۱- امروز خاکسپاری پدر بزرگم بود ، وقتی بالای سرشون قرآن میخوندن عموم که تو قبر و داشت کفن رو از صورت پدربزرگ کنار میزد گریه اش گرفت من بالاسر عموم بودم دیدم گریه که میکنه اشکش هی میریزه رو خاک ... اینو که دیدم بیشتر گریه ام گرفت ... قیافه پدربزرگم شبیه وقتایی بود که عمیق خوابیده و دهنش نیمه بازه... ی دفعه صداش کنی و از خواب بپره بود

قبر ی مکعب مستطیله که باز زیرش ی مستطيل کوچیکتره ... قبر رو که اینشکلی دیدم یاد این افتادم مادرم گفته بود قبر خانم فلانی رو نتونستن در بیارن با بیل لودر نیم دایره زیمین رو چال کردن ... این موضوع خنده دار بود ... حالا زار زار دارم گریه میکنم نیلی دستش رو انداخته گردنم اینجوری که گریه نکن عزیزم همه میرن آروم باش ...من خنده ام گرفته بود ... سو ی دستم رو گذاشتم رو دهنم و یکی دیگه رو چشمم تا حداقل نیلی که چسبیده بهم متوجه نشه

درک نمیکنم چرا تو گریه هر چی موضوع خنده دار بود یادم می افتاد