من خیلی خیلی دلم میخواد از لحاظ رفتاری و طرز فکر شبیه مادرم باشم ولی انگار ناموفق بودم

چون هر چه تلاش کردم دیدم نمیتونم و حرفای بقیه اینجوری بود

از مادرت دختری مثل تو بعید بود ، تو هیچ وقت نمیتونی مثل مادرت باشی ، دلم واست میسوزه تویی که به مادرت نرفتی باید چی بشی

همه این حرفا منو گوشه گیر تر کردن ، چون میگفتن به اندازه کافی خوب نیستی

مثلا ی بار زنداییم گرفتم و این حرفا رو شروع کرد من حرفی نمیزدم اما خسته شده بودم پس چشمام رو چرخوندم و زندایی هم کفری شد و کارد میزدی خونش در نمیومد :/

در همین روزا که تو لاک خودم فرو رفته بودم راضیه حرفی رو زد و منم واسه فان بودن اون کلمه رو تکرار کردم و خندیدم و اون فورا گفت خدای من مادر و دختر عین همید حتی عادتهاتونم مثل همه !!!!

من با این حرف نزدیک بود از خوشحالی گریه ام بگیره انقدر که فامیلهامون تو سرم زده بودند و از همه چیزم ایراد میگرفتن.

.

..

.

بعد اومونی گفت وقتی بچه بودی حتی ۳ سالت بود هم بقیه این دو خیلی بهم میگفتن ... که دخترت عادی نیست و چون دختره فردا درد سر میشه و اما من میگفتم من مادرشم و میدونم اون هیچیش نیست و جلوی من تو خونه هیچ مشکلی نداره و مثلا زنداییت دور از من کلی حرف بهت میزنه و سرزنشت میکنه واقعا تونسته بچه های خودش رو خوب تربیت کنه ؟