۹۸۵🧁

اینجا بالاخره هوا سرد شده
داشتیم غذا میخوردیم قاشق رو گرفتم سمت داداش سینگل و گفتم اوه خیلی خوشمزه است ! قاشق رو بیشتر سمش اوردم که یعنی بگیرش !
اما اوندهنش رو باز کرد و گفت بزار دهنم ...!
با مکث نگاش کردم و نگاه قاشق کردم و فورا خودم خوردمش
گفت پس من چی ؟!
گفتم نخوردیش دیگه -_-
اون روز کنار بخاری نشسته بودیم و پفک میخوردیم گفت پفک بذار دهنم !
نگاش کردم دستم رو جلو آوردم گفتم اینی که تو دستمه رو میخوای ؟؟؟؟
سرش رو آورد جلو که بخوره
منم دستم و کشیدم وگذاشتم دهن خودم ... و خوردمش
با اخم و دهن باز نگام میکرد . گفتم اوه... نمیدونستم اونی که تو دستمه رو میخوای !
گفت فردا اون بدبختی که میخواد شوهر تو بشه شاید انتظار داشته باشه همچین حرکتی رو براش بزنی خیلی ضد حالی
نگاش کردم ادامه پفکها رو خوردم
...
بار بعدی از سرما زیر پتو خزیده بودم با ی مشت پر از شکلات ( شکلاتایی که قراره تو تالار رو سر عروس بریزیم ) اومد و گفت اوه تو که اینجایی! بیدارم هستی ! میخواستم وقتی خوابی دور تا دورت شکلات بریزم و همیجور تک تک شکلات بندازم( تا ورودی خونه) خوشگل کنم دورت رو ... تو نباید الان بیدار باشی !!!! اصلا ولش کن... بگیرشون این شکلاتا رو