۷۶۸🦥
از ساحلی برمیگشتیم مهرخ به آذین گفت من ۲۱ سالمه و یک ساله هیچ کس پیشنهادی بهم نداده و خیلی استرس گرفتم ... آذین گفت هی رفیق ، تو تازه شروع بیست سالگی هستی نباید استرس داشته باشی ... همون لحظه تو پیاده رو ی مرد مسن رد شد و آذین گفت ببین خدا صدات رو شنید و یکی رو جلوت فرستاد ...
ی روز که داشتم کتابم رو میخوندم یکی از دخترا طبقه پایین راه پله داشت درباره مشکل خودش و دوست پسرش میگفت و ی نفر دیگه داشت راه نمایی میکرد و صداش خیلی یواش بود
موضوع وقتی جالب شد که صدای دختر دوم بلندتر شد و من ی لحظه گفتم اینی که داره راهنمایی میکنه نکنه مهرخ هست ؟
اومدم پایین و دیدم بله خودشه ... اون لحظه دلم میخواست بگم ببخشید خانم حرفهای شما حاصل از چند تا رابطه ای هست که داشتید و الان دارید ملت رو راهنمایی میکنی ؟!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۲ ساعت 18:52 توسط Taxian
|