۳۹۹🥭
اوایل که مستر کراش بیست و چهاری منو نگاه میکرد و دوستاش بیشتر از خودش ذوق زده بودن و کلی شوخی میکردن که دوست ما از تو خوشش میاد! یکبار رییس خیلی جدی بهم گفت فکر میکنی وقتی من اینجام از اطرافم خبر ندارم؟؟؟ من از هممممه چی خبر دارم همه چی رو میدونم ...
من غمگین و ترسیده پیش خودم گفتم ما که کاری نکردیم ☹️☹️☹️ فقط از دووور همو نگاه میکنیم ذوق میکنیم ☹️☹️☹️
گذشت و تب و تاب عاشقی ما خوابید
آخر شب که رستوران خلوت بود و چند نفر کنار هم بودیم و حرف میزدیم یک گوشی زنگ خورد و گوشی رییس بود چون من نزدیک بودم نگاه صفحه کردم یک لحظه هنگ کردم ! از هنگ کردن و شک کردن من که این شماره چیه ؟! رییس دستپاچه شد و تماس رو قطع کرد ...
حالا من اینجا نشستم و با لبخند میگم فکر میکنی من از هیچی خبر ندارم؟ من از همه چی خبر دارم🥲
+ نوشته شده در جمعه یازدهم مهر ۱۴۰۴ ساعت 11:2 توسط Taxian
|