مهستی چندین بار قول داده بود که دیگه این بار آخره و کات میکنه

مهستی خیلی به پسرا زود وابسته میشه

و خیلی یدفعه ای دوست پ اش رو دیدم !

من عجله داشتم داشتم میدوییدم تا به امتحان برسم و یدفعه مهستی منو دید و وایساد ... به عقب نگاه نکرد و چشماش خیلی نگران بود انگار از دیدنم خیلی شوکه شده و مچ اش رو یدفعه گرفتن !

بهش گفتم سلام کلید داری یا در رو ببندم و فهمید من از هیچی خبر ندارم و چیزی ندیدم و خودش و جمع و جور کرد و جلو اومد و گفت وایسا میخوام بیام داخل و گفتم دعا کن امتحان دارم و اون گفت حواسم هست

و شبش من فکر میکردم نکنه از جلوه های بصری پسره هست که نمیتونه کات کنه ؟! واقعا؟!