دلم میخواد برم جایی که هیچ موجود زنده ای نباشه .

.

.

.

کاش همه چیز وقتی اتفاق بیوفته که بهشون نیاز داریم ... نه وقتی که تو ذهنمون مرده و دیگه هیچ هیحانی براش نداریم و ... از انتظار خسته شدیم و دیگه امیدی نداریم

مه رخ ساعت ۲ عصر کلاس داشت و ساعت ۱۱ یا ۱۱و نیم بود که موهاش رو شروع به شونه کشیدن و مدل دادن شد و با حوصله همه کارها رو انجام میداد و وز موهاش رو میگرفت و خلاصه من نگاه میکردم و پیش خودم میگفتم چرا هیچ وقت نشد از این کارا کنم ؟

وقتایی که خیلی ذوقش رو داشتم شرایط جوری بود که نمیشد و عقل سلیم میگفت خودت رو به این چیزا عادت نده و الان که وضعیت ی نمه درست شده و ذوقی که اصلا نیست

من واقعا خسته ام از انتظار