با لبخند ردم کرد

.

.

.

من اینو از حرفاش برداشت کردم : کلی ادم واسم رزومه فرستادن (چیزی حدود ۱۵۰۰ نفر... اینم تو شهر فسقلی دانشجویی! ) و کلی مهارت دارن و قطعا تو آخرین نفری هستی که بهش فکر کنم

گفتم الان چی میشه؟

گفت منتطر باش بهت زنگ بزنیم (روز قیامت)

.

.

.

نونام میگفت تیپ اینجوری بزن برو ، تیپ خیلی تاثیر داره ... منم تو راه فکر میکردم مردی خودش اینکاره است مگه عقلش نیست که رو پلنگ بودن یا ساده پوش بودن آدم بگیره !

وقتی برگشتم وجودم دوتا آدم شده بود که یکی اش دیگری رو سرزنش میکرد و میگفت چرا اون همه مهارتی رو که میخواست نداشتی ؟ چقدر بی عرضه ای تو ! و باز از خودم دفاع میکردم که اون لیاقت منو نداشت -_-

حالا شهر دانشجویی برام خیلی بزرگ و غریب به نظر میرسید و حرفهای داداش متاهل و اینکه هی میگفت تو بدون من و حمایتم نابود میشی یادم میودمد و خیلی حس مزخرفی بود

به آذین میگم تو روزمه ات چی بود که اینجا استخدام شدی ؟ گفت من واقعا هیچ مهارتی نداشتم اما به واسطه آشنامون که منو معرفی کرد ... سر کار رفتم و یاد گرفتم

+ کم کم داره حالم بهم میخوره از آموزشا و تلاش کردن برای یاد گرفتن ... فایده اینا چیه ؟