۱- تو ماشین بهشون نگاه میکردم و پیش خودم میگفتم چقدر حال بهم زن! ... خیلی حال بهم زن هستید!

دقیقا چی باعث شده اینجوری فکر کنن؟

نمیتونم اینجا بنویسمش چون خیلی قضیه خجالت آوری بود

۲- احترام...

حس حیوون بودن ، نامرئی بودن ، درخت بودن

۳- کبوتر گفته بعد از اینکه بسته به دستت رسید بیا حالت رو بهتر کنیم و افسردگی رو دوزش رو کمتر کنیم . احتمالا بعد از کارهای کبوتر دوباره درخواست کار برای آزمایشگاه یا هر جای دیگه بدم

۴- واسه مدت طولانی هیچ حس شادی یا حس دیگه ای رو درک نمیکردم و خنثی شده بودم و همه چیز برام خسته کننده شده بود و نفس کشیدن هم برام ی بار اضافی بود ... اما امروز بر خلاف همیشه و عادت همیشه ام که از همه چیز دوری میکردم و بی دلیل نه میگفتم ... امروز عصبی بودم بابت رفتار مادرم و میگفتم چرا من باید ی نفر رو بدون اینکه ببینمش ردش کنم ؟

اگر من قبلی بود همه چیز به کتف ام بود و از هیچی ناراحت نبودم تازه خوشحالتر بودم ... ی چیزایی داره درباره ام تغییر میکنه!