم و انقدر خسته نباشم از بی پولی ... یا شاید بی پولی ی بهدنه هست و این ذهن منه که مریضه!