الان وضعیتم برای جواب به تمام چیزایی که اطرافم رخ میده ... به درک هست

داداشم هر روز فکراش رو به زبون میاره و میگه کلی دختر خوشگل تر از تو هست ... به درک

خانم نادری با ترحم درباره ام صحبت میکنه و میگه چرا ازدواج نمیکنی ... به درک

زندایی میخواد نصیحت کنه اما تحقیر میکنه ، وزن بیاری میگه حواست باشه لاغر بشی میگه حواست باشه ... به درک

درحالی که مشکلاتم و بیکار بودنم همینجوری نمیذاره بخوابم و نمیدونم آینده ام باید چی بشه ... بعضی وقتها فکر میکنم مهم نیست چجوری بگذره اینکه من ی مشکلات دیگه دارم و بقیه نمیتونن مثل من زندگی رو ببینن ... اینکه اینا فقط باید بگذره و تا تموم بشه