۱- حس میکنم ذهن و مغزم مسموم شده ... اصلا نمیتونم با دید باز به زندگی نگاه کنم ... اصلا نمیتونم بقیه رو درک کنم کارهاشون رو و حرفا هاشون رو احساساتشون برای ی چیز

۲- نونا داره آماده میشه برای عید و همین جور حرف میزد و من گفتم واقعا دلم نمیخواد برای عید خونه باشم و اون روز هم مادرم داشت میگفت نباید جواب بزرگترت رو بدی و بعد گفت اگر فلانی هم اومد و من نبودم براش چایی درست کن . گفتم چرا میخواد بیاد خونمون ؟؟ با تعجب نگام کرد گفت این چه حرفیه ؟ ما آدم زنده ایم معلومه بهم سر میزنیم ! گفتم آخه من اصلا حوصله مردم رو ندارم (و حرف زدن باهاشون )

۳- دادم نیشخند میزنم به تموم اونهایی که ادرسم رو از لیست دوستان شون پروندم 🧃 ... ( ی مرض جدیده )

۴- امشب دوست ؟!هم کلاسی ؟! موقع دبیرستانم رو دیدم و شناختمش و جلو نرفتم

۵- هورمون x ام بعد از سه ماه رفتم چک اش کردم و فقط ده تا اومده پایین ... حس میکنم این همه قرص خوردن بی فایده بوده

۶- فری چند مدت پیش حرف از گروه گوگه میزدم میگفت من دیگه نمیخوام وقتم رو درباره اینا و چیزای بی هدف صرف کنم ! و می خوام زندگیم روی جیزای با معنی باشه ... و یدفعه گوگه میاد لایو و شعر میخونه و فری کلی پیام میفرسته و کلی ذوق میکنه میگه ببین این پسر اومده لایو !!!!! اصلا معلوم نیست فازش با خودش چیه !

۷-

۸-

۹-