۷۵۴🦥

دلم میخواد سر به بیابون بذارم ، از زرنگی مادرم حالم بهم میخوره واقعا حالم بهم میخوره واقعا حالم بهم میخوره

چون این هفته سرم خیلی شلوغه گفتم برای اولین بار خورشت قیمه درست کنم واسه کل هفته که خوابگاهم

اما مامانم گفت نه ، تو وسایل رو بذار خودم برات درست میکنم ... جلل خالق !

ما تو خونمون خورشت قیمه نمیخوریم چون مامانم دوست نداره !!!!!!!!!!

الان نشستن واسه شام همگی دارن خورشت قیمه میخورن ، حتی ی کاسه هم اضافه نمیاد من واسه فردام ناهار بخورم

دلم میخواد داد بزنم اما نمیخوام ادای دخترای سلطیه رو در بیارم ! ناموسا من چقدر گوشت میخورم که مادرم ترسیده میگه پسرا گوشت دوست دارن بهتره شب قیمه بخوریم !

.

.

.

دلم نمیخواد کل این هفته رو ماکارونی بخورم

۶۳۴🦖

داخل چیزی مشکل پیدا کردم

برای حل کردنش ی روش ریسکی و خطرناک هست

هیچ کس نیست ازش مشورت بگیرم

داداش متاهل که جزئی از خانواده نیست

نونام میگه همه چیز اوکیه ، وضعیت اقتصادی نرماله و من دارم زیادی به خودم فشار میارم ، به مادرم کلی توضیح بدی هیچ واکنشی نشون نمیده و بهش بگی چرا هیچی نمیگه ، چرا هیچ راهنمایی نمیکنه میگه تو و خواهرت و داداشات واقعا فکر کردی من چقدر جون دارم که هر روز بشنوم ... بین تو داداش متاهلت که هر روز با زنش دعواست کدوم تون مهمترین ؟ بین تو و داداش سینگلت که باید کل ماه رو فکر کنیم چجوری باید براش پول جور کنیم کدومتون مهمترید ؟ منم کم میارم خسته میشم

۵۶۳🐡

۱- Can you see me?

۲- بزرگتری که میخواد نصیحت کنه اما تحقیر میکنه رو باید چیکار کرد ؟ به آذین گفتم گفت منم با همین چیزا مواجه بودم ... قبل اینکه غلام رو ببینم ... من اگه با مادرم در این مورد صحبت کنم درک نمیکنه چون تا حالا با این مشکل روبه رو نشده بوده و بدتر از همه وقتی مجبورش کنم ی جوابی بده میگه بقیه درست میگن

۳- چرا همه داخل مراسم هفته مادربزرگ اسم رشته و دانشگاه جدید من رو میدونن؟! 😶

۴- فری تازگیا عضو نی نی سایت شده و ی اصلی برای خودش داره اینکه برای پستهای افراد نظری نمیذارم چون نمیخوام زندگی کردنشون رو قضاوت کنم

۵- ی احمقی از اذیت کردن من خوشش میاد 😐 به تک تک آدمای نزدیکم گفته از دانشگاه xx انصراف دادم ... خیلی حس زرنگ بودن داره از اینکه داره به همه میگه ... اینکه من رو این موضوع حساسم انگار میخواد نمک بپاشه رو زخم -_-

۶-

۵۵۱🐡

۱- خونواده خاله هم اومده و دخترش ۹ سالشه واقعا افسار گسیخته بار اومده ! تنها دلیل خاله ام هم اینه ما تو کاشون آپارتمان نشینیم بچه ها آدم نمیبینن (؟!)

۲- نیلی میگه عاشق بوی واکسه... پس طبیعیه از بوی پمپ بنزین و لاک ناخن خوشش بیاد ... اصلا درک نمیکنم چجوری با بوی اینا سرگیجه نمیگیره یا دست و پاش یخ نمیکنه !

۳- دختر خاله که ۹ سالشه اینجوریه اومده خونمون کلید لامپ رو روشن خاموش میکنه پشت سرهم ! مامانم میگه مگه شما تو کاشون کلید برق تو خونتون ندارید ؟! چرا مثل لامپ ندیده هایی؟؟! واقعا هیچ درکی نداره فقط دنبال هیجانه ... اصلا معنی کاراش رو نمیدونه :/ چند تا شاخه گل رو اوپن بود دیدم برداشته میخوره میگم چرا اینا رو میخوری ؟! میگه خوشمزه هست -_- ...

۴- انگار تربیت بچه خیلی سخت شده 🚶‍♀️🚶‍♀️🚶‍♀️🚶‍♀️🚶‍♀️🚶‍♀️🚶‍♀️🚶‍♀️🚶‍♀️

۵- استیکر بعدی واسه شماره های پست این "🦖 " باشه؟؟؟

۶- آذین میگه خیلی وقت پیش کلیه ام رو سرما زد دردش خیلی وحشتناک بود اصلا نمیشد بخوابم ... الان بابام اینجور شده ، عید شده دکترا همه رفتن مسافرت

۷- پسرخاله میگه خیلی مانع تو خیابونهاتون زیاد زدن ... شب میومدم فکر کردم آب کف خیابون ریخته شده با سرعت اومدم که یدفعه داداشم که رو صندلی شاگرد بود سرش با ضرب خورد به سقف نیسان ...

۸- داخل سریال ایرانی " نون خ " اسم گاوشون جاناتان هست ... جاناتان اسم پسر مو قشنگ داخل سریال strange things هم هست😅

۹- مادرم ی زمانی ( موقع دبیرستان ) گیر به من و نونام داده بود چرا تو خونه با شرتک و این چیزا نمی پوشین؟! دلیلش هم این بود دختر فلانی تو خونه شون اینجوری میپوشه ... موضوع فراموش شد ... تااااا مادرم پسرعموهام رو که تو دهه ۳۰ ، ۴۰ هستن با لباس مثلا غیر موجه دیده ... میگم مامان تو داری واسه شلوراک خیلی گیر میدی :/ میگه آخه شلوراک نیست از این شورتهای راه راه داداشت که زیر شلوار میپوشه رو میپوشن و تو خیابون راه میرن ...

۱۰- tell me pretty lies Look me in the face

۱۱- نونام اومده ^-^

۱۲- خواهرم میگه این چند روز عید شهر دانشجویی خیلی شلوغ شده ! تا نزدیک میدون اصلی فقط مسافرا چادر زدن و همین روزا بود ی خانم رو آرودن تا دچار شوک عصبی شده ... گفتم شوک عصبی چجوریه ؟! گفت اینا مسافر بودن از اصفهان اومده بودن و شوهرش رو تو خیابون شهر دانشجویی با خانمی دیده بود 😬😬 بدنش خیلی میلرزید مثل حالت تشنج و دکتر هم براش آرام بخش نوشت و دکتر گفت ی بلایی سر شوهرش بیارم تا دیگه از این کارا نکنه و هر چی آزمایش بود نوشت و ام آر آی مغز هم نوشت گفتم این کجاش تنبیه ؟! نونام گفت خانمه هیچیش نبود سالم بود فقط دچار شوک شده بود و دکتر هم کلی آزمایش های گرون گرون نوشت تا شوهرش پرداخت کنه حتی خانمه نمیتونست از رو ویلچر بلند بشه و بی صدا فقط گریه میکرد

۱۳- به خواهر پسر خاله میگم قراره ازدواج گل به گل کنین 😃 ... میگه همه اش بخاطر پوله وگرنه چرا خواهر بزرگه ام که هنوز شاغل نیست و مجرده رو نمیخوان ؟!

۱۴ -

۱۵-

۸۱۷🐡

۱- حس میکنم ذهن و مغزم مسموم شده ... اصلا نمیتونم با دید باز به زندگی نگاه کنم ... اصلا نمیتونم بقیه رو درک کنم کارهاشون رو و حرفا هاشون رو احساساتشون برای ی چیز

۲- نونا داره آماده میشه برای عید و همین جور حرف میزد و من گفتم واقعا دلم نمیخواد برای عید خونه باشم و اون روز هم مادرم داشت میگفت نباید جواب بزرگترت رو بدی و بعد گفت اگر فلانی هم اومد و من نبودم براش چایی درست کن . گفتم چرا میخواد بیاد خونمون ؟؟ با تعجب نگام کرد گفت این چه حرفیه ؟ ما آدم زنده ایم معلومه بهم سر میزنیم ! گفتم آخه من اصلا حوصله مردم رو ندارم (و حرف زدن باهاشون )

۳- دادم نیشخند میزنم به تموم اونهایی که ادرسم رو از لیست دوستان شون پروندم 🧃 ... ( ی مرض جدیده )

۴- امشب دوست ؟!هم کلاسی ؟! موقع دبیرستانم رو دیدم و شناختمش و جلو نرفتم

۵- هورمون x ام بعد از سه ماه رفتم چک اش کردم و فقط ده تا اومده پایین ... حس میکنم این همه قرص خوردن بی فایده بوده

۶- فری چند مدت پیش حرف از گروه گوگه میزدم میگفت من دیگه نمیخوام وقتم رو درباره اینا و چیزای بی هدف صرف کنم ! و می خوام زندگیم روی جیزای با معنی باشه ... و یدفعه گوگه میاد لایو و شعر میخونه و فری کلی پیام میفرسته و کلی ذوق میکنه میگه ببین این پسر اومده لایو !!!!! اصلا معلوم نیست فازش با خودش چیه !

۷-

۸-

۹-

۷۶۹🦤

قبلا قبلا ها با پسر خاله تابستون اومدم ساری

ظهر شد و ما گشنمون بود و هی تو ساری با ماشین پدر میچرخیدیم

پسر خاله یدفعه گفت خیلی گشنمه کاش زود برمیگشتیم

منم گفتم میتونیم بریم خونه عموم خودش خانومش همیشه تعارف میکنن که اگه اومدیم ساری و کارمون طول کشید ناهار رو خونه شون باشیم و بعد که هوا خنک شد برگردیم خونه

اون گفت اوه عموت ! همون عموی پولدارت که ی بشقاب برنج تو خونه اش بخوری تا شب خواب نمیره و میگه ی بشقاب برنجم رو خوردن !

من : 😶😶😶😶😶😶😶😶😶

پسرخاله : لازم نیست خونه عموت بریم

.

.

.

بعد این حرف پسرخاله ... دیگه نمیتونم خونه کسی غذا بخورم ... این حس که صاحب خونه راضی نیست و داره تعداد میوه هایی که میخوری رو قیمت شون رو حساب میکنه

مخصوصا بعد اومدن به این دانشگاه و پولکی شدنم (اینکه هی دارم حساب میکنم چقدر باید صرفه جویی کنم و کمتر بخورم و همه اش به پول فکر میکنم )

بعد دختر عمه ها به مادرم زنگ زدن و کلی گله کردن دخترت اینجا دانشجو هست اما اصلا یکبار ام خونه ما نیومده !

به نونا قضیه رو گفتم که چرا خونه کسی نمیرم اما نگاه عاقل اندر سفیهانه ای بهم کرد و گفت اون پسر خاله دیوونه هست تو رو هم دیوونه کرده🚶‍♀️🚶‍♀️🚶‍♀️🚶‍♀️

در حالی که من فقط فکر میکنم این آدما فقط دارن تعارف میکنن ... واقعا اونقدر مشتاق هستن و ناراحت میشن کسی به دیدنشون نره ؟! فقط تعارفه و میخوان به ظاهر نشون بدن که اهمیت میدن و براشون مهم هست و آدمای مهربونی هستن

۷۰۰🦤

داشتم میگفتم پسر فلانی با پدرش رو تو اینسا دیدم ژست اش و طرز لبخندش و نگاهش حتی طرز لباس پوشیدنش شبیه بابام بود

اما بعد سریع میگم مامان قسم میخورم من ازش خوشم نمیاد فقط دارم میگم عکسش رو یدفعه ای و خیلی شانسی دیدم و الان دارم بهت میگم فقط شبیه بابام بود ... من واقعا ازش خوشم نمیاد

مامانمم گفت آره میدونم ... میدونم منظورت چیه !

شاید فکر کنید خیلی دارم واکنش نشون میدم ... اما بار قبل بهش گفتم من فلانی رو دیدم تو اینستا دیگه هیچ توجیهی پشت حرفم نیاوردم !

اما مامانم گفت از فلانی خوشت میاد ؟ چون عکساش رو تو اینستا چک کردی 🚶‍♀️🚶‍♀️🚶‍♀️🚶‍♀️

۶۳۴🌾

اما منم دختر خوبی نبودم

از آشپزی کردن و کارای خونه بدم میومد !

هنوز با این سنم دانشجو هستم ... و ازشون تقاضای پول تو جیبی دارم

هر کاری کرد تا خیاطی یاد بگیرم از زیرش در رفتم

.

.

.

اینجوری شد که دیگه تو روم میگه نه هزارتومن پول درمیاری نه کارای خونه ام رو انجام میدی نه هنر دخترونه داری ! کاش بری خوابگاه دیگه بر نگردی:/

۶۳۳🌾

اما همین پدر و مادرا خیلی خودشون رو دست بالا گرفتن !

اینکه اگر هر کدوم از بچه هاشون رو دوست نداشتن اصلا نباید ارثی بهشون برسه !

در حالی که که حداقل کمترین حقی که ی فرزند میتونه باشه میتونه با حق اقرباش والدینش رو بازخواست کنه بگه تو این خونه یا اتاق اصلا حال باهاش نمیکنم ، برام ی خونه جدا بگیرید یا اجاره کنید !!

یعنی انقددددر حق با شماست !

اما همینا از بچگی تو گوشمون خوندن اگر تمام خواهر برادرات حق شوت رو گرفته باشند تو نباید حق ات رو بگیری چون به بابات فشار میاد به خانواده فشار میاد !!

از احساسات سو استفاده میکنن و برای اولین بار اینجا بهت توجه نشون میدن و بهت وعده و وعید میدن

تا تو کوتاه بیای !!!

🚶‍♀️

هی کوتاه بیا

هی کوتاه بیا

.

.

.

که آخر با دعوا بخوای حق ات رو بگیری

میگن تو خودت کوتاه اومدی ... وگرنه همه حق شون رو گرفتن تو کجا بودی ؟ خواب بودی؟ خودت نمیخواستی !

.

.

.

چه مادری دارم من !

۶۳۲🌾

مادرم میگه اینکه مادر بین بچه هاش فرق میذاره و بین همه بچه هاش فقط اونایی واسش مهمه که استعداد دارن !

وقتی بهش بگی همه تو این دنیا استعداد دارن ! پس مادرا باید همه بچه هاشون رو دوست داشته باشن !

با لبخند میگه همه استعداد ندارن ! بعضیا از بچگی بی استعداد بودن

.

.

.

.

.

.

.

حالم بهم میخوره از تمام این حرفا

مادر بشی بخاطر حرف بقیه یا تنهایی خودت

اما بچه به دنیا بیاد و ببینی

اونقدرا خوشگل نیست که آرزوش رو داشتی !

اونقدرا باهوش نیست !

جنسیتش اونی نیست که آرزوش رو داشتی

یا هر چیزی که تو نگاه اول ازش ناامید بشی اما بگی خب ... حداقل سالمه

طی رشدش کلی تحقیرش کنی و با عصبانیت باهاش برخورد کنی فقط چون اون چیزی نیست که آرزوش رو داشتی

کی اهمیت میده؟

۵۸۳🖤

داداش سینگل از اون دسته آدما بود که از روی که نونام رفت بیمارستان گفت اون جا رو ول کن بیا تو درمونگاه ... به دلایلی مثل کار زیاد ، دیر به دیر حقوق دادن ، ساعت کاری بالا ، رسمی نبودن و...

بعضی وقتها هم میگفت اصلا کی گفته دختر باید کار کنه ؟ اونم تو شهر غریب

یعنی در حالت کلی موافق کارش اونم تو بیمارستان نبود

تا اینکه نونامم گفت بدنم ضعیفه و نمیتونم انقدر سرپا باشم و خیلی وقته دارم کار میکنم اصلا تمایل ندارن حتی قرارداد پیمانیم رو هم تمدید کنن پس اونجا رو ول کرد

بعد داداش سینگل بهم زنگ زد و گفت چرا نونا بیمارستان رو دیگه نرفت منم همین دلیلا رو گفتم ... اما اون گفت مطمئنی کسی حرفی نزده ؟ اذیتش نکردن ؟ چیزی نگفتن ؟ با ی حالت آروم و شک دار ازم پرسید ذهنم رفت سمت اینکه شاید داداش سینگل میپرسه ... کسی پیشنهاد هم خو*** ابگی داده ؟

با صدای بلند خندیدم گفتم مثلا کی بیاد همچین حرفی بهش بزنه؟؟

خیلی تخس گفت کجای حرف من خنده داره ؟!

گفتم آخه میگی کی اذیتش کرده ؟!

گفت اون با من راحت نیست و با تو راحت تره دارم میگم دلیلش رو به تو گفته ؟ اگر بدونی و بهم بگی من واقعا قدرت اینو دارم حسابش رو برسم !

گفتم اون درباره این چیزا با من حرفی نمیزنه (ما اونقدر صمیمی نیستیم )

.

.

..

پ.ن: حالا گیرم همچین اتفاقی بیوفته ... منی که بارها به مادرم گفتم دارم اذیت میشم اون فقط بهم گفته تو کارت رو انجام میدی همین ! ... و هیچ حرفی دراین باره به کسی نمیگی

۵۸۱🖤

من واقعا فردوس رو با گرد و خاکاش و بیابوناش بیشتر از کاشان دوست دارم

دیدین همه با چشمای قلبی میگن کاشان!

نه اینکه بد باشه و یا مردمش بد باشه اصلا ... من فقط یاد خاطراتی میوفتم که گریه ام میگیره و فقط یادم میوفته چقدر شوهر خالم اذیتم کرد

و هر روز میگم خدایا اگر قرار به ازدواجه کاش همه مسیرشون به آدم درستی بیوفته ... چقدر بد میشه بعد چند سال بفهمی عاشق آدم اشتباهی شده ... عمرت و احساسات پای آدم اشتباهی صرف بشه

.

.

.

بعد از خونه شوهر خاله برگشتم و مادرم گفت چرا بهم نگفتی ... گفتم به خدا من هر روز بهت زنگ میزدم میگفتم میخوام برگردم و تو میگفتی نه خاله حامله است و واسه رضای خدا اونجا باش ازش پرستاری کن و مادرمم گفت به هیچ کس نگو اخلاق شوهر خالت چقدر ** بوده

آقا اینا اومدن خونه ما نوقع برگشتنشون مادرم دست کرد ی مقدار پولی رو بده به خالم ... خالم از تو جمع این رفتارا خوشش نمی اوند ... این شوهر خاله دید ... با خصم نگاه من میکرد :/

با پسر خاله ... این فرزند این خاله نیست و خیلی داداشیه ... گفتم خاله تو جمع میگه واااهای چرا لزدواج نمیکنی ؟ خواستم بگم والا من شوهر تو رو و رندگی تو رو دیدم ترس ازدواج گرفتم ، پسر خاله گفت خاله سمیرات زندگیش رو دیدی ؟ چرا اونو مثال نمیزنی ؟ گفتم اون واقعا شانس اورد واقعا !

۵۶۶🖤

من خیلی خیلی دلم میخواد از لحاظ رفتاری و طرز فکر شبیه مادرم باشم ولی انگار ناموفق بودم

چون هر چه تلاش کردم دیدم نمیتونم و حرفای بقیه اینجوری بود

از مادرت دختری مثل تو بعید بود ، تو هیچ وقت نمیتونی مثل مادرت باشی ، دلم واست میسوزه تویی که به مادرت نرفتی باید چی بشی

همه این حرفا منو گوشه گیر تر کردن ، چون میگفتن به اندازه کافی خوب نیستی

مثلا ی بار زنداییم گرفتم و این حرفا رو شروع کرد من حرفی نمیزدم اما خسته شده بودم پس چشمام رو چرخوندم و زندایی هم کفری شد و کارد میزدی خونش در نمیومد :/

در همین روزا که تو لاک خودم فرو رفته بودم راضیه حرفی رو زد و منم واسه فان بودن اون کلمه رو تکرار کردم و خندیدم و اون فورا گفت خدای من مادر و دختر عین همید حتی عادتهاتونم مثل همه !!!!

من با این حرف نزدیک بود از خوشحالی گریه ام بگیره انقدر که فامیلهامون تو سرم زده بودند و از همه چیزم ایراد میگرفتن.

.

..

.

بعد اومونی گفت وقتی بچه بودی حتی ۳ سالت بود هم بقیه این دو خیلی بهم میگفتن ... که دخترت عادی نیست و چون دختره فردا درد سر میشه و اما من میگفتم من مادرشم و میدونم اون هیچیش نیست و جلوی من تو خونه هیچ مشکلی نداره و مثلا زنداییت دور از من کلی حرف بهت میزنه و سرزنشت میکنه واقعا تونسته بچه های خودش رو خوب تربیت کنه ؟

۵۵۹🖤

من چند هفته پیش به اومونی گفتم وقتی داداش سینگل جدا شد و رفت پی آینده خودش ... ما باید چیکار کنیم ؟

اون هیچی نگفت و فقط نگاه کرد ... پیش خودم گفتم باز داره بی توجهی میکنه تا جوابم رو نده پس دوباره گفتم ما باید چیکار کنیم وقتی اون دیگه نباشه ؟

و فقط مادرم عمیق تر نگام کرد

تا روزی که داداش سینگل وسایلش رو جمع کرد و رفت ... مادرم دلش گرفت و گفت بیا بریم بیرون و وقتی تو خیابون بودیم جلو تر از من راه میرفت و معلوم بود گریه میکنه و گفت الان باید چیکار کنیم ؟ میتونیم ادامه بدیم ؟

حالا من بودم که امید میدادم و میگفتم ما قبلاها هم بدتر از اینا رو تحمل کردیم ، اون موقع شرایط خیلی بدتر بود چرا ناامید بشیم .

.

.

.

.

وقتی پشت گوشی براش از دکتر رفتنم میگفتم گفت همه اینا به این خاطره ترسیدی و استرس داری

۵۴۲🖤

دیروز خیلی روز افتضاحی بود از اول صبح اش تا نزدیکای نیمه شب

چون جواب همه بهم "اصلا نمیشه" بود

به اومونیم زنگ زدم گفتم خیلی ترسیدم ، اگر اول جوونیم کور بشم چیکار کنم ؟؟ ... مخصوصا آخر کار منشی جوری بهم نگاه کرد انگار بخواد بهم بگه دخترم تو دیگه روزای آخر زندگیته :/

موچول گفت ببین تو با زندگی هر جور تا کنی اونم همونطور باهات تا میکنه سخت بگیری میگذره ، آسون بگیری میگذره ... یعنی تو هر کاری کنی بازم میگذره اما با بیخیالی طی کن و براش تلاش کن

الان که فکر میکنم میگم بهتر نبود تو اون استرس هندزفری میذاشتی و اهنگ گوش میدادی و میگفتی حال الانم خوبه ؟ بقیه هر چی میخوان بگن تو آرامش خودت باید برات مهم باشه و بتونی موقعیت رو کنترل کنی نه اینکه از فکر زیاد بیشتر حال خودت رو بد کنی

ادامه نوشته

۵۴۲🖤

دیروز خیلی روز افتضاحی بود از اول صبح اش تا نزدیکای نیمه شب

چون جواب همه بهم "اصلا نمیشه" بود

به اومونیم زنگ زدم گفتم خیلی ترسیدم ، اگر اول جوونیم کور بشم چیکار کنم ؟؟ ... مخصوصا آخر کار منشی جوری بهم نگاه کرد انگار بخواد بهم بگه دخترم تو دیگه روزای آخر زندگیته :/

موچول گفت ببین تو با زندگی هر جور تا کنی اونم همونطور باهات تا میکنه سخت بگیری میگذره ، آسون بگیری میگذره ... یعنی تو هر کاری کنی بازم میگذره اما با بیخیالی طی کن و براش تلاش کن

الان که فکر میکنم میگم بهتر نبود تو اون استرس هندزفری میذاشتی و اهنگ گوش میدادی و میگفتی حال الانم خوبه ؟ بقیه هر چی میخوان بگن تو آرامش خودت باید برات مهم باشه و بتونی موقعیت رو کنترل کنی نه اینکه از فکر زیاد بیشتر حال خودت رو بد کنی

ادامه نوشته

۵۳۵🖤

ی گیج شدگی موقع دیدن آموزش داشتم ... و نمیدونستم واقعا گیر از کجاست که متوجه نمیشم ؟! تااا الان بعد از جست و جوی فراوان متوجه شدم اصلا چیزی که من یاد گرفتم مقدماته و اصلا اسمش ی چیز دیگه هست و این نیست !

با مثال بخوام توضیح بدم اینجوریه که رفتم آموزش رنگ مو دیدم اما بهم آموزش صاف کردن مو های تحتانی پنگوئن رو دادن 😑🤣😃🤦‍♀️

.

.

.

.

.

.

.

و مادری که منتظر هست من به درامد برسم و دریغ از هزار تومن ... چقدر زیباست🌚🌚🌚

۵۲۲🖤

ی نفر اینجا خودش دختریه که عکس دختر خوشگلی رو میبینه بدو بدو میاد نشون اومونی  میده میگه ببین چقدر خوشگله!!!!! 

 

پ.ن: این چه عادت زشتیه که من دارم ؟! :/ 

۴۹۲ ⚘

مادرم میگه از شرایط سخت بیرون میای 

 

ی وقتا فکر میکنم  بعد از شروع شدن بیماریم تو دبیرستان بعد از اون شرایط و شرایط های بعدش دیگه نمیتونم  استرس و ناامیدی و ترس رو کنار بزارم ... اینکه هر لحظه بترسی نکنه  شرایط بدتر بشه ، خدایا بدتر نشه ! ... ولی میبینی دقیقا افتادی تو جریان و کاری از دستت برنمیاد 

 

شاید این تابستون گشایش باشه... شاید 

۴۸۲⚘

 

 

به حول قوه الهی دیگه داره شماره ۴۰۰ تموم میشه ، واقعا خسته ام شده بود از گل لاله 

ادامه داستان

داخل بعضی فیلم ها دیدین ی خانمی روی سن داستان تعریف میکنه و خیلی خوب ادای شخصیتها رو درمیارن و همه میخ شدن گوش میدن ؟؟ مادربزرگ منم داستان تعریف کردنش همینجوریه ... جوری تعریف میکنه انگار واقعا اونجا بوده واقعا اتفاق افتاده و دیده !

 

ی بار مادربزرگم خواست ارشادمون کنه که هر جایی رفتیم باید دست مادرمون یا گوشه لباسش رو بگیریم تا گم نشیم 

پس داستان جدیدی رو گفت اینکه اون قدیم راهزنا ادم میدزدین و کنار چشمه همه رو تیکه پاره میکردن و بوی خون میومد 

ارشاد مادر بزرگ خیلی اثر بخش بود و وقتی رفتیم امام زاده چادر سیاه مادرم رو نشون کردم ی دقیقه بعد دیدم همه خانوما چادرشون مشکیه!😭🌚

 

 

 

راستی امروز مادربزرگ رو دیدم ، به مادرم گفت تو همیشه به بچه هات میوه داغ میدی ؟! مادرمم گفت آره اونم گفت بدبخت بچه هات چی میکشن😹😹😹😹😹 ی لحظه حس کردم بحث بین  خودم و مادرم هست😭😭🤣🤣🤣

 

 

۴۵۷⚘

امشب 

ادامه نوشته

۴۵۶⚘

از جواب ندادن به تماسهام و پیام دادنام ... معلوم بود گذاشتنم تو تح *&^ ری*&^  م 

اومونی هم مثل همیشه اول از همه گفت اگر میخوای به جایی برسی خونواده ات رو رها نکن تو پدر نداشتی داداشت پول عمل ات رو داد !

گفتم من کسی رو رها نکردم ! ممنونم ازتون که تو تنگی بهم کمک کردین ... اما این آشتی کردن به نفع ما نیست ! پسرت مثل آدم مرفه بی درد شده که تنها کسریش اینه من بهش توجهی نمیکنم ! چرا هیچ کدومتون وضعیت من رو درک نمیکنین که گذاشتینم تو خوابگاه که اصلا چجوری روزم رو شب میکنم... فقط بهم زنگ میزنین بابت کاری که نکردم عذر خواهی کنم ؟ چرا ؟ چون پدری کرده برام؟

بیست سال بشین بین مردم آبرو جمع کن و تهمت دروغ بزنن بهت و چیزی نگی که چون طرف وقتی دانش آموز بودم شهریه ام رو میداده ؟

 

 

 

 

 

خوشم میاد هیچ کدوم کوتاه نمیایم !

 

۴۵۵⚘

نونا هر وقت میاد با عروس و داداش متاهل میاد ! 

اومونی هم چون این داداش رو خیلیییی دوست داره ، هر وقت میاد شاید صبحونه هم گوشت بخوریم!!!!

 

اون روز نونا اومد خونه  و گفت شما چه میدونید من تو خوابگاه چی میکشم ! اینجا تو و داداش سینگل بیکار نشستین صبح تا شب گوشت میخورین !!!! شب اب هویج بستنیمیخورید یا فالوده ، عصر سالاد ماکارونی ، بعد ظهرا میرید بیرون توت میخورید بعد همیشه ناراضین

 

 

من همونجا هاج و واج نگاه میکردم این داره از چی حرف میزنه ؟؟؟

 

داداش سینگل گفت والا ما کل ماه رو صبر میکنیم شما بیاید تا شاید ی چیز درست درمون بخورین همین دیشب که شما نبودید من گشنه خوابیدم و اون خواهرت نونو خیار خورد اون گوشت بستنی همه فریز شده اومونی قایم میکنه میگه نوناتون  بستنی دوست داره ، دو روز خونه نبودی سیاست مادرت رو یادت رفته

 

 

اون شب داداش سینگل گفت چرا اومونی اینجوری میکنه؟!

گفتم حتما پیش خودش میگفته ی دختر میاری تا بیست نگهش میداری و بعد ازدواج میکنه و میره ! و الان بیست سالش شده و میگه من اصلا نمیخوام ازدواج کنم !!! 

گفت دقیقا ... اینجوری میکنه تا بیرونمون کنه :))))))))))))

 

 

 

۴۲۰⚘

از سیزده بدر برگشتیم و مادرم میگه اصلا از زن دایی ات خوشم نیومد ( زن دایی کوچیکه که مهربونه ) میگم آخه چرا ؟ 

میگه انگار کشتی هاش غرق شده بود ! فکرش درگیر هر جایی بود جز جمع .

گفتم اگر زن دایی و عروست جاشون با هم عوض میشد ... فکر میکنم بیشتر بچه هات رو درک میکردی ! 

 

۳۸۰🦊

موقع مرتب کردن کمد دیواری و پتو ها به اومونی گفتم دلم نمیخواد عید باشه ... عید وقتی خوبه پول داشته باشی 

گفت چرا ؟

گفتم عید عروسی پسر عمو و دختر خاله است ... عید بشه آیه میاد تا بهترین لباس رو گرفته و آرایشگاه رفته و بعد به من هی میگن تو چرا ارایشگاه نرفتی ؟ چرا لباس کرایه نکردی ؟ چرا حواست به وزنت نیست ؟ چرا زشت شدی ؟ چرا اَبروت اینجوریه ؟ مگه من دلم میخواد ! حاجی  بهم میگه چرا انقدر لاغری بعد خودش جواب خودش رو میده و میگه آخه بگو مگه گوشت گیرم میاد ؟! و بعد هاه هاه میخنده !!!  کاش کسی خونمون نیاد ... چه خوب که کرونا هست 

 

حاجی درباره وزن تو نظر داده !!!!!! .....

آره !!!!!

آیه از لحاظ درامد مستقل شده اما به عید اینجور نگو 

 

هوا و حس عید خوبه اما این چشم و هم چشمیا و حرف گفتنا اصلا دلم نمیخواد عید برسه 

 

 

 

پ.ن : عید واسه پولدارا خوبه من از همین الان موندم باید لباس جشنم رو چجور تهیه کنم وقتی کرایه لباس و ارایش چیزی حدود ۶۰۰ تومن واسه ی شب میشه ! چه خبره ... 

۳۳۹🦊

فرزند خوب کیه ؟ 

پدر و مادر خوب چه کسایی هستن ؟

۹۹ درصد پدر و مادر ها وقتی یکی از طرفین نقش همسری ( مثل مراقبت ، حمایت ، محبت ، حمایت مالی و اجتماعی) رو به خوبی انجام نمیدن ... فکر میکنن اون فرزندی که بهشون خیلی توجه میکنه اون فرزند نمونه و وفادارشون هست ! یا به یکی از فرزندانشون خیلی خیلی دوستش دارند و عشق میورزند و به بزرگسالای دیگه که نزدیکش هستند حسادت میکنند (مثل فرزند و همسر اون فرزندشون ) 

در حالی که اصلا اینطور نیست ... واقعیت اینه اون بچه ای که همیشه نگران و استرس شما رو داره یعنی اون خودش آسیب دیده هست و این اتفاق بخاطر رفتار های پدر و مادره (اغلب مادر ) 

وقتی مرتب با اون بچه تون که صمیمی هستید صحبت میکنید و هی بهش گوشزد میکنید چقدر سختی و عذاب کشیده اید و رنج دیدید و... در واقع این رو دارید این رو القا میکنید که من قربانی این زندگی ام و تو تنها ناجی و امید من هستی . 

 

حالا اون خودش رو ناجی شما فرض میکنه و هیچ لحظه ای رو برای نجات شما از دست نمیده غافل از اینکه اون تمام عمرش رو داره برای استرس شما از دست میده 

در حالیکه بخاطر اون عشق و رسیدگی که به بچه هاشون میکنن نباید بچه ها رو بدهکار و مدیون و ناامن کنیم . فرزندان ما ناجی ما نیستند .

 

اینکه به اون فرزند خیلی تکیه میکنن و اون رو از لحاظ عاطفی به جای همسرشون قرار میدن و اون مادر طاقت ی لحظه دوری  رو از اون نداره وفرزند با حس دلسوزی وارد میشه و نقش اون کمبودی رو که مادر داره رو جبران میکنه  درواقع ی بند ناف روانی بین شون هست که اونها رو بهم وصل کرده و بعد میبینی فرزند سه دهه  عمرش رو صرف نیاز ها و انتظارات مادر کنه و حتی بعد ازدواج ترجیح میده با اون زندگی کنه تا نیاز هاش رو بر طرف کنه و نیازهایی مثل خرید ، رفت و آمد و نوبت های پزشکی و پرکردن تنهایی و هر چیز دیگه ای که فکر کنید میوفته گردن اون فرزند ... و اون مادر تمام انرژی و وقت و علاقه فرزند رو میگیره و چیزی برای همسر و فرزندان اون نمیذاره 

 

یکی از بچه ها میگفت حتی از جایی به بعد به نظر میرسید برادرمم از این وابستگی لذت میبره و با تمام وجود خودش رو به مادرم زنجیر کرده این زنجیر هر دوی اونها رو از بقیه خانواده دریغ کرده بود و همه اطرافیان از این میزان وابستگی ناراضی بودن 

 

 

پ.ن: خیلی بهم ریخته و قاطی نوشتم فکر کنم گیج شدین 😪

و من حس میکنم مادرم داره این کار رو میکنه چون خیلی با پدرم بحث میکنه و ی اخلاقی که بابام داره راز دار نیست و ی دفعه تو دعوا اون درد و دلی رو که مادرم باهاش داشته به رخ اش میکشونه و مادرم ترجیح میده هیچ وقت باهاش درد و دل نکنه 

۳۳۵🦊

این اومونی از در اومد داخل نگاه من کرد گفت کی به دخترم گفت من لضافه کاری وایمیسم ؟؟

همچنان نگاه من میگرد ، انگار به اولین نفری که شک داشت من بودم ! منم گفتم چیزی بهش نگفتم واقعا راست میگم 

و بعد اونونی سرش رو برگردوند سمت داداش سینگل ... اونم نتونست تحمل کنه و با ی لبخند گفت آرررره زنگ بهم زد گفت مامان کجاست منم گفتم سرکاره دیر میاد و بعد اونم گفت چرا دیر میاد مگه پولاتون تموم شده که اومونی اضافه کاری وایمیسه ؟؟!

و بعد مامان هم گفت من شک نداشتم کار خودت بوده و نتونستی جلو زبونت رو بگیری و دخترم رو ناراحت کردی و... زنگ زد بهم گفت کجایی ؟ گفتم خونه ام اونم گفته داری دروغ میگی ! مگه نگفتم دیگه نوایس ! دیگه باهات قهرم و باهات حرفی نمیزنم و اینا 

و خب مادرمم کلی ناراحت بود و کارد میزدی خونش درنمیومد ( ؟!) 

 

 

پ.ن: من خدا رو شکر میکنم اون جوری که مادرم با من رفتار میکنه با خواهرم رفتار نمیکنه ... چون نونام  درسته هر چیزی ناراحتش کنه براش فرقی نمیکنه طرف مقابلش کیه و زود بیانش میکنه و مثل من نیست اما از اون طرف ی بعد مخفی خیلی خیلی حساسی داره 

 

۳۲۶🦊

ماجراهای من و عروس 

 

یعنی عروس ما انقدر حسوده و رو کارای ما دو تا خواهر زومه که حد نداره ! 

هر دفعه به شوهرش میگه : 

خواهرت نگام نکرد

خواهرت باهام صحبت نکرد

خواهرت باهام نرقصید

خواهرت باهام چت نمیکنه 

خواهرت چرا رفت با دوستش حرف زد !

خواهرت تماسام رو جوابم نمیده 

لعنتی من رو بلاک کردی از کدوم چت صحبت میکنی 😒😒😒😒😒

 

انگار شوهرش منم که انقدر رو کارام تمرکز داره 😑😑😑😑

میدونید ی بار تو عروسی کنارش نشستم دیدم داره استوری واتساپ میذاره با دقت من نفهمیدم قضیه چیه! فردا صبحش زن عمو اومد گفت عروستون وضعیت گذاشته بود و مستقیم به دخترم اشاره کرده لیاقت این پسر رو نداشتی .... یعنی این دختر فقط دنبال دعوا و بحث تو فامیل هست ! 😩😩😩😩

و از اون جایی که یک ساله بلاکم و همچین اخلاقی داره اصلا باهاش ارتباطی ندارم .

 

و کلللی گریه کرده جلو شوهرش و گفته خواهرت (یعنی من) شعور نداره 😶😑😑😑😑 ، به اومونی میگم من به شوهرش بگم واقعا کاری نکردم و اون منو ی ساله بلاک کرده ! مگه خانومت از من خوشش نمیاد که هر دفعه این بحث رو وسط میاره؟ نونام میگه تو دیگه دنبال حرف اش نرو ... شوهرش باید زنش رو بشناسه که نمیدونم چرا هر دفعه یادش میره ... اون دنبال دعوا و بحثه ما دنبال این چیزا نیستیم پس حرفی نمیزنی 😏🚶‍♀️🚶‍♀️🚶‍♀️🚶‍♀️🚶‍♀️

۳۱۸🦊

یک شب

ادامه نوشته

۲۹۹🐈‍⬛

" همیشه فکر میکردم بدترین چیز توی دنیا از دست دادنته اما حالا فهمیدم بدترین چیز ممکن غمگین دیدن توئه ... "

 

 

 

 

 

 

 تصمیم گرفتم تو دعوای خانواده ام و مادر و پدرم دخالت نکنم ... چون فایده ای نداره!🧘‍♀️🚶‍♀️🚶‍♀️🚶‍♀️ انگار عاشقانه هاشون تو بحث کردن و حرص دادن هم دیگه خلاصه میشه مثلا خجالت میکشن بهم  دیگه بگن  دوستت دارم 🤣🤣🤣🤣🤣 و تو ک بچه شونی استرس میگرتت چی شده ؟! اگه بچه باشی میگی چرا اونی رو که بیشتر دوست داری این وضعیت رو تحمل میکنه و از این خونه نمیره و بعد اگه بره کلی عصبی میشی نکنه فراموشت کنه😩😩🤧 ... در حالی که پدر و مادرت دارن عاشقانه های کلامیشون رو ابراز میکنن و روز بعد میبینی با ارامش کنار هم وایسادن !😑 🤣🤣🤣😑🤣🤣🤣

 

این دوگانگی رفتاریشون که معلوم نیس با خودشون چند چندن ادم عصبی میکنه 😢😢😢

 

نونام بعد مدتها اومده و دعوا و بحث ها رو فراموش کرده و میبینه واکنش نشون نمیدم عصبی میشه میگه تو انگار جزءاین خونه نیستی ! 😑🤣🤣🤣 گفتم تو هم جای من بودی دیوونه میشدی 😢😓🤣🤣

 

بار قبل اومدم جدا شون کنم هی این گفت نباید به پسرت اینو میگفتی اون گفت مرد پست تر از تو ندیدم این گفت خوب گفتم ... منم اینور داد میزدم بس کنینننننن ، تمووومش کنین 😑😑🤣🤣🤣🤣 ...آخرم آژیر زدم و الان همسایه مون میگه تو دختر به این آرومی اون روز چت بود انقدر صدا میومد خونتون 😢😢😢😩😩😩🤣🤣🤣🤣

 

 

و باز بابام مامانم رو عصبی میکرد و حرصش میاورد گفتم مامان بابا خجالت میکشه بهت بگه دوست داره داره اینجوری ابراز میکنه و بعد مامان لبان خود را در دهان برده و ی لبخند بهم زد 🤣🤣🤣🤣

 

پ.ن: خیلیییییی طول کشید تا فهمیدم اینا دعوا نمیکنن 🚶‍♀️🚶‍♀️🚶‍♀️🚶‍♀️🚶‍♀️🧘‍♀️🧘‍♀️🧘‍♀️ قبلش فکر میکردیم الان بلایی سر هم میارن و یکی کرور کرور اشک میریخت و یکی با تعجب نگاه میکرد اینا چشونه یکی دست اون یکی میگرفت میکشید این ور 😑🤣🤣🤣

 

سو ... اگر ازدواج کردم ک نمیکنم .... اینکه میگن دعوا نمک زندگی اصلا باور ندارم ، من اعصابم سر راه اومده هر روز دعوا باشه و بعد آشتی 😑 قبلا این پروسه رو رفتم و واقعا دلم همچین چیزایی نمیخواد ... اگه دعوا و اشتی بخوام و الانم میبینم و دلم نمیخواد 🧘‍♀️🚶‍♀️🚶‍♀️🚶‍♀️ 

 

۲۸۱🐈‍⬛

دعوای پدر و مادر ۲

تعمیرکار زنگ زده بود به بابام و میپرسید فلانی چجور آدمیه ؟؟ اگه واسش کار کنم پولم رو میده ؟! بعد پدرم به صورت خیلی جوگیرانه گفت داداشم اگه نداد با من ! خودم پولت رو میدم 🧘‍♀️🚶‍♀️🚶‍♀️🚶‍♀️

داداش سینگلم با ی حالت مسخ شده بابام رو نگاه میکرد با شک و تردید گفت بابا تو مطمئنی پول داری بدهی ی نفر دیگه رو بدی ؟! 

بعد بابا هم میگفت من ضمانت میکنم 😩🤣🤣🤣

بعددد شب شد داداش سینگل به مامانم یواشکی و آروم گفت بابا به تعمیر کار گفته اگه عمو پول نداد از ما بگیره 💣🐈‍⬛

بعد مامان بابام صدا زد گفت راستی داداشت تعمیر کار رو چیکار کرد ؟! بابا هم گفت اره میاد

مامان : حواست هست داداشت بد حسابه ؟ 

پدر : از کجا معلوم ! 

م: همه میدونن ! و ما هم پولی نداریم که حساب یکی دیگه رو بدیم.😐

چند دقیقه بعد تعمیر کار زنگ زد و مامان جوابش رو داد خلاصه اش این بود پولت رو از همون شخص میگیری نه از ما !

.

.

.

مادرم بابام رو صدا زد گفت راستی خانم فلانی بدهکارمون بود ، گرفتی ازش ! امروز رفتی پیشش...

پ: نه 

م: چرا ؟! 

پ: زحمت میکشه هر وقت میرم پیشش فشارم رو میگیره ، آمپولام رو میزنه و بهش گفتم نده هم اشکال نداره ..

من: بابا اون شغلشه ، اون پول میگیره مجانی ک انجام نمیده 😶

م: واقعا تو ازش نگرفتی ؟؟؟!!!!!

 

بعد بابام به مامانم میگه من از دست تو باید خودم‌رو بک**،شم ، فشار خون من از توعه 🚶‍♀️🚶‍♀️🚶‍♀️🚶‍♀️🚶‍♀️

 

۲۵۲🐈‍⬛

من اصلا بابت اینکه اومونی همیشه پول میده به خاله ام ایراد نمیگیرم اما ما خودمون هم خرج داریم ! 

بعد مادرم میگه چندین سال پیش عمه ای داشته تو شهر غریبی بوده مریض میشه شوهرش توجهی نمیکنه و فوت میکنه و میترسم همین اتفاق واسه خاله ات بیفته ! 🚶‍♀️🚶‍♀️🚶‍♀️

بعد نونام واسه ی ماه بود میگفت تو این شیفت وایسادنا پاهام داره زخم میشه باید کفش بگیرم و اون داداش متاهل اقدام کرد حالا اومونی کلی سرزنش میکرد چرا ازش خواستی ؟ تو نمیدونی اون خودش داره پول جمع میکنه واسه خرید خونه بره سر زندگیش ... خود مامان ک پول نداره چون نصف پولی ک بهش میدن رو میده به خاله و بقیه خرج خونه میشه ، بابا که هیچ و داداش متاهل هم که نمیشه گرفت ، داداش سینگل هم اگه پولی بده باید منتظر هر چی از جانبش باشی 

 

من وقتی زندگی الان خاله ام و حلما ، و زحمت های مادرم بی عرضگی شوهر خاله ام ، تند بودن داداشام ، پسرا و مردا دخترباز  رو میبینم از متاهل بودن متنفر میشم 

 

قبلا بی منت بابایی خرج رو میداد نمیخواست به کسی جواب پس بدی ... 

بعد میگی شیبال ! بهت میگن چرا شیپال ؟! حس شاخ بودن داری وقتی میگی شیپال!!!

۲۴۶🐈‍⬛

اومونی میگه تو اتوبوس بودیم رئیس هم بود ی خانم مجردی همکارمون بود اونم بودش و خیلی بودیم و وقتی خواستیم سوار بشیم رییس و اون خانم کنار هم نشسته بودن دهان در گوش (؟) گل میگفتن و گل میشنیدن وریز ریز میخندیدن ، خانم هم پاش رو انداخته بود روی پای رییس 

حالا اومونی به من میگفت این کارا چه معنی میده ؟آخه که چی ؟؟

 

یا ی بار اومونی گفت سر کار بودیم اما جای دیگه ... ی دفعه دیدیم دو تا خانم خیلی خوشتیپ و خوشگل اومدن رفتن داخل ، دنبال  رییس اون بخش بودن ... یکی از خانمایی که باهامون بود گفت آقای فلانی دوستاش اومده و امروز نمیاد سر کار از ترسشون  گفتم چرا نمیاد ؟! گفت معاون اش زنگ زد بهش گفت نیا اوضاع خرابه من گفتم واااو رییس شون چ دوستای خوشتیپی داره ! آذر گفت بیا آرایشگاه دختر من ، خوشگل تر از اینا میشی ...

اونا هم هر چی منتظر شدن آقای فلانی نیامد و سوار ماشینشون شدن و رفتن

ی معلم دبیرستان داشتیم میگفت یکی از همکارا زنگ استراحت واسه مدیر چایی درست میکنه و میبره براش و مدیرهم اون چیزی که درباره معلما مینویسه رو خوب رو رد میکنه (اسمش یادم نیس) حالا مدیر به  معلم میگفت شما چرا فعال نیستی خانم فلانی رو ببین ! ایشونم گلایه میکرد چایی بردن وظیفه  مستخدمه چرا من باید همچین کاری کنم ؟😑

 

اون مدینه فاضله که ما از محیط کاری ساختیم تا واقعیت خیلی فاصله هست 

۲۲۴🐈‍⬛

با بچه ها دور هم جمع بودیم و عکس چاپ شده ای رو که گروهی تو مدرسه گرفته بودیم رو نگاه میکردیم به فاطمه گفتم مامانم گفت تو خوشگلتر از بقیه ای 🥰 چشمات خوشگلن ...

+ بیشتر بگو 
-چی ؟! 
 +همین تعریفی که ازم میکنی🤩
یکی دیگه از دخترا گفت من مادرم گفت تو (یعنی من ) خوشگلتری تو گروه  افتادی 
من: واقعا ؟! 🧐🤨
عکس رو گرفتم بیشتر چک کردم !
فری نگاه عکسا کرد گفت لعنتیا چرا جوراب پام نیست ؟؟  چرا چشمام بسته اس ! چرا دستام مشته !

 

دو روز بعد 

 

+مامان بچه ها گفتن من خوشگلتر بودم از بقیه  این طور فکر نمیکنی ؟؟😍🥰

- اون عکس دوستات ؟ آها فاطمه چشمای با مهری داشت ... 

+  اما منم خوشگل بودم !... چرا نمیتونی بگی دخترت خوشگله ؟!😩🤦‍♀️
 - 😑😑😑😑

 

مادرم داره با خاله صحبت میکنه میگه : پری میدونی من الان فهمیدم قبلا خیلی ناشکر بودم ! همینکه بچه هام سالمن کلی باید خدا رو شکر کنم و قیافه خیلی مهم نیست 👈👉

 

داریم میریم تولد آیه ! 🥳
مادرم میگه گوشی ات رو آوردی تا عکس بگیریم ؟؟
من : نه 
+ چرا ؟؟
- خودت گفتی فقط دخترای خوشگل تتو میزنن ! فقط دخترای خوشگل عکس میگیرن !

 

خدای من ! چرا همه اعضای خانواده ام باید به شبیه بابام خوشگل بشن !🧚‍♀️🧚‍♂️ بعد من رو مامانم رفتم ! خب منم شبیه بابام میشدم تا یکم اعتماد به نفس میداشتم