۷۱۷🦤
به نونام سپردم اگر خدابیامرز شدم گوشیم رو همه چیزش رو پاک کنه و اصلا اطلاعاتش رو دست کسی نده 💅
به نونام سپردم اگر خدابیامرز شدم گوشیم رو همه چیزش رو پاک کنه و اصلا اطلاعاتش رو دست کسی نده 💅
خیلی یدفعه ای آقایی که باهاش میرفتم شهر دانشجویی گفته فردا صبح ساعت ۴ حرکت میکنه !
مثلا ساعت ۴ صبح حرکت کنه و خواب بره و عزرائیل جونمو بگیره
بای بای دنیا 💔
دلم شام عروسی میخواد
این چه خوابی بود دیدم 🚶♀️🚶♀️🚶♀️🚶♀️🚶♀️💔
خواب دیدم عروس شدمه و اصلا نمیدونم داماد کیه!
خودم میگم نمیخوام
و نیلی هم راضی نیست میگه این عروسی رو بهم بزن
.
.
.
پ.ن: خوابهای من یکی از یکی امیدبخش تر و امیدوار کننده تر هستن
ریلی ؟ مرگ ؟
تعبیر مرگ دیگه چیه ؟!
اگر دیگه نیومدم بلاگفا بدونید خدابیامرز شدم
تلویزیون داره میگه اینا که موهاشون رو میریزن بیرون اینا عقده ج ن س ی دارن
🙄🙄🙄🙄🙄
+من درموردت به خورشید گفتم .
- و اون چیکار کرد ؟
+بخاطرت بلند شد و طلوع کرد
Wallflower
نونام ی هم اتاقی داشت
این بشر هم سن من بود
و واسش همه چیز تو مکان و زمان خودش اتفاق افتاده بود
دلم میخواد برم جایی که هیچ موجود زنده ای نباشه .
.
.
.
کاش همه چیز وقتی اتفاق بیوفته که بهشون نیاز داریم ... نه وقتی که تو ذهنمون مرده و دیگه هیچ هیحانی براش نداریم و ... از انتظار خسته شدیم و دیگه امیدی نداریم
مه رخ ساعت ۲ عصر کلاس داشت و ساعت ۱۱ یا ۱۱و نیم بود که موهاش رو شروع به شونه کشیدن و مدل دادن شد و با حوصله همه کارها رو انجام میداد و وز موهاش رو میگرفت و خلاصه من نگاه میکردم و پیش خودم میگفتم چرا هیچ وقت نشد از این کارا کنم ؟
وقتایی که خیلی ذوقش رو داشتم شرایط جوری بود که نمیشد و عقل سلیم میگفت خودت رو به این چیزا عادت نده و الان که وضعیت ی نمه درست شده و ذوقی که اصلا نیست
من واقعا خسته ام از انتظار
این نوشته از خانم زینب بهرامی هست آدرس پیج اش پایین نوشتم :
امروز کلی اتفاقات شنیدنی تو کلاسها داشتیم، که چندتاشو مینویسم.
یه پسری به نام ساشی تو کلاسها هست که روز اول برنامه، ما بخاطر رفتار و قیافش فکر کردیم عقب ماندگی ذهنی و کم توانی داره. با هیچکس حرف نمیزد و همیشه قیافش طوری بود که انگار اصلا خبرنداره اطرافش چی میگذره.بقیه هم اصلا باهاش حرف نمیزدن.از مدیر مدرسه پرسیدیم،گفت تمام نمرات آزمونهای کتبیش عالیه منتها اصلا نمیتونه حرف بزنه وهمیشه ساکتو گوشه گیره.
خلاصه ماهمش هواشو داشتیم و همیشه موقع سرکشی تمرینات کلاسی، رابرت گوشه کاغذ برام مینوشت که نامحسوس برم بالای سر ساشی و کمک کنم از کلاس عقب نباشه.
امروز اما دیگه اوج درگیری ماباهاش بود. کل کلاسهای امروز مربوط به قواعد و منطق مناظره و ارائه دلیل بود. باز این بچه کلا ساکت بود و حرف نمیزد و دائم دماغشو میکشید بالا! منم به این صدا حساسم و مرتب رابرت رو کاغذ مینوشت برو بالای سر ساشی! منم کلافه بودم. پسرها پر شروشور دائم داوطلب میشدن و پرسروصدا در بحثا شرکت میکردن.
قبل از ساعت ناهار، رابرت بچه ها رو توی چهارگروه تقسیم کرد که قرار شد برای مناظره های بعداظهر آماده باشن. این طفلک ساشی، با چندتا از بچه زرنگها توی یه (ادامه)
گروه افتاد. یکی از پسرها که خیلی زرنگ و فعاله به اسم یاسوکی و قدرت رهبری زیادی داره، از اینکه با ساشی همگروه شده و دوستای صمیمیش نیستن (که توی مناظره دست بالا باشن)، حالش گرفته شد و قیافهش بشدت درهم رفت. بعد خوردن زنگ، رابرت، یاسوکی رو صداکرد و یواش بهش گفت بلاخره ساشی هم همکلاسی شماست و نمیشه تنها بمونه و ... خلاصه یاسوکی قبول کرد و رفت.
بعد از ناهار بخش اول مناظره اول باموضوع «اهمیت خودروسازی و چالش های محیط زیست» شروع شد. طفلک ساشی، تنهای تنها نشسته بود، همه گروه با هیجان و فعال، متن دلائل و گفتگو رو آماده میکردن، این بشر اصلا تو باغ نبود و کسی هم نگاش نمیکرد. طفلک استرسش به پنیک تبدیل شد و هرثانیه دماغشو بشدت بالا میکشید. موقع مناظره، با خجالت کتابشو که خالی بود، بسته نگه داشت و ساکت ساکت موند. وقت مشورت، من رفتم پیش یاسوکی گفتم که ساشی بلد نیست چیزی بگه، تو بذار یکی از نکاتو اون بگه، نمیشه ساکت بمونه. یاسوکی هم چیزی نگفت. بخش دوم با دماغ بالاکشیدن و لرزیدن بیوقفه ساشی شروع شد، یاسوکی یواش کتابشو داد دست ساشی گفت وقتی بهت گفتم، اینو که نوشتم بخون. نوبت ساشی رسید، با یه صدای خفه لرزون شروع کرد خوندن، کسی نفهمید، همه با هم گفتن بلندتر بگو!
آقا یدفعه استرس این بچه فلجش کرد! کتابو با نگاهی عاجزانه هل داد به سمت یاسوکی گفت: م...م..من نمیتونم..!
یاسوکی کتابو قاپید و سریع خوند. نگاه من روی ساشی موند. دیگه بجای نفس کشیدن هم دماغشو بالا میکشید. دائم چشماشو پاک میکرد، پاهاش میلرزید، وحشت کردم نکنه بچه چهارده پونزده ساله یدفعه خودشو خیس کنه و تا ابد زندگیش نابود بشه یا حتی خودکشی کنه..! توی سن نوجوانی و مدرسه پسرانه و انگ گرفتن و مسخره شدن، برای خیلی نوجوانا آخر راهه.
اعصاب من بشدت بهم ریخت. رابرت از دور دید نگاهم خیره مونده روی ساشی و اصلا حواسم به کلاس نیست، اومد یواش گفت انقدر حرص نخور! سه چهار روز دیگه برمیگردی کیوتو همه چیز یادت میره! بعضی خانواده ها همینن! اعتماد بنفس بچه هاشونو نابود میکنن و متوجه اثرش در زندگی بچه نیستن.
با حرص گفتم آره شاید یادم بره ولی خیلی دلم میخواد پدر و مادر نکبت این بچه رو ببینم، چندتا فحش جانانه بهشون بدم (البته تو دلم گفتم تف کنم تو صورتشون!) رابرت با تعجب گفت باور نمیکنم فحش دادن بلد باشی!
تو دلم گفتم خداروشکر نیت اصلیمو نگفتم!
ولی بخودم گفتم میرم توی پیجم مینویسم! اگر اعتماد بنفس ندارید، بیخود میکنید بچه دار میشید! اگر بچه دارید، بیخود میکنید اعتماد بنفسشو نابود میکنید! پدر و مادری که دائم اشتباه بچه رو میارن جلوی چشمشو بهش میگن چقدر بی ارزش و بی عرضهس و همه ازش بهترن و ...، لیاقت بچه دار شدن ندارن و قاتل روح و جسم بچه هاشونن! ساشی محصول یک خانواده ناهنجاره! آینده خوبی هم در انتظارش نیست! سیستم ژاپن اینطور آدمها رو برای مشاغل روانی کننده کار دفتری نیاز داره، پس هیچوقت از جامعه دور انداخته نمیشن، ولی هیچکس هم بهشون کمک نمیکنه...!
خلاصه امروز سر این موضوع چندکیلو لاغر شدم بسکه حرص خوردم!!!
https://t.me/BahramiZeinab
مثلا اگر اسم من رویا باشه و اسم یکی دیگه از دخترای اتاق رویانا
این دوتا اسم رو چند نفر قاطی میکنن و من رو میگن رویانا و اون رو میگن رویا !
وسط بحث یدفعه میگن رویا هم کلیدش رو جا میذاره و من هنگ میشم با منن ؟! میگم با منین ؟! میگن نه با رویام میگم من رویام !!!! بعد اون وقت میگن منظورمون رویانا هست
هر دردسری تو خوابگاه ، هر دلخوری تو خوابگاه ی سرش به زینار وصل میشه مثلا الان وسط اتاق نشسته پشت ایران حرف میزنه و میگه ایران بچه است
یکی مثل زینار اصلا واسش مهم نیست طرف مقابلش چه حسی بهش پیدا میکنه خودش میگه اگر ببینم جلوم داری کوچیک میشه حس برتری پیدا میکنم ... قشنگ عقل نداره
قشنگ همگیشون کنار هم میشینن و پشت هم حرف میزنن و زیر آب هم رو کنار سرپرست میزنن
چرا انقدر اسم دخترایی که میارم زیاد شده ؟ چون جمعیت اتاقمون بالاست
نونام قبلا بهم میگفت خیلی بد از خواب بلند میشی ! اینجوری بود که تو اوج خواب ی نفر ی حرکت ناگهانی انجتم میده و یدفعه با هیع گفتن از خواب میپری !
الان نونام تو ی پانسیونی هست که اتاقا پارتیشن بندی ... یعنی با ام دی اف ۱/۵متری اتاق درست کردن وگرنه کلا ی سالن بیشتر نیست و اینجوریه که تو رو تخت نشسته باشی اونی که تو آشپزخونه داره غذا سرخ میکنه یا اونی که تو حال داره با نامزدش حرف میزنه جوریه که انگار بغل دستت نشسته !! و میگه ساعت چهار صبح از شیفت برگشتم تا بخوابم و خیلی خسته بودم و همینکه چشمام گرم شد یکدفعه ی نفر در سالن رو محکم باز و بسته کرد و گفت خیلی خیلی خیلی بد از خواب پریدم و قلبم تو حلقم میزد ... و بچه های اتاقمون فوق العاده شلخته هستن و کثیف
گفتم مگه چجوریه ؟! گفت میدونی اشکال اینجاست که مثلا ی مشت آدمای مثلا تحصیل کرده اینجان اما هیچی از تمیزی نمیدونن
رفتم تختش رو ببینم و دیدم اوه ! اینا دست بچه های اتاق ما رو از پشت بستن :/
الان دارم تو بلاگفا با یکی چت میکنم ... خدا شاهده بلد نیست حرف بزنه ... به ای آمری کا قبله مردم ایر ان قسم ... اصلا فن بیان بلد نیست
بالاخره یکیش رو عصب کشی کردم ... بالاخره
انقدر دردش وحشتناک بود ... که خدا نصیب نکنه😰 خیلی وحشتناک بود ... انقدر درد میکرد که آرزو میکردم خدایا منو ب ک ش اما این درد رو تموم کن
مسکن و ایبوبروفن و... ؟ اینا یک درصد هم فایده نداشتن
به نونام زنگ زدم گفنم من دارم میمیرم گفت استامینوفن بخور ... گفتم داری شوخی میکنی ؟
بعد رفتم درمونگاه پیشش و کرتولاک ؟! زد
باز شب درد گرفت🤕
بالاخره هر چی بود امروز تموم شد 😪 فقط یکیش مونده و بعد میرم سراغ مرحله بعد پر کردن
کی پولش رو میده ؟ حالا شما دوعا کنید من خوب بشم پولش ی جایی گیر میاید
من حس میکنم دخترای کلاسمون بلد نیستن آرایش کنن
چون اصلا تغییر نمیکنن و نمیتونن ظریف آرایش کنن و به جای اینکه خوشگل تر نشون داده بشن فقط ناشی تر دیده میشن !
نه اینکه حالا خودم خیلی خوب بلد باشم ... نه چون من اصلا آرایش نمیکنم و اهلش هم نیستم و منظورم اینجا تبدیل لولو به هلو هم نیست
نمیدونم شاید اینا اینجور ناشی ارایش میکنن چون فکر میکنن پسرا اینجور دوست دارن و بهتر تو جامعه دیده میشن 🤷🏻♀️🐈⬛
خوابگاه با تمام بدی هاش خوبی که باابت غذا داره اینه هر چقدر من با ماکارونی و کدو سبز خودم رو خفه کنم هیچ کس نمیگه **** کلم میخوره که تو میخوری ؟
?Will we both go home alive
من چقدر زنده میمونم ؟!
یخچال اتاق رو باز میکنم تو کشواش ی پک؟! سبز میبینم ! ... واقعا این چه کوفتیه ؟ ماسک جلبک ؟! یخمک ؟! نوشمک ؟! میمالن به صورت یا خوردنیه ؟
دندونم در چه وضعه ؟ معلومه ازشون عکس گرفتم و سه تا شون انگار کمر همت بستن منو دق بدن!
یعنی وقتی بهم گفتن دوتاش به عصب رسیده قلب وایساد و گفتم بدبخت شدم ...و اون سومی در آستانه رسیدن به عصب بود
نونامم همون لحظه رفته بود بالای منبر و میگفت وقت نگیر ... تحمل کن ی دندون درده ! بعلاوه الان همه تو خونه داریم پولامون رو منتقل میکنیم به حساب داداش سینگل و خودتم پولی نداری
.
.
.
ساکورا میگه تو اهل کجایی ؟ خیلی عجیب میزنی ؟ واقعا اسم سهرت رو درست گفتی ؟! گفتم چطور !
گفت آخه غذا درست کردنت خیلی عجیبه!! سویا با گوجه ؟ (یا مایع ماکارونی با برنج ) ... ف هم گفت آره مرغ رو بدون ادویه آب پز میکنی !!!!! (یادم اومد اون روز حوصله نداشتم و همه گیر بهم داده بودن ی چیزی داخل مرغ بریزم و منم گفته بودم مرغ رو بی مزه دوست دارم ... دختره قشنگ چشماش چهارتا شد و گفت سلیقه عجیبی داری !!!!!)
استراحت و وقت تلفی و رل زدن ؟
اصلا
تو این موقعیت فقط باید تلاش کنم معدلم رو بالا ببرم تا بتونم ۲۴ تا ۲۴ تا واحد بردارم تا زود وارد بازار کار بشم و دندونام رو درست کنم و کلا ی بیمه درست و درمون گیر بیارم
گفته بودم هر کی تو خانواده ما کارمند شد گدا شد ؟
آره ...
بازم میگم💅
وقتی اعصابم خورده خیلی فوش میدم و کلا عفت کلام ندارم و خداوند مرا ببخشاید ... این روزا هم واقعا اعصاب ندارم از خانواده از دندون پزشکی از واحدای عملی از استادامون ... درس اندیشه ام که نمیدونم استادش کجاست ؟ مرده است یا زنده ؟؟ میانترم رو میخواد چیکار کنه ؟؟؟ اگه پیداش نشه و معدلم رو بیاره پایین نتونم واحدا رو پاس کنم ... همبنطوری درس اندیشه رو نمیفهمم الان که استادش گم شده ... وااای واقعا مغزم نمیکشه
حتی اگر من هم نباشم دنیا ادامه داره
.
.
.
چه جمله غمگینی:(
۱- امروز کلاسام لغو شدن 💃💃💃
۲- مهستی ل ا س میزنه میگه دماغ عروسکی من کیه ؟
مینا میگه اما تو دو روز پیش بهم گفتی موهام شبیه موهای سوسکه!!!!!
مهستیگفت منو ببخش ... من بی شخصیت و بی ادب بودم که این حرف رو زدم به مه رخ میگه میدونی کی واسم موهام رو گیس کرد ؟ مینا میگه من ... دماغ عروسکیت واست گیس کرد
۳- چه فیلمین خانواده مهستی !!! به باباش زنگ زده میگه سلام ددی ... باباش میگه مهستی دادی؟ میگه نه بابا... ددی... سلام ...باباش میگه همون ... دادی؟ مهستی میگه منظورم شوگر ددیه:/ ... باباش میگه من متوجه نمیشم
۴- من واقعا حالم بد میشه تو جمعیت
۵- دندونم درده🤕🤕
۶- با لیدوکائینی که از داروخونه گرفتم آرومش کردم ... فعلا خدارو شکر آرومه تا ی دکتر درست درمون بیابم
۷- بخاطر اینکه ممکنه هر جایی و هر لحظه ای ممکنه دندون دردم برگرده باید همه جا جعبه بی حسیم تو کیفم باشه ... به به
۸- هفته دیگه یکم رشته سوپ ماکارونی و پیاز میارم تا تو خوابگاه برا خودم یوپ درست کنم ... چرا از مغازه بغل خوابگاه نمیگیرم ؟ معلومه چون افق کورش جلومون آنلاین قیمتها رو باهات حساب میکنه و هیچ تخفیف هفتگی نداره و پولای تو کارتم تموم میشه ... چه نابغه ایم من !!!
۹- امروز باید استاد خواهرم رو بیابم و بهش بگم نونام نمیتونه بیاد سر کلاست رحم کن بهش
۱۰- اگر واسه یک سال بهتون بگن شما قطعا شغلتون پیدا میشه ... صد در صد ... اما بعد یک سال با یکم خرجی که رو دستتون گذاشته متوجه میشید بازار کار اونقدرا هم خوب نیست و همه چیز شانسیه و اون جایی کهدانقدر بهتون قولش رو داده بودن ... خالی بستن ... چه حسی پیدا میکنید ؟ اول نمیخواهید واقعیت رو قبول کنید شبا کلی گریه میکنید که آینده تون قراره چی بشه (؟!) وقتی انقدر سرتون کلاه رفته ... روزا به دیوار زل میزنید و یدفعه میبینید شب شده (؟!) ... و بعد از یک ماه یک کار تو یک محل تقریبا مناسب پیدا میشه که همه آرزوش رو دارن (؟!) اما ی مشکل اینجاست تو دیگه آدم سابق نیستی که اون شور و هیجان رو داشته باشه ... انگار سرت رو قبلا محکم کوبوندن به دیوار !!! انقدر بد ...!! همه میگن برو و شروع کن و تو زده شدی از اون کار !!! ی تجربه ی تلخی که شاید با زمان بتونی یکم خودت رو اوکی کنی
من این تجربه رو داشتم
یکی از دوستامم همینجور شده ... الان تو دانشگاه ما اکثر سال بالاییا قبل از فارغالتحصیلی دارن تو درمونگاه ها کار میکنن و این دوستم بیکار تو خونه نشسته و بهش میگم بهتر نیست شروع کنی ...؟ میگه من قرار بود بعد تموم شدن واحدام فورا تو ی پروژه خفن شرکت کنم اما یدفعه همه چیز کنسل شد و عذرم رو خواستن و الان واقعا تو حالت اغمام و حالم بهم میخوره از کارای تو آزمایشگاه
۱۱- سلام و ظهر بخیر 😚😚😚
داشتم میگفتم پسر فلانی با پدرش رو تو اینسا دیدم ژست اش و طرز لبخندش و نگاهش حتی طرز لباس پوشیدنش شبیه بابام بود
اما بعد سریع میگم مامان قسم میخورم من ازش خوشم نمیاد فقط دارم میگم عکسش رو یدفعه ای و خیلی شانسی دیدم و الان دارم بهت میگم فقط شبیه بابام بود ... من واقعا ازش خوشم نمیاد
مامانمم گفت آره میدونم ... میدونم منظورت چیه !
شاید فکر کنید خیلی دارم واکنش نشون میدم ... اما بار قبل بهش گفتم من فلانی رو دیدم تو اینستا دیگه هیچ توجیهی پشت حرفم نیاوردم !
اما مامانم گفت از فلانی خوشت میاد ؟ چون عکساش رو تو اینستا چک کردی 🚶♀️🚶♀️🚶♀️🚶♀️
۱- پیش به سوی دانشگاه
۲- انقددددر که بی پولی بهم فشار آورده توبه کردم کارشناسی رو تموم کنم نابغه ام و مستقیم ان شاءالله میرم دنبال کار ... ارشد اصلا ... واقعا تحمل بی پولی رو ندارم
۳- من همونم که دبیرستان کل روزاش رو برنامه ریزی میکردم و سعی میکردم همیشه ۸ ساعت بخونم ... اما الان حوصله هیچ درسی رو ندارم به زور فقط تحقیقا و پروژه ها رو انجام میدم و سرکلاس غیبت نخورم واقعیت اینه دیگه خسته شدم ... رشته مورد علاقم هستم اما فرض کنید سرکاری هستید که بهتون گفتن تا دو سال دیگه شاید بیشتر شاید کمی کمتر باید مجانی کار کنی معلومه کم میاری ... البته کتاب خوندن و آزمون های پشت سر هم و سر کلاس بی کار نشستن برای حوونی که دنبال استقلال هست عذاب هست
فری میگه خاصیت ترم آخر اینجوریه که دیگه فقط میخوای پاس کنی حوصله هیچ چیزی رو نداری و مثلا من واسه ترم آخر برام مهم نبود س و تی ن تنم هست ل ختم یا پوشیده فقط کتابای کوفتی رو میخوندم تا از این سیستم خارج بشم
۴- فری و ی پسری رو بهم معرفی کردن !
گفتم اوه چگونه ؟ گفت فقط معرفی شدیم ... میدونی واقعا سر هر دومون شلوغه و هنوز نتونستیم درست و درمون باهم چت کنیم
۵- فری از میم گفت اینکه ترم آخر قرار بود ی پسر لارج (؟!) بریزن رو هم ... گفت من فکر میکنم چشمش زدن ... پسره چیز خوشگل اوکازیونی نبود اما پولدار بود و همه میگفتن واااو اصلا بهش نمیخوره همچین توانایی هایی داشته باشه و و اینا اصلا بهم نمیان بخاطر اختلاف طبقاتی که دارن ... از بس پسره اومد جلو در دانشگاه گل داد و غذا داد .... ما تو اتاقمون از نظر غذا همیشه تامین بودیم چون میم رژیم بود مثلا و مرغ سوخاری نمیخورد و همه خوراکی ها رو میداد به ما ... مثلا ما هم اتاقیش بودیم تا بخوریم
ی روز به میم گفتیم زشته این پسر همیشه گل بخره و غذا واست بیاره تو ام براش گل بگیر ... در جریانی که گل چقدر گرونه؟؟؟ میم گل گرفت و ما هم جلو در خوابگاه جلو در ساختمان علامت میدادیم به میم که برو جلو و اینجا جلو در دانشگاه گل نده و میم هول کرد و جلو اون همه دختر گل رو بهش داد و ما با کف دست زدیم به پیشونیمون ... خیلی حرکت ضایعی بود
البته ما خودمونم به میم میگفتیم میم مشکلی پیش نمیاد ؟؟ شما دو تاتون از دوتا دنیای متفاوت هستید ! خانواده ات با این قضیه کنار میاد ؟!
فری میگه باورت میشه تو این شیش ماه این میم شاید چند میلیون این پسره خرج رو دستش گذاشت ؟؟ گفتم چه خرجی ؟ هر چی گل و خوراکی که بود مجنون میخرید !
فری گفت عزیزم مردم وقتی میخوان رابطه ای رو شروع کنن میرن کافه ای بیرونی ... این میم مجبور بود برا هر بار بیرون رفتن کلی لباس وسایل آرایشی بگیره ... انگار خانواده ها باهم به تفاهم نرسیدن و میم خودش گفت دوست داشتن کافی نیست و بعد انقدددر پول خرج کردن و بیرون رفتن و آخرش همچی بهم ریخت و میم سینگل فارغالتحصيل شد 😦
روزی که تو راهرو دنبال سرویس بهداشتی بودم
۱- سال بالاییا شیر آب سینک تو آزمایشگاه رو باز گذاشتن و رفتن و صبح اساتید اومدن در ازمایشگاه رو باز کردن تا همه چیز شناوره !
.
.
.
چند ساعت بعد مجرم زنگ زد به استاد که استاد من نبودم ... استاد گفت فلانی دستم بهت نرسه ! فقط ی تک تیر انداز گذاشتم اول ساری تا تو رو باهاش بزنن ... لعنتی این چه کاری بود کردی؟؟؟ فلانی گفت استاد مگه آسیبی وارد شده به کسی ؟! استاد گفت آسیب جانی و جسمی که وارد نشده اما تا چند ماه دیگه مشخص میشه سقف طبقه هم کف پایین میاد یا نه ...
۲- نونا میگه گزارشم رو دادن به بیمارستان آموزشی که کارمندشون نیستم و از این حرفا و الان جایی ندارم شبا بخوابم هر کدوم از وسایلم ی جا هستن ... لباسام پیش دوستمه و چمدونم خونه پدر همکارمه ... گفتم خودت کجا میخوابی شبا ؟ گفت فعلا تو بیمارستان خصوصی :/
۳-
فقط اون سری هاتون که کامنت خصوصی گذاشتین که مگه لباسام یا خوراکیام رو بردن ؟
عرض کنم که پروژه استاد رو برداشته بودن و پرت کرده لودن سطل آشغال ... ظاهرا فکر کرده بودن ی چیز بی اهمیته
انقدر ازم میترسیدن که اصلا اعتراف نمیکردن که کدوم همچین غلطی کردن 🚶♀️🚶♀️🚶♀️🚶♀️
فقط اون مهستی که یدفعه زد تو سرش گفت خاک تو سرم پروژه استاد رفت تو سطل آشغال !
۴- از ابن یارو ملکا متنفرم وایب بدی بهم میده
۵- فکر کنم بهتر باشه کسایی رو که تو نابه سامانیم و وقتی که حالم خوب نیست تظاهر میکنن وجود ندارم یا جوری رفتار میکنن که هیچ وقت قرار نیست کارشون بهم گره بخوره یا جوری رفتار میکنن انگار وجود ندارم و نامرئی هستم ... این آدما و این لحظات رو خوب به ذهن بسپارم که هیچ وقت فراموش نکنم یا جوری که بدونم اینا ذاتشون چجوریه !
سلام هم نباید باهاشون کرد ... نمیدونم چرا مادرم اصرار داره با همه مهربون باشی حتی با کسایی که ذاتشون عین لجنه ... به همه لبخند بزنی و آرزوی موفقیت براشون کنی و اصلا به روی خودت نیاری اینا فقط حرفن و یک تعارف
چون اگر درونت و بیرونت یکی باشه میشی یک آدم ساده و احمق که گول میخوره و سرش کلاه میذارن
.
.
.
تو خیابون جلوی نونام رو گرفتن و کلی سلام و سلامتی میکنن و منی که حالم بهم میخوره از این همه تظاهر ... از آدمایی که همه چیز رو تو پول و موقعیت میبینن از ادمای بدبختی که تا کمر خم میشن چون میدونن سِمَتی داری .
.
.
.
منم آلوچه دوست دارم و همیشه دارم دو دوتا چهارتا میکنم که میتونم بخرمش یا نه و هیچ احمقی موقع خوردنش یادش به من نیست چون فقط دانشجو ام
۶- ایران ازم میپرسه رلی یا سینگل؟ گیج نگاش کردم گفت آخه بیشتر بچه اای اتاق رل دارن مثلا من ... گفتم اوه من سینگلم گفت آخه بهت نمیخوره من فکر میکردم همیشه کسی رو داری و بهت نمیخوره سینگل باشی
۷- من دلم نمیخواد سنم رو به هم اتاقیای جدیدم بگم ... چون حس خوبی بهم نمیده و بیشتر از اینکه نشون بده چقدر با انگیزه هستی این رو نشون میده که عقل درست درمونی نداری
۸- تو کلاس متوجه شدم یکی از پسرا باهام هم سنه ... این یک اتفاق خیلی کمیاب هست
وقتی متوجه شدم فقط گفتم چرا واقعا ؟ خیلی تعجب کرده بودم ! این آدم اینجا چیکار میکنه ؟!
گه بعد داستانش رو تعریف کرد و گفت من نمیخواستم سربازی برم و یک ترم هم مجبور به مرخصی شدم و الان اینجام
در عوض ی پسری از کلاسمون که فکر میکردم هم سنم هست متوجه شدم ۱۹ سالشه !
در عوض پسرای کلاس بیوشیمی ...
واقعیت اینه من هیچ وقت با میکروسکوپ سرو کار نداشتم و ریختش رو هم ندیده بودم و وقتی باهاش کار میکنم عین خنگا میمونم در عوض پسرای این کلاس حسی رو بهت میدن که انگار از خنگ هم خنگ تری و هیچ **** نمیدونی ... تقصیر من نیست که همه شون دوره کارورزی رو رفتن و تموم کردن و من هنوز اندر خم کوچه موندم و حتی میکروسکوپ کوفتی رو نمیشناسم
خیلی حس بدیه ببینی از همکلاسیات عقبی
۱- آدمای هر جایی
۲-تو تابستون پسر خاله گفت بیا دو تایی خونه بگیریم یا هر طوری بشه با هم باشیم خوابگاه نریم ...
اون موقع گفتم نمیتونم آشپزی کنم و اصلا درباره اش باهاش حرف نزدم
انا الان با این همه مشکلاتی که برام با خوابگاهی شدن به وجود اومده ... حاضرم برم کف پاش رو ببوسم بگم غلط کردم بیا بریم خونه بگیریم آشپزی هم بخاطر تو یاد میگیرم اما من نمیخوام اینجا باشم
۳- حدس بزنین چی؟
اون دوتا دختری که عجیب میزدن و نگام میکردن و هنگ میشدن محله بغلی مون یعنی باغ سنگ تشریف دارن !!!!!
بیاین نیمه پر لیوان رو ببینیم ... آره ... معنی نمیده هم شهریات رو اینجا ببینی ...
۴- همشهری تو خوابگاه یعنی نحسی ؟ ولی ما که همشهری نیستیم ! اینا دارن بی خود و بی جهت منو به خودشون مربوط میکنن .
خسته کوفته از دانشگاه اومدم و میبینم وسایلم رو دزدیدن و هیچ کدوم اصلا گردن نمیگیرن ... تازه ی چیزی هم بدهکار شدم
فردا سه شنبه هست و ساعت ۸ با استاد بیوشیمی
این زن تا ابد همینجور سوال میپرسه ازت تو کلاس
یکی از دخترا میخواست بره نامزدش رو ببینه...
داشت آرایش میکرد و یکم جلوه های بصری رو داشت نمایان میکرد
مهستی گفت فکر کنم امشب مجبور بشی عقد کنی ..
🤣🤣🤣🤣🤣🤣
ی بسته کوچیک گرانولا بیست و پنج هزار تومن ؟!
جه خبره ؟؟؟
چه خبره ؟؟؟
چه خبره ؟؟؟
یکی از بچه های هنر زنگ زده به مادربزرگش تا احوال اش رو بپرسه
.
.
.
اما مادر بزرگش میگه مهستی ربیع دومه ! هم اتاقیات نمیخوان شوهر کنن؟؟!
مهستی میگه ننه شوهر نیست !
ننه اش میگه میخوای واسشون فال بگیرم ؟ شاید بختشون باز بشه !
مهستی میگه ننه مگه کسی سراغ داری؟؟
ننه اش میگه آره دو تا سراغ دارم ... معتاد و سیگاری که نیستن خیلی خوبه اما یکیش ۴۵ سالشه !
مهستی میگه ننه این هم اتاقیام با کلاسن ! شوگر ددی قبول نمیکنن !
ننه اش میگه واسه همتون دعا میکنم شوهر کنید چون دختر پاکی هستید
مهستی تلفن قطع میکنه میگه ننم فکر میکنه ما دخترای پاکی هستیم درحالی که نیستیم
این خبرای بد کی تموم میشن ؟
خبر ک* شته شدن دانشجو ها ، مردم شیراز ، خفه شدن مردم از ازدحام
کی این خبرها تموم میشن ؟
پ.ن: امروز جشن ورودی های جدید بود و کلاسمون نزدیک به سالن اجتماعات بود و صدای دانشجو ها میوند که از خوشحالی دارن جیغ میکشن
استادمون گفت من اصلا کاری ندارم فلانی واسه چی چه بلایی سرش اومده ... اما به عنوان ی هم صنف ( حداقل یک هم نوع ) چرا انقدر جیغ خوشحالی میکشید ! دوستانتون تو تهران میدونید چه اتفاقایی واسشون افتاده ؟ انقدر خوشحالید ؟
فانوسا ما باید آمار هم پاس کنیم ؟!
اولا میگفتم اشکال نداره چهارتا فرمول میخونم
اما الان میبینم باید باید بلد باشم spss رو هم باید یاد بگیرم بدون جزوه و کتاب !
استاد گفت چون غیبت داشتی دختر کناریت خ خوب میدونه ... به دختر کناریم گفتم توضیح بده گفت وقت کلاس تمومه ... من همونجا هنگ شدم الان باید لز کی یاد بگیرم ؟!
سو ...
همون دختره گفت نارحت شدی!
گفتم اوه ... نه !
پیش خودم گفتم الان من بگم نارحت شدم میشینی برام توضیح میدی ؟ نه
🛀
۱- امروز تو آزمایشگاه بخار سمی دی فنیل هیدرازین از بشر بالا میومد و همه دانشجو ها کنارش وایساده بودن!
تازه ی مقدارش ریخت رو میز و با دست پاکش کردن !
این درحالیه که اجبار هست روپوش بپوشیم اما کلا آزمایشگاه غیر ایمنی داریم
۲- پیش به سوی خانه💃💃💃💃💃
۳- کاش میشد خودم تو یک اتاق تنها باشم... ! تو خوابگاه داخل همه چیز زندگیت و کارات سرک میکشن و به چیزایی که بهشون مربوط نیست دخالت میکنن و غر میزنن! و تو دردسر میندازنت !
کاش این دانشگاه خوابگاه داشت ... کاش سالن مطالعه و سالن سلف غذا خوری داشت و همه چیز رو داشت و در حالی که هیچی نداره!
۱- فقط اون استاد جنین شناسیمون بهمون میگه نترسین تا الان هر چی فارغ التحصیل داشتین هر چند تعدادشون کم بودن .... اما همگی الان سرکارن
۲- حس میکنم بعضیا از درسها رو واقعا باید باهوش باشی تا کلماتی رو به ذهنت بسپاری که هیچ وقت تو زندگیت به کار نمیرن ... فقط واسه پاس کردن و مدرک گرفتن باید بخونیش
۳- اگه ده دقیقه زود تر زنگ زده بودم الان تو راه خونه بودم ...
۴- فردا چهار ساعت با استاد بیوشیمی دارم ... 😓
۵- من دبیرستان بودم خیلی خیلی ذوق روپوش سفید رو داشتم ... اما الان این ترم بعد از چند جلسه تهدید و اجبار بالاخره خریدمش ... من حتی به زور اتوش زدم ... امیدوارم که شما مثل من انقدر بی ذوق نباشید
۶- ی ترم یکی هست از رشته دیگه ، خیلی عجیب میزنه ! دو متری من میشینه و فقط نگام مبکنه :/ ... فقط "نگام میکنه"
۱- الان داخل اتاق دانشجو هایی هستم که همشون ز ی د؟! ، ر ل ؟! ، دوست پ ؟! دارن
و ناخوداگاه تو رو هم ازدواجی میکنن🚶♀️
به جز اونا که ترم یک هستن
وگرنه وقتی پیش موچول مرجان و... بودم ، هر دو میگفتن تا نریم سر کار وارد هیچ رابطه ای نمیشیم 💅
۲- اصلا حوصله استاد بیوشیمی مون رو ندارم دقیقه به دقیقه کلاس ازت سوال میپرسه
۳- این چند روز که گلو درد دارم دلم هوس همه چیز میکنه ! لواشک ، ماکارانی ، بادام زمینی ... دمی گوجه ... معلوم نیست چه خبره
۴- امروز عصر چقدر گرفته و غمگین بود !
۵- اصلا کلاس بیوشیمی بچه هاش هم خیلی رو مخ هستن ... مخصوصا پسراش
۶- به استاد بیوشیمی میگیم این درس رو جزوه خودت بده تابخونیم چون کتاب اصلی خیلی زیاد نوشته و مطالب مهم توش گم شده ... میگه زرنگین ! اتفاقا از قصد بهتون نمیدم:/ تا بیایید سر کلاسم وگرنه نمیایید !
خدا عقل بده ...
۷- این روزا فقط آبپز خوردم ... نه شیرینی نه چربی ... دگر جان در بدن ندارم
۸- فردا با استاد بیوشیمی ساعت ۸ کلاس دارم 😢
۹- کاش امشب ی نفر پیدا بشه باهاش حرف بزنم ... اونم تلفنی
۱۰- هوا گرمه اما من سردمه
۱۱- کاش میشد برم خونه
۱۲- امروز از دانشگاه داشتم برمیگشتم پیاده ... ی ماشینی همیجور بوق میزد بار اول گفتم ولش کن ... صد متر جلو تر نگه داشت رفتم نزدیک گفتم بفرمایید ؟ ( با سری گیج و نفسی که بالا نمیاد !) گفت برسونمتون ... گفتم مرسی و رفت
گفته بودم توانایی بالقوهای تو جذب شوگر ددی دارم ؟
۱۳- کاش خونمون بودم و استراحت میکردم و راحت میخوابیدم اینجا بچه ها اصلا اجازه نمیدن بخوابی !!
۱۳- آمپول دگزا زدم اما اصلا ما هیچ ما نگاه ... قبلا دگزا میزدی پات رو از درمونگاه بیرون میذاشتی کاملا صحیح و سالم بودی !
۱۴- مه رخ انقدر صداش جیغ هست و بیس چهاری داری حرف میزنه حتی تو خلوت خودم صداش رو میشنوم😓