امروز شهین گفت پروژه آپلوت چیه منم ی چیز دم دستی گفتم ، چون یاد گرفتم تا الان به کسایی که خیلی برام عزیز بودن گفتم و فقط نارحتی زیاد برام آوردن ... یادم نمیره خواهرم ی شب سه ساعت تمام رو به رو نشسته بود و میگفت چرا همون اول حسابداری نرفتی ؟ اگر رفته بودی الان سر کار بودی انقدر بیچارگی نمیکشیدی ! هیچکس یک آدم بدون سابقه رو تو آزمایشگاه نمیخواد اینجا کنار دریاست و پر از دفتر گمرکی هست که نیاز به حسابدار دارن ، آدم وقتی ی چیزی رو آرزو میکنه باید اندازه ی ارزن عقل داشته باشه اگر تا آخر عمرت جایی استخدام نشی میخوای چیکار کنی ؟

و من موقع برگشت از پانسیون نونام پیاده اومدم و همه اش گریه میکردم چرا بهش درباره آرزوهام گفتم که بخوام همچین حرفهایی بشنوم ! اگر حرفاش راست باشه و هیچ وقت جایی نتونم شروع به کار کنم باید چی بشه ؟

پ.ن: شهین گفت خودش دوست پ اش ی هدف دارن که فقط روی همون دارن تمرکز میکنن و اصلا خونه خریدن و جشن عروسی براشون مهم نیست ... یکم گیج شدم که اصلا مگه هدفشون چیه و بعد وقتی گفت ، دیدم اوه ... اینا خیلی هدف بزرگی دارن