داخل دانشگاه یکی از دخترای دوره دبیرستان رو دیدم که چادر زده بود و از این چادریای باکلاس و قیافه ریلکسی به خودش گرفته بود ... متاسفانه چون هر دفعه داخل دانشکده خودمون میدیدمش مطمئنا از دانشجوهای همین دانشکده بود و اصلا خاطره خوبی ازش نداشتم و هر دفعه که میدیدمش نگاش نمیکردم از دیدنش ازرده میشدم چون چادر پوشیدنش جوری که بخواد ذات کثیفش رو به اجبار با چادر بپوشونه !!!!

قبلا ی روز که تو مدرسه بودیم و کنار دوستم نشسته بودم گفتم تو باورت میشه سوگند دوست پسر داره ؟ دوستم گفت نه ! مگه میشه ... همون لحظه این دختره که بالا ازش گفتم اومد کنارمون وایساد خیلی سلانه سلانه و سر به زیر کارهاش رو انجام میداد و به زور رفت ... فرداش خود سوگند گفت ی دقیقه میای ؟ رفتم پیشش و سوگند گفت تو به بچه ها گفتی من از دوست پسرم حامله ام ؟! و از خونه فرار کردم !

بالاخره ی روز تو راهرو دانشکده صدام زد و توجهی نکردم گفتم من چیزی نشنیدم اما اون اصرار کرد و نزدیکم شد و گفت تو فلانی هستی ؟ قیافه من اون لحظه اینجوری بود که دختره دوروی آب زیر کاه ، کلی حرف پشتم در آوردی و الان جوری نگام میکنی انگار بی گناه ترین ادم هستی ؟ الانم میخوای باهات دوست بشم ... گفتم نمیشناسم ! گفت من فلانی ام ... گفتم خوشبختم اما سرم شلوغه باید برم

و بدین شکل فرار کردم... دلم نمیخواست ی لحظه پرم به پرش بخوره