۷۶۰🦥
چند وقتی هست شاید نزدیک به سه هفته... که پروژه آپلو رو از جایگاه نخست هدفهام به سمت اخرین ردیف و تاریک ترین گوشه ذهنم پرت کردم ! جوری که انگار همون گوشه چسب زدم به دهانش و دست و پاش رو بستم و تهدیدش کردم صدات در نیاد چون نمیخوام بهت فکر کنم
قضیه از اون جایی شروع شد که آذین گفت تا سه سال دیگه ۳۰ ساله میشه و باید برای ازدواج و بچه دار شدن عجله کنه چون سن دختر به ۳۰ برسه ادم باید بیوفته دنبال دکتر واسه خاطر بچه و کاش وضعیت مالی غلام بهتر میبود تا زودتر میرفتیم سر خونه زندگیمون چون اولین بار که غلام رو دیدم اون فقط ی دانشجو بود که هیچی نداشت و الانم که مادرم هی میگه آذین نکنه غلام داره دروغ میگه و هیچ وقت نمیاد خواستگاریت ؟
تلنگر دوم
سر کلاس استاد مهربون بودیم ، یکی از دخترا از هدفش گفت . البته این سال بالایی از خانواده لارجی بودن ! استاد گفت من تجربه ام اینه که " چند هدف رو با هم شروع کنید " وقتی دانشجو بودم چهار تا دوست صمیمی بودیم و دو تامون بیشتر دنبال رابطه و پسرا و ازدواج بودیم و دو تا مون دنبال پیشرفت و درس
من و دوستم که دنبال رابطه بودیم ازدواج کردیم ، اما اون دو تا یکیش مهاجرت کرد و کار دیر پیدا کرد و دیر ازدواج کرد و دیر بچه دار شد و یکی دیگه اش نزدیک ۵ سال منتطر بود تا دانشگاهی رو برای مهاجرت و دکترا قبول بشه و نتونست بره و هیچ وقت دکترا رو شروع نکرد و وقتی ازدواج کرد با ی پسر خیلی خیلی عادی ازدواج کرد درحالی که قبلترش خواستگارهای خیلی بهتری داشت اما چون همه چیز رو گذاشته بود کنار و فقط به مهاجرت فکر میکرد گزینه های خوبش رو از دست داد ... سال بالایی گفت استاد شما میگین من قانع باشم به وضعیت ؟ استاد گفت من نمیگم با قناعت زندگی کن دارم میگم حواست باشه تک بعدی نباشی
پ.ن: وضعیت الان من اینجوریه که اوکی مامان ، هر کی اومد شماره من حلاله بده صحبت کنیم بریم بیرون آشنا بشیم ... اما هیچ انگیزه و سوختی برای روزمره و کارهام ندارم و همه اش میگم وقتی پروژه آپلو نباشه چی رو باید به جاش دوست داشته باشم وقتی که هیچ چیزی نمیتونه جاش رو بگیره ؟