۶۲۴🌾
چون وقت نمیکنم نمیتونم داخل بروز شده ها نوشته هاتون رو بخونم
پس
اینجا آدرس وبلاگتون رو بذارید تا پستهاتون رو در بهترین وقت بخونم .🤍
چون وقت نمیکنم نمیتونم داخل بروز شده ها نوشته هاتون رو بخونم
پس
اینجا آدرس وبلاگتون رو بذارید تا پستهاتون رو در بهترین وقت بخونم .🤍
قرار بود این چیزای ترسناک نخونم
و فری رفته عدل دستش گذاشته رو داستانی که شخصیت اصلیش ی بیمار...
الله اکبر ...
فکر کن داستانی بخونی که طرف اختلال چند قطبی داشته باشه ... حدود ۴ تا شخصیت متفاوت ... شیزوفرنی هم داشته باشه
تو ساختمون باهاش تنها باشی
یدفعه ببینی از تو خونه صدایی میاد انگار اون شخص داره با ی نفر حرف میزنه و یک نفر داره سرزنشش میکنه و اون سرش زیره و خواهش میکنه و میگه دیگه تکرار نمیشه ، هی معذرت خواهی میکنه پست سر هم ... و تو از پشت در رو آروم هل میدی تا ببینی داخل مگه تو اتاق کی هست ؟؟ که انقدر داره التماس میکنه ... و یدفعه ببینی هیچ کس نیست !! اون داره با ی شخصیت خیالی تو ذهنش حرف میزنه و واقعا فکر میکنه کسی جلوشه ...
.
.
.
حالا نونام قبلا تعریف کرد گفت تو کارآموزی داخل ی بیمارستان خیلییییی کوچولو بودن و این بیمارستان بعضی وقتها مثلا بخش اطفالش خالی بود و هیچ بیماری نداشت و اونها هم بقیه بیمارها رو که تو بخشای دیگه جاشون نبود رو میاوردن تو این بخشای خالی
گفت چند تا گروه شدیم و از قضا زهرا خودش تنهایی افتاد اطفال ... این اطفال هم روش نوشته بخش اطفال ولی معلوم نیست واقعا چه بیماری داخلش خوابوندن
زهرا گفت رفتم داخل و در بستم دیدم بیمارش زیر پتوعه ، فقط دو تا چشم از زیر پتو دارن نگام میکنن و اصلا نفهمیدم چطور دارم مینویسم فقط مینوشتم که از اونجا فرار کنم
انقدر که مادرم خودش رو داره واسه خواهرم لوس میکنه
دهنم باز همیجور نگاه میکنم ....
از روزگار و از این رسم دنیا
فکر میکنم اگر ی وقت نباشمم به کتفشونم نیست :/
چرا ی جور برخورد میکنن انگار از سر خیابون پیدات کردن و بزرگت کردن
واقعا خیلی ادعاشون میشه ...به پاک بودن و عالی بودن خودشون
قضیه شیر و تقسیم کردن بین خانواده و بچه ها*
واقعا نمیدونم وقتی برگشتم شهر دانشجویی ... باید با کی برم بیرون ؟!
چون هیچ دوستی اونجا ندارم و واقعا خیلی تنهام
دخترای دانشگاه ... نمیشناسمشون و منم دختری نیستم با هر کی اوکی بشن بریم بیرون
وای ... یکی با من بیاد بریم بیرون فقط راه بریم ....
ساحلی های گوگل خیلی مرخرفن😐
ی عکس درست پیدا نکردم نشون بدم منظورم با چیه🤌
گفتم من ی لباس ساحلی راه راه یا تک رنگ میخوام
گفت نه ... تیشرتی که من میخوام رو میخری .
.
.
.
خو این کارا یعنی چی؟ اگر لباس برا منه ، من ساحلی میخوام :(
مگه چقدر گرون تره -_-
پشت شیشه ها هر چی لباس ساحلی میدیدم انقدر اکسیژن خوب به مغزم میرسید ... انقدر فضا ملکوتی بود ... انگار اصلا هوا شرجی نیست ... اصلا متوجه نبودم مغازه بغلی میگو میفروشه ، بوش خفه کننده هست ... همه چیز عتشقانه بود
اما متوجه شدم نونام واقعا لجباز و یکدنده هست ... اصلا تصمیم اش رو عوض آخرای بازارگردی دیگه داشت حالم بهم میخورد ، از گرمی هوا ، از صدا ها ، از مشتری های تو مغازه ، از بوی گند میگو و ماهی ... واای انگار تو فاضلاب نشسته بودم 😖😖😖😖 ساحلی پَررررر
نا امید داشتم پشت سر نونام میومدم و اون خرامان خرامان راه میرفت
یکهو نگاه کرد و دید من اون ته بازار جا موندم ، با حالت انزجار گفت خواهش میکنم سرت رو بالا بگیر و کفشت رو رو زمین نکش
پ.ن: بیام خودم رو دلداری بدم جای زخمام هنوز پیدان و معنی نمیده تا موقعی که محو نشدن یا خ ب نشدن همچین لباسی بپوشم 🦤
ولی من واقعا دوسش داشتم
ی تخم مرغ داشتم تو یخچال تاریخ انقضاش واسه دو روز پیش بود ... مونده بودم سالمه یا نه ؟!
از نظر خودم سالم بود
سو...
زنگ زدم به نونام گفتم درود ... تخم مرغی که دو روز از تاریخش گذشته باشه میشه خورد ؟
گفت نه
گفتم فقط دو روزه !
گفت ی تخم مرغ فقط دو هزارتومنه ...میخوری مسموم میشی بعد میای درمونگاه ما ۹۰ هزارتومن پول سرم میدی ... پول داری؟
گفتم ... اوه...
وقتی کراشت میاد خواستگاری خواهرت💔
.
.
.
و منی که هر وقت کیک یزدی میخوردم یا خوشحال بودم بدون هیچ دلیلی یادش میوفتادم
حیف اون کیک یزدیا نبود ؟؟ 🥧
من الان فهمیدم
جملات احساسی و تکنیکای شعر و ادبیات رو متوجه نمیشم
.
.
.
هر چقدر بخوام روشون تمرکز کنم بیشتر گیج میشم😅😅😅🤣🤣🤣
ی سریال آمریکایی بود درباره رشته قبلیم
و استاد درس تخصصیمون اون زمان میگفت حتما ببینید
منم نگاه کردم اما متوجه نشدم واسه چی این مشکل علمی به وجود اومد ؟!🥲🥲
فقط اون عُلمایی که این سریال رو دیدن و رشته شون هم نبود اما چنان توضیح میدادن از تاثیر سریال 🥸
منم اینا رو میدیدم از خنده لبها رو در دهان فرو برده و با چشمانی که از خنده اشک درش جمع شده بود به اینها نگاه میکردم 🥸🤣🤣🤣😆
پ.ن: واقعا عجیبه منکه رشته ام بود اصلا متوجه دلیل مشکل علمی سریال نشدم بعد بقیه که هیچیییی از اون علم نمیدونستن اظهار فضل میکردن🤌😆🤣
شایدم من توجه نمیکنم به سریال و این آدما علم غیب داشتن و ته تو سریال و داستان رو در میارن
تا دندونم آرومه خوشحالی خودم رو بروز بدم 🥸🥸🥸🥸
اصلا دنیا خوش تر از این نیم ساعتی که دندونم آروم شده ... تا الان نبوده 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
جوری حرف میزنم و مینویسم انگار دارم با زن همسایه مون سبزی پاک میکنم 🤣🤣🤣🤣
چند وقت پیش موچول میگفت این شمالیا دارن بهشت زندگی میکنن و بازم ناراضین !؟
الان که دندونم آروم شده میگم تنت که سالم باشه همه جا بهشته
این چند روز که دندونم درد بود انگار مته گذاشته بودن رو عصبم و درد میکرد و درد میکرد و درد میکرد
این بی حسی دارو خونه اثر نداشت انگار آب بود
دندونم آروم شده ... دارم رو ابرا سیر میکنم ، انگار تو بهشت نشستم
خدا خیر کنه دندون پزشکی رو
خدا خیر کنه
واقعا خیرش کنه
از بس که گرونه
۱- مانی هیست (سرقت پول) ... بدک نبود ... حس میکنم باید برم ورژن اسپانیاییش رو هم ببینم
آخه این مانی هیست کره ای دو فصل داره و الان فقط فصل یک اومده
۲- فیلم شتاب ... درباره سرقت از بانک هست ... من از فیلم چیزی متوجه نشدم !
ظاهرا بدون سانسور نگاه کردم بازم چیزی متوجه نشدم ... تا این حد فهمیدم ی وزیری چند نفر رو استخدام کرد که الماسها رو بدزدن و از اون طرف همین وزیر به کارآگاهی گفت این دزدا رو بگیره
در آخر همه باند دزدی کشته شدن به جز دختره که رهبر گروه بود و دختره هم از کش* ور خار* ج شد
۳- فیلم تئوری همه چیز ... درباره زندگی استیون هاوکینز هست ... بد نبود ... بعد خوبش این بود استیون هاپکینز با تمام محدودیت هاش تمام تلاشش رو برای فیزیک کرد اما بعد بدش ... خانواده اش بود ... ظاهرا همسر ایتیون دچار کمبود محبت شده بود بخاطر بیماری شوهرش ... قسمت خیلی ناراحت کننده ترش اینکه استیون از ی جایی راضی بود از خیانت همسرش و میگفت تو ی نیازایی داری که من از پسش بر نمیام
۴- چند تا فیلم تایلندی خاکبرسری هم دیدم 🤦♀️🤣🤣 نمیدونم اسم اینا رو باید بگم یا نه ... ولی نمیکم خانواده نشسته ... خاکبرسری نیستا ... موضوعشون متفاوته ... اگر بگم سوتفاهم به وجود میاد
۵- وکیل ووی خارخ العاده ... فکر میکنم تا قسمت چهارش دیدم ... و داره میگه آدمای اتیسم هست و میگه این سندروم ؟! طیف مختلفی داره و اینکه چطور تو جامعه باهاشون برخورد کنیم یا بهتر بشناسیم این افراد رو و جوری رفتار نکنیم که پدر مادرشون خجالت بکشن
۶- سریال چرا او ... تا قسمت ۹ نگاه کردم هنوز نمیدونم موضوع داستان چیه ... ظاهرا یک وکیل برجسته و حاذق رو که داشته رییس ی کمپانی میشده رو تبعید میکنن به یک دانشگاه تا تدریس کنه اونجا پسری رو که ده سال پیش حکم اعد** ا* مش اومده بوده اما بی گناهیش رو ثابت کرده بوده رو میبینه اما نمیشناسش ... و پسره میشناسش
دختره خیلی خوشگله 😄😅🤣اما روند داستان خیلی کنده ... فکر نمیکنم بتونم ادامه بدم ... خیلی کنده روندش
۷- موسیقی متن ... ی پسری هست رو دختره کراش داره ، اینم دختره خیلی خیلی خوشگله😲 ... ولی فقط دو قسمتش دیدم
* میدونم خیلی بد نگاه میکنم سریالا رو همه نصفه و نیمه دیدم
کاش ی جوری بشه که نتونم به جشن عروسی شون برم 😪😪
ساغر عروسمون رو دیده ... میگه آخه این چیه گرفته داداشت هر روز خدا قهره و اخلاقم نداره (اصلا معلوم نیست با خودش چند چنده)
گفتم آخه ما اقوامیم و اگر جدا بشن عموم میگه چطور تونستی با دخترم بازی کنی و مطلقه اش کنی و بی غیرتی و فلان و اینا ، پس باید پای کاری که کردی وایسی
گفت اینا همین الان جدا بشن بهتره تا پای ی بچه هم وسط بیارن ، اون مهریه اش هم قسطی پرداخت کنه خلاص
ی قسمتی بود تامی شلبی داشت پهن اسب جمع میکرد و پیرد مرد پرسید تامی داری چیکار میکنیی؟
گفت دارم پهن جمع میکنم تا یادم نره کی بودم
...
الان بعضیا رو که میبینم و بی احترامی هایی که میکنن دلم میخواد بگم فلانی کاش عکس اون روزای نا به سامانیت همیشه جلو چشم ات بود و که یادت نمیرفت چه ها کشیدی تا به اینجا برسی ... یدفعه مغرور شدی و میزنی زیر همه چیز و اصلا برات احساس بقیه مهم نیست
وقتی فکر میکنم به این ساختمون مغزم خسته میشه !!
آخه تو قرن ۲۱ و مردم باز این کارا رو انجام میدن ؟؟!
.
.
.
به موچول گفتم ساغر و سارینا یک نفر هستن ... فرقی ندارن
(آخه اون شب واقعیت ساغر رو دیدم )
اما موچول اصرار داره ، ساغر اینجوری نیست
الان حتی از نفس کشیدن تو اتاقمونم متنفرم
از اینکه چشم تو چشم مرجان بشم متنفرم
موچول و ساغر و مرجان اصرار داشتن من و مرجان تخت کنار هم برداریم و کنار هم باشیم اما عصر یدفعه موچول گفت مرجان چند نفر باهاشه !!!
گفتم موچول تو میدونی من از وقتی اینجا اومدم و خوابیدنم بهم ریخته !
چند بار به ساغر گفتم تو خواب عینن دارم میبینم دارم خفه ام میکنن و فقط نگاه میکرد
و الان یدفعه ای چون خودتون دارید از این ساختمون میرید دارید میگید چند نفر با مرجان بودنه ، مرجان انرژیش به این دلیل منفیه و بهتره از دستش هیچی نگیرم اما بارها دیدی از اصرار زیاد مرجان ... من تو رودروایسی وایمیسادم و استفاده میکردم ...
پس الان که دارید میرید باید همه چیز رو بهم بگید
گفت سینتیا این چیزا رو من نباید بگم ... تنها کسی که میتونه بگه ساغره ... بذار روزی که ساغر اومد بریم بیرون این خوابگاه و همه چیز رو بهت بگیم
اتاق خودمون مثلا نور گیرش خوبه و سقفش بلند هست و هوای اتاقش همیشه نه سرد هست نه گرم ... و نه بویی داخلش هست اما من هیچ وقت نتونستم درس داخلش بخونم
اگر بخوام جا به جا بشم تنها اتاقی که تخت خالی داره ...
ی اتاق هست طبقه هم کف سقف اش دومتر هست رسما ته قبر ... بچه هاش شلخته و نامرتب و اتاقشون بو ترشی و سرخ کردنی میده و انقدر سرده انگار زمستونه و تو قبر نشستی و دورت ریخته هست و بو هم میاد
باید چیکار کنم ؟
من نه تنها دنبال کار نمیرم ، تبلیغ نمیکنم این روزا ... بلکه خوابم خیلی بهم ریخته اونقدر که فکر میکنم از بی خوابی ی روز میمیرم
من واقعا معذرت میخوام اگر با نوشته هام میترسونم تون ... اگر راه حلی دارید بگید وگرنه اگر چیزی به ذهنتون نمیرسه نخونید این پست رو ...
اول از همه بگم جو اتاق ما تو این ساختمون به طرز عجیبی گرفته و ساکته ... اونقدر بی صداهست انگار بچه چند ماهه تو اتاق خوابه و ما "باید " ساکت باشیم و سرمون تو لاک خودمون باشه.
داستان از اینجایی شروع شد که موچول بهم گفت بیا بریم بیرون گفتم من نمیام حوصله اش رو ندارم گفت میخوام درباره این خوابگاه باهات صحبت کنم
کم کم تعریف میکنم ادامه اش رو ...
.
.
.
موچول گفت باید از این اتاق بری سینتیا
گفتم چرا
گفت ما چند وقت پیش تو سقف اتاق ی کاغذ کوچیک سفید دیدیم ، یکی از دخترا جست و جو کرد و فهمیدیم و ی دعای نحس و سنگین واسه فروش ملک هست که با نجسی نوشتن
ما به سرپرست گفتیم اما انگار کار خودشون بوده و بعید نیست دوباره تو اتاق گذاشته باشن
گفت کارینا رو میشناسی؟ اون متاسفانه دع*ا نویس بود من وقتی اولین بار دیدمش هیچ حس خوبی بهش نداشتم... بدون اینکه بهم بدی کرده باشه ، وقتی کارینا اومد تو اتاقمون ...من اون زمان جام بالا سر کارینا بود
وقتی اومد تو اتاق من حس خفگی داشتم ، اصلا میرفتم تو جام بخوابم بیشتر سردرد میشدم
حتی ی بار فکر کن زمستون باشه ساعت سه شب پاشی ببینی صدا میاد اما تو تاریکی نگاه کنی ببینی همه خوابن ... باز سعی کنی بخوابی اما تخت محکم تکون بخوره و یدفعه تو جات بپری و باز نگاه کنی ببینی هیچ کس تکون نمیخوره ... از ترس سکته کنی
فرداش به کارینا گفتم که دیشب چه اتفاقی افتاد بیشتر نظرم این بود که چون اون تخت پایینم هست متوجه چیزی شده یا نه ؟!
کارینا خیلی راحت گفت دیشب اومده بودن سراغم واسه همین اذیت تو هم کردن
موچول میگه نه تنها من ... بقیه بچه ها مرجان ۱ ، مرجان ۲ ...
اونها هم بعد ها گفتن تو خواب وحشتناک اذیت میشن .
.
..
.
.
اگر دقت کرده باشین من بعد کرونا وقتی اومدم این خوابگاه با اینکه اتاقمون فوقالعاده ساکت هست اما نمیشه درش کتاب خوند ...هر شب گفتم تو راهپله بهتر کتاب میخونم !
اینجا خوابهام رو ننوشتم ... اما به مجی (همون جنتلمن بلاگفا ) گفتم من یدفعه ای خوابهای ج* ن طور که تو سال یکی یا دو بار میبینم ... الان یک ماهه خیلی زیاد میبینم اصلا خواب راحتی ندارم
یا گفتم بیشتر بچه های اینجا هر* ه هستن
.
.
.
موچول میگه انگار زمین این خوابگاه غصبیه ، انگار نفرین و نارضایتی صاحب قبلی زمین خوابگاه رو جو اینجا اثر گذاشته
چون مثلا وقتی میریم خونه اکثرا متوجه اتمسفر سبک خونه میشیم ...
آدم هر*ه چون چندین نفر باهاشه ، خیلی انرژی که داره منفیه ...
بخاطر همین جو اینجا خیلی سنگین و خفه هست
موچول گفت از دست مرجان چیزی نگیر و نخور
گفتم چرا
گفت حس خوبی از روشی که پول بدست میاره ندارم
ساغر بهم گفت اونقدر وسایل و پولی که داره انرژیش منفیه اگر شما ازش استفاده کنید بدیمنی اون به شما هم نفوذ میکنه
به موچول نگفتم اما من چون تخت بالام بعضی وقتها میبینم مرجان سرش تو گوشیشه اما ی بار دیدم عکس نود داشت میگرفت
موچول هم خیلی ریززززز اشاره کرد که اون ممکنه هر* زه باشه چون اون معلوم نیست کارش چیه (خدایا توبه اصلا به من چه شغل مردم چیه و پولش از کجا میاد )
باورتون نمیشه من دو شب پیش از ترس اینکه بدخواب بشم تا ساعت ۶ صبح بیدار بودم و میترسیدم پلکم رو رو هم بزارم و از خستگی پلکم رو هم میوفتاد و ی دفعه از خواب میپریدم میگفتم نباید بخوابم ، میترسم بخوابم ...
قهر ۱
چقدر قهر کردن و آشتی کردن ساغر و موچول باحاله 💜
تو خیابون بودیم من و موچول کفش اسپورت پامون بود و تند راه میرفتیم اما ساغر دمپایی پاش بود و خرامان خرامان (آهسته و با ناز راه رفتن ) می اومد
موچول گفت ساغر میشه تند راه بیای ؟ چون واقعا عصبیم و اروم راه رفتن تو رو مخمه!
ساغر گفت تقصیر من نیست که خودت کفش اسپورت پوشیدی ، این دمپایی پام رو زخم میکنه و نمیتونم راه بیام و تو نگفته بودی قراره راه بریم
موچول گفت الان میبینی که باید راه بریم پس تند حرکت کن
ساغر گفت من هیچ کفش اسپوتی خوابگاه نیاوردم چون تو گفتی نیاز نیست
موچول برگشت گفت چرا با من بحث میکنی و حرکت نمیکنی و اون دمپایی رو در نمیاری!
ساغر با بغض و عصبانیت نگاهش کرد گفت آره همینو بگو ... سرم داد بزن که چرا کفش نیاوردم
دمپایی رو در اورد و با پای برهنه راه افتاد و با عصبانیت گفت بیا دیگه دمپایی پام نیست و الان خوشحالی !!!!
موچول با عجز و بدبختی نگاه ساغر کرد و گفت عزیزم قربونت برم فدات بشم چرا انقدر عصبی میشی من فقط دارم میگم تند تر بیا بیاه دمپاییات رو بپوش فدات بشم
ساغر گفت تقصیر توعه چون عصبیم میکنی !!!
این بحثا همینطور ادامه داشت
اگر من بودم همون لحظه که موچول بهم میگفت تند بیا ... حتی اگر ناراحت میشدم چیزی نمیگفتم و تو خودم نگه میداشتم اما ساغر تو خودش نریخت (؟!) و سریع مشکل رو حل کردن
موقع ماشین گرفتن
ساغر داشت میگفت میدونی پام رو زخم میکنه یعنی چی؟
گفتم مامان بابا تو رو خدا دعوا نکنید
موچول گفت تقصیر مامانته میبینی من چی از دستش میکشم ؟🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🥸🤣
.
..
.
این بحث کردنا خیلی بهتر از اینه ادما تو خودشون نگه دارن و حتی سوتفاهم بشه و هیچ وقت ندونن مشکل اصلی چی بوده
واقعا شما با دوست پ تون راب * طه دارید و بعد همون میاد باهاتون ازدواج میکنه؟!
.
..
بابا ایوال
چه پسرایی ... پشمام ... پسرایی اینجا هیچ جوره زیر بار نمیرن
۱- من دیشب هم تا ساعت ۶ صبح بیدار بودم
فقط چون ساغر تو اتاق بود و حتی میترسیدم پلک هام رو رو هم بزارم و تو خواب اذیت بشم ... پس اومده بودم تو اتاق مطالعه و فیلم میدیدم
۲- به داداش سینگل درباره ساغر گفتم ... اینکه من واقعا به حرفاش شک دارم ... اخه قبلا میدونستم کسایی که اینجورا دارن گناه انجام میدن اما ساغر میگفت نه واسه من فرق میکنه ...
بعد منم با حالت ترسیده به داداش سینگل ، حرفای ساغر رو میزدم و میگفتم تو رو خدا ی چیزی بگو ... بنده خدا گفت خدا خودش گفت وقتی آیه الکرسی بخونید من با صد هزار فرسته از شما محافظت میکنم این دختره حرفاش همه کشکه ... هیچوقت ازش راهنمایی نخواه
شبای امتحانم که باید درس میخوندم کل راهپله و حیاط و... دخترا نشسته بودن و با نامزدشون یا شوهرشون حرف میزدن ...
حالا که من دو شبه بی خواب شدم و اصلا این راهپله و اتاقا سوت و کور شدن همچی ... انگار نه انگار آدم زنده ای وجود داره !!
ساغر میگه وقتی کارینا دروغ میگفت من متوجه بودم
وقتی داشتیم تو خیابون راه میرفتیم گفت از قصد به مرجان ی اشاره کردم تا بدونه کارینا اونقدرا هم خوب نبوده ، تا به دست کارینا برسونه من از قبل میشناختمش
دوره نوجوانیم چقدر خجالت آور بوده 🤣🤣🤣🤣 چقدر کراش داشتم 🤣🤣🤣🤣
البته فقط کراش بود
همین
موچول اسم کافه ای رو گفت گفت برید اینجا ما ۶ قلم وسایل سفارش دادیم فقط شد ۷۶ تومن و خیلی هم کیفیت داشت
اقا پیج و عکس و همه چیزش رو دیدم گفت این چقدر شبیه فلانیه ! چقدر شبیه کراش ۱۵ سالگیمه🤣🤣🤣🤣
گفتم مرجان این پسر چقدر شبیه فلانیه که چند سال پیش فلان جا کار میکرد ... گفت شاید ...تا منم نگاش کنم !
بعد منم در این حین میگفتم خدایا خودش نباشه ... اگر این خودش باشه من پام رو تو اون کافه نمیذارم
نگاش کرد گفت نه این اون نیست ،خیلی قد بلند بود و اون پسره خیلی گشاد و آب دیده بود :/ و ی مدت پیش خانم دکتر فلانی بود و ی مدت این کاره بود ... ی مدت با همون خانم دکتره آخر شبا میرفتن موتور سواری ... کلا ی پسر هر* ه ای بود و اصلا معروف بود واسه کاراش
.
.
.
ای نوجووونی ... حالا که بهش فکر میکنم میگم حیف کراش زدن بود ... اصلا همچین ادمی با همچین سابقه ای ... یک ثانیه از عمرت و احساست رو واسشون صرف کنی ... اشتباه محضه
ددسته میگن ادما تغییر میکنن و قضاوت نباید کرد اما این مرجان کنارم وایساده میگه این هر روز داره بدتر از دیروز میشه
.
.
.
بعدا نوشت : مرجان که اینستا نداره رفته عکس پسره رو پیدا کرده میگه بببین این اون پسره هست ... انگار کافه واسه خودشونه ...
حیف این کافه ارزونی نبود ...
درباره ساغر
این دختر عجیب !
بهم گفت ما دوتا دو تا قطب ناهم ناهم نامیم ... همینقدر با هم فرق داریم ، موقع نگاه کردمن بهش دیدم دقیق داره نگام میکنه ... پیش خودم گفتم واقعا دو نفر دارن بهم نگاه میکنن ... از همونجا حس کردم سردر شدم وقتی از کنارش بلند شدم دقیقا متوجه بودم داره سردردم بدتر میشه!
.
.
.
تازه موچول میگه من حدودی ی چیزی ازت میدونستم ...
هیچی دیگه روز آخری همه توطئه کردن
اما ساغر میگه تنها کسیکه تو اتاق ازش خوشم اومده تو بودی
به نونام هی میگم من نمیتونم اینجوری با این شرایطی که دختره گذاشته کنار بیام ... آخه واقعا حرفش بی جاست ! حق با منه !
میگه آخه الان مهمه که حق با کی هست ؟ اون هر شرایطی بزاره تو باید قبول کنی ... وگرنه چجوری میخوای با من بیای ! ما چند ماهه داریم قرار میزاریم و تو نمیای
☹☹
دیشب آپدیت رمان گوگه بوده
اما چون باید پای عواقب کارم وایسم نمیتونم بخونمش 😢
تا من بخوام مردم رو بشناسم پیر شدمه
.
.
.
.
.
.
.
.
*گوگه رو تا اینجا خوندم که از زند* ان آزاد شده و دنبال بردارش کوچیکش میگرده ... من فکر میکردم داداش کوچیکه جاش امنه مثلا کنار عمویی یا عمه ای بزرگ شده اما واقعیت این بوده بعد از زن* دانی شدن گوگه و فروپاشیده شدن خانواده اش و آدمایی که دنبال باقی مانده اعضای خانواده اش بودن باعث شده داداش کوچیکه فراری بشه و الان که گوگه بعد از ده سال ازاد شده داداش کوچیکه میگه تو تو زند* ان سقفی بالا سرت بود منی که تو چهار ده سالگی کل خیابونا رو میدویدم تا زنده بودم ... اون روزا کجا بودی
چرا من هر وقت میام دلسوزی کنم سر خودم کلاه میره ؟!
:/
فک میکردم ی دوست خیلی خفن پیدا کردم
اما ی کلاه گشاد سرم رفته و الان همه اش دارم دیوار رو نگاه میکنم 😐
من نمیدونم فایده این ده نفر چیه ... که یواشکی وب میخونن و کامنت نمیذارن و نمیدونن قیمت ی تایپ دستی چقدره ... رونویسی دستی ... چقدر هست
واقعا بگید فایده شما ده نفر چیه ؟🤧
کسی میدونه واسه بازنویسی جزوه ... قیمت متوسط چقدر هست ؟؟
زود بگید 🏃♀️🏃♀️🏃♀️🏃♀️
شما میدونستید یک افسانه هست که میگه جای خالها درواقع جای بوسه معشوقتون تو زندگی قبلیتون هست ^-^
.
.
.
برید ببینید کجاهاتون خال هست:")))))))))))))
داداش سینگل از اون دسته آدما بود که از روی که نونام رفت بیمارستان گفت اون جا رو ول کن بیا تو درمونگاه ... به دلایلی مثل کار زیاد ، دیر به دیر حقوق دادن ، ساعت کاری بالا ، رسمی نبودن و...
بعضی وقتها هم میگفت اصلا کی گفته دختر باید کار کنه ؟ اونم تو شهر غریب
یعنی در حالت کلی موافق کارش اونم تو بیمارستان نبود
تا اینکه نونامم گفت بدنم ضعیفه و نمیتونم انقدر سرپا باشم و خیلی وقته دارم کار میکنم اصلا تمایل ندارن حتی قرارداد پیمانیم رو هم تمدید کنن پس اونجا رو ول کرد
بعد داداش سینگل بهم زنگ زد و گفت چرا نونا بیمارستان رو دیگه نرفت منم همین دلیلا رو گفتم ... اما اون گفت مطمئنی کسی حرفی نزده ؟ اذیتش نکردن ؟ چیزی نگفتن ؟ با ی حالت آروم و شک دار ازم پرسید ذهنم رفت سمت اینکه شاید داداش سینگل میپرسه ... کسی پیشنهاد هم خو*** ابگی داده ؟
با صدای بلند خندیدم گفتم مثلا کی بیاد همچین حرفی بهش بزنه؟؟
خیلی تخس گفت کجای حرف من خنده داره ؟!
گفتم آخه میگی کی اذیتش کرده ؟!
گفت اون با من راحت نیست و با تو راحت تره دارم میگم دلیلش رو به تو گفته ؟ اگر بدونی و بهم بگی من واقعا قدرت اینو دارم حسابش رو برسم !
گفتم اون درباره این چیزا با من حرفی نمیزنه (ما اونقدر صمیمی نیستیم )
.
.
..
پ.ن: حالا گیرم همچین اتفاقی بیوفته ... منی که بارها به مادرم گفتم دارم اذیت میشم اون فقط بهم گفته تو کارت رو انجام میدی همین ! ... و هیچ حرفی دراین باره به کسی نمیگی
اونایی که ازدواج میکنن من اولا فکر میکردم پسرا خیلی اهمیت میدن !
ولی واقعیت اینه تو هر چقدر خوشگل باشی و هر فرم بدنی داشته باشی ... بعد از بار چهارم یا پنجم میبینن تو هم ی دختری هستی مثل بقیه
:/
مگر اینکه اون جزو اون آدمایی باشه که احترام حالیش باشه وگرنه حتی اگر به طور رسمی با هم رابطه داشته باشین... اون مثل آشغال باهات رفتار میکنه !
.
.
.
من واقعا فردوس رو با گرد و خاکاش و بیابوناش بیشتر از کاشان دوست دارم
دیدین همه با چشمای قلبی میگن کاشان!
نه اینکه بد باشه و یا مردمش بد باشه اصلا ... من فقط یاد خاطراتی میوفتم که گریه ام میگیره و فقط یادم میوفته چقدر شوهر خالم اذیتم کرد
و هر روز میگم خدایا اگر قرار به ازدواجه کاش همه مسیرشون به آدم درستی بیوفته ... چقدر بد میشه بعد چند سال بفهمی عاشق آدم اشتباهی شده ... عمرت و احساسات پای آدم اشتباهی صرف بشه
.
.
.
بعد از خونه شوهر خاله برگشتم و مادرم گفت چرا بهم نگفتی ... گفتم به خدا من هر روز بهت زنگ میزدم میگفتم میخوام برگردم و تو میگفتی نه خاله حامله است و واسه رضای خدا اونجا باش ازش پرستاری کن و مادرمم گفت به هیچ کس نگو اخلاق شوهر خالت چقدر ** بوده
آقا اینا اومدن خونه ما نوقع برگشتنشون مادرم دست کرد ی مقدار پولی رو بده به خالم ... خالم از تو جمع این رفتارا خوشش نمی اوند ... این شوهر خاله دید ... با خصم نگاه من میکرد :/
با پسر خاله ... این فرزند این خاله نیست و خیلی داداشیه ... گفتم خاله تو جمع میگه واااهای چرا لزدواج نمیکنی ؟ خواستم بگم والا من شوهر تو رو و رندگی تو رو دیدم ترس ازدواج گرفتم ، پسر خاله گفت خاله سمیرات زندگیش رو دیدی ؟ چرا اونو مثال نمیزنی ؟ گفتم اون واقعا شانس اورد واقعا !
۱- واقعیت اینه شبا از ساعت ۱۱ به بعد تصمیمای غیر عقلی میگیرم ... وقتی صبح پامیشم میگم واقعا این چه کاری بود کردم ؟! اون لحظه عقلم کجا بود ؟ الان جواب این مریم رو که بهش گفتم ***** ... دقیقا رو چه منطقی این حرف زدم ؟ واقعا عقلم کجا بود اون لحظه ؟ دنبال دردسرم فقط
۲- وااای ۸ قسمته ...
۳- فقط همون ی قسمت دیشب ... دیگه چیزی نمیفرستم
۴- شما میدونستید ی افسانه هست که میگه کک و مک ها در واقع خاک هایی از بهشت رو صورت شخص هستند 😃
۵-چه اتفاقاتی که خواستن بیوفتن اما با خوابهامون جلوشون رو گرفتیم ...
۶- فکرای اونجوری نکنید این فیلم رو باز چک کردم ۱۱ قسته ... سه قسمت بیشتر از ۸ قسمت دیگه بدتر ... این کانال تلگ* رامی رو که دانلود میکنم بیچاره خیلی ریپ *ورت اش میکنن و برای همین کانال رو خصوصی گذاشته تا نپره کانال
درباره ذهن منح* رفتون فقط تو یکی از قسمت هاش لیلی و جنون دست هم رو از روی لباس میگیرن ... همین ... اون ذهن من* حرفتون رو شست و شو بدین 👋
فقط موضوع فیلم متفاوته ...
فعلا که مریم ژان از دیشب تا حالا نگفته قسمت دوم رو میخوام 💃💃💃💃💃
۷- ی جا خوندم میگفت همیشه درست و بدون سوتفاهم حرف بزنید تا آدمای مریض ... شما رو خراب فرض نکنن و به این واسطه اذیتتون نکن
.
.
.
.
.
۸- وقتی داخل ی برنامه پیام رسان اسمم رو درست مینویسن (جزو اتفاقات نادر هست) حس ی منت خیلی بزرگ واسم داره:/
۹- شماره عروس رو گم کردم ... خیلی راضیم ی سردرد کمتر ... 💃
۱۰- حس میکنم ذهنم تو ی محیط تنش زا مونده و قصد نداره بیرون بیاد ...حتی الان که پول تو کارتمه ... فکر میکنم هیچی تو کارتم نیست و باید قناعت کنم :/ و هر کاری میخوام انجام بدم میگم نه پولام تموم میشه:/
۱۱- تعارف یعنی پیشنهاد دروغ ... یعنی وقتی پیشنهاد میده واقعا دلش نمیخواد فقط داره پیشنهاد میده و شما نباید قبولش کنید ... چون اسمش روشه ... تعارف !
مثلا داداش متاهل بعد از سالها زنگ میزنه و میگه پولی خواستی بهم زنگ بزن تو باید بگی ... اوه مرسی ...فقط همین اوه مرسی
که اگر خدایی نکرده جواب دادی شماره کارت بدم ... اول هنگ میکنه بعد تو رودروایسی قرار میگیره ... و کارت به کارتم میکنه ... اما فردا تا بخوای با نظرش مخالفت کنی میگه تو همونی بودی که من برات پدری کردم !!!!! تو حتی پول نداشتی از من میگرفتی
:/
کمال گرایی آغاز آسیب زدن به خودمون میتونه باشه
مرجان میگه بعد اینکه کارشناسی رو تموم کردم به همه گفتم من اینجا نمیمونم من میرم خارج بعد مامانم گفت انقدر چیز چیز میکنی آخرش میاد تا ی جا بدتر از شهر خودمون قبول شدی ... بعد جواب ارشد اومد تا اینجا قبول شدم ... الان میرم خونه اومونی بهم میگه چطوری خانم خارجی🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
پسر خاله گفت
پسر عموت رو میشناسی با سوگل همسایه تون دوست بوده ... چند سال ... حتی بهش قول ازدواج داده بود و میگفت کارم جور بشه حتما میام خواستگاریت
گفتم پسر عموم با یکی دیگه عقد کرده !
گفت دقیقا سوگل رو دور انداخت ... و دیگه جوابش رو نداد ... حالا شاید تفاهم نداشتن ... اما اگر سوگل رو دوست داشت پیش هر پسری نمینشست که حرف از سوگل و خاطراتش بزنه و انقدر وقیح باشه انگار جزو افتخاراتش باشه ی دختر رو بازی داده ولش کرده و آخر دهتر خاله اش رو گرفته
یا اون پسر عموت فکر میکنی وقتی هر جا بشینه چی میگه مائده (دختر آقای فوق ریچ ) خودش اولین کسی بود شماره اش رو تو کاغذ برام نوشت اون خودش برام پیشنهاد دوستی داد
گفتم مائده الان با یکی نامزده !!! این پسر نمیترسه نامزده مائده بیاد یقه اش رو بگیره که چرا پشت سر زنم حرف میزنی ؟! دیوونه هست؟
ی عکس رو نشون داد تا نادیا است ! گفتم این عکس دست تو چیکار میکنه ؟!
از طرز قرار گرفتنش جلو دوربین معلوم بود تو جمع خانوادگی ی سلفی رو یولشکی از خودش گرفته :/
گفت پسرخاله ات سامان باهاش دوست شده ... انگار ی مسابقه راه افتاده بین پسرا که هر کدوم زودتر عکس اون دختری رو که باهاش تو رابطه ان نشون بدن که یعنی ما هم میتونیم ! اینا رو دارم بهت میگم که بدونی این پسرای آس و پاس که پیشنهاد دوستی میدن فقط دنبال بردن آبروی دختران
قبلا تو برنامه w**** ی روانشناس خانمی دیدم گفت مشاوره میده
منم دایرکت دادم ولی تا اون جواب داد خیلی طول کشید ... بعد یادم رفته بود دلیلم چی بود دایرکت دادم!
تا اینکه کانال تلگرامی راونشناسی دنبال که میکردم تو قسمت بیو اش دیدم ی آیدی گذاشته و گفته میتونه برای مشاوره پیام بدید ... پس ... پیام دادم گفتم شرایط خاصی برای مشاوره دادن هست ؟
اونم جواب داد موضوع حرفتون چیه ؟
گفتم حس گناه درباره گذشته ...
گفت یکم جژئیات رو بگو ...
گفتم شما خانم هستید دیگه ؟
(اصلا حس خوبی به روانشناسای آقا ندارم )
و یکم وارد جزئیات شدم و اون ی لیست قیمت و ساعت رو فرستاد
فکر نمیکردم از پول حرفی بزنه ... آخه وقتی از شرایط پرسیدم چیزی نگفته بود !
پس گفتم مرسی و تلگرامم بستم^-^
ی دفعه گفت چند سالته ؟
بعد آخر گفت واقعا تو تو اون سن چیزی نمیدونستی ... شبا راحت بخواب
گفتم اما اون آدما انگار جور دیگه ای برخورد میکنن انگار همه چیز از قصد اتفاق افتاده بوده ! آدمایی که الان دارن تو دهه چندم زندگیشونن بازم با این سن شون خودشون رو بی گناه میدونن ! فکر میکنم اونقدر که حتی توهم میزنن !
گفت اونا هیچ وقت به هیچ کس نمیگن چه اتفاقی تو گذشته افتاده بوده ... حداقل اش واسه نجات زندگی الان خودشون ... اگر شایعات اینجوری پخش میکنن میخوان دل خودشون رو آروم نگه دارن و خودشون رو توجیح کنن ! بخاطر کاری که انجام شده من دارم بهت میگم هیچ وقت با این آدما چشم تو چشم نشو و ندید بگیرشون ... چون اصلا به نفعت نیست
مرجان میگه پیتزاهای رستوران اتیوپی انقدر خوشمزن که بذاری صورتت ، پوستت روشن میشن ^-^
بعد همینجور داشت اسم کافه ها و رستورانای خوب رو میگفت یکی از همکاراش پرسید مرجان جان این جاها رو با کسی رفتی؟ 🤣
شاید تنها مزیت ازدواج فامیلی اینه وقتی شوهرت خی** انت کرد چون فامیل هستین شاید ی ریش سفید بیاد واستون دعوا کنه که نباید اسم طل* اق یا هوو رو دخترم بیاد ... یا بخاطر بچه هاتون پدر مادرتون بگن نزارید این بچه ها آسیب ببینن
وگرنه شوهرت غریبه باشه خ *یان* ت کنه هیچ کس واسه آینده بچه ها پادرمیونی نمیکنه حتی واسش مهم نیست دو تا زن تو خونه باشه
.
.
.
یعنی اینجوریه دوتاش خیانت میکنن فقط آشنا باشه به نفع بچه ها میشه تا آسیبا کمتر باشه
یکی از بچه های اتاقمون رو به زور میخوان بیرون کنن:/
و ی جدید بیارن ... حالا دختر جدیده هم اومده تو گروه اتاقمون نوشته
من رویا ام پرستار هستم عضو جدید اتاق خودتون رو معرفی کنید
.
.
.
همه سین زدن جواب ندادن
بنده خدا نمیدونه ی نفر رو دارن بیرون میکنن تا بیاد اینجا فقط بهش گفتن ی تخت خالی تو این اتاق هست ... بعد کل بچه های اتاق ما با بچه های پرستار ندارن ... چون مسئول الان از اتاق اوناست
وی اول ورود به خوابگاه به روی پسر مغازه روبه رویی کراش زد.🥰
و هر روز برای دیدن کراشش مغازه میرفت ... تا سه هفته رفت و آمد ادامه داشت تا اینکه ...
فکر میکنید اولین مکالمه ای که صورت گرفت چی بود ؟!
اون شروع کرد : آجی این جنس رو با ی مارک دیگه بردار 🤦♀️
.
.
.
.
با هنگی نگاه کردم و تو ذهنم تکرارکردم " دهنت ببندد" 🤦♀️😭 😭😭😭
۱- آخه بین این همه دختر خوب ... این آیه به این خوبی چرا داداشای من از کسایی خوششون میاد که میگن طرف مثلا خوشگله اما 🤌 اخلاق ندارن ؟!
دقیقا این جمله یعنی چی؟؟ "آیه چشماش واسه دختر بودن زیادی ساده هست "
۲- فک کنم منظورش با اینه چشماش سگ نداره 😃 ... غاقل از اینکه اونایی که چشماشون اینجوره واقعا اخلاق سگی دارن 🙂
۳- مرجان میگه مگه نمیگن خدا عدالت داره ... پس چرا همه چیز اینجوریه ... مثلا من تا به این شغلم رسیدم واقعا اذیت شدم واقعا ... تو ارشد چقدر اذیت شدم واسه پایان نامه واسه تک تک جملاتش موهام سفید شد کاری نبوده که من رو نزده باشم از دندون پزشکی و منشی گری و ارایشگاه بگیر تا بقیه تا به اینجا رسیدم که شغل الانمم ی سرش خوبه و صد تا سرش درد سر یدفعه ساعت ده شب بهم زنگ میزنن بیا سرکار ! مورد اورژانسی بهت احتیاج داریم !
بعد بعضیا رو میبینی هیچ مشکلی تو زندگیشون ندارن ... هیچ وقت نفهمیدم شکست و نرسیدن یعنی چی ! بعد پیش خودت میگی عدالت باید این باشه ؟
۴- من داخل فیلم "رستگاری در شاوشنگ" وقتی اون مرد از زندان فرار کرد و تو بارون فریاد زد ... گریه کردم
۵- بچه ها میگن بریم ی خوابگاه دیگه مدیریت اینجا بیزنس راه انداخته و هر چه قدر دلش بخواد میگیره ...مرجان میگه اینجا امنیت داره جای دیگه من نمیتونم با ی هر* زه هم اتاقی باشم
۶- کلاغا خبر رسوندن دوست پسرای دوتا از مدیران خوابگاه دندون پزشک هستن😅... من میگم اینا چقدر اوپن مایندن ! خیلی مشکوکن !!😃
۷- مرجان میگه اگر دوست پسر داشتم پول این خوابگاه رو بهم میداد ... موچول گفت پس چرا هنوز سینگلی ؟ گفت چون اگر دوست پ داشتم اون وقت ی چیز دیگه ازم میخواست ... موچول گفت بیشتر دخترای اینجا فکر میکنی چجوری خرج خودشون رو میدن ؟ تو این گرونی مگه میشه زندگی کرد
.
.
.
.
۸- به مادرم گفتم کرایه خوابگاه رو میخوان زیادتر کنن ... گفت مثلا چقدر؟ گفتم مثلا فعلا ۳۰۰ تا افزایش دادن ... گفت خب ۳۰۰ تا باید بزاریم رو یا * رانه ات
۹- یکی از بچه ها تا قبل از اینکه جزو سرپرستها بشه صدای ما بود ! یعنی همه حرفای بچه ها رو به بالاییا میرسوند و مثلا از حق و مظلوم دفاع میکرد ... آقا این شد جزو مسئولین و حالا بیا و ببین چجور داره خون مارو میکنه تو شیشه و با هر بهونه ای داره ازمون پول میگیره و بعد مرجان گفت ببینید من واقعا ندارم ، شما امکاناتی برامون فراهم نکردید این کارا واسه چیه ؟ این گرونی حق ما نیست ! بعد مسئول بهش گفت کل خوابگاه ها و هتلای این منطقه زیر نظر منن شاید پارک دم در خوابگاه بتونی بری که اونجا هم راهت نمیدن البته خوابگاه سومالی هست همه در و دزد و هرز* ن که چون دختر جوونی پیشنهاد نمیکنم بری اونجا ...
یاد مسئولین فرهیخته خودمون افتادم که تا وقتی بین خودمونن چقدر چاکرم نوکرم دارن و ادعا دارن واسه همه چیز و بعد اینکه ی جایی میرسن دنبال اینن با چه بهونه و با چه حرفی به هر طریقی ازت پول بگیرن و تا خودشون پول دار تر بشن
۱۰- چقدر امشب حرف دارم ...
۱۱- پسرخاله داشت میگفت خانم فلانی بهم پیام داده شوهرم داره بهم خی* انت میکنه ...
این بشر منتظر من بود تا من نطق کنم منم گفتم مگه زندگی متاهلی همین نیست ؟!( که ی مدت بعد از ازدواج شوهرت بره با ی نفر دیگه تو راب* طه )
من اینو عادی گفتم ... اما وقتی چرخیدم قیافه پسر خاله رو ببینم دیدم با ی حالت هنگ و ی جوری که این حرف رو از دهن من باور نمیکنه داره نگام میکنه اما سریع خودش رو جمع کرد و گفت من فکر نمیکنم شوهرش همچین مردی باشه اون زن حتما داره دروغ میگه و دنبال جلب توجهه
گفتم چرا به تو پیام داده؟ میخواد ازت حرف بکشه ؟ تو رو تو دردسر بندازه ؟ این حرف اصلا به تو ربطی نداره ! اگر باز بهت پیام داد و درباره زندگیش چیزی گفت هیچ چیزی نگو ... چون اگر جوابش رو بدی یا حرفی (علیه شوهرش) بزنی احتمالش هست خود این خانم همه چیز رو بندازه گردن تو !
۱۲- مسئول بچه های اتاق پرستاری تو گروه نوشته هر کی با پوشش نامناسب تو خوابگاه دیده بشه باهاش برخورد میشه ... حالا خود دختره با شرتک میاد تو سالن :/ ... موچول میگه یکی باید خودش و بچه های اتاقشون رو جمع کنه
۱۳- من هر وقت اندام موچول رو میدیدم میگفتم این آدم تو گذشته باید ورزش سنگینی رو انجام داده باشه ... الان گفت کیک بوکس و موی تای واسه چهارسال کار میکرده ... بهم گفت اول ماه اول فقط حرکات کششی انجام میدادیم تا بتونیم پاهامون رو ۱۸۰ باز کنیم و بعد ماه دوم کم کم نحوه صحیح گارد رو یاد گرفتیم ، اصلا اینجور نیست که تو دستت رو مشت کنی جل صورتت و فقط پاهات رو عقب جلو نگه داری ... خود نحوه درست گارد گرفتن کلی تمرین داره ... و بعد ما تا کلی وقت اصلا مربیمون نمیومد باشگاه و تقریبا خودمون همه حرکات رو کار میکردیم ... بدون مربی ... اوه
۱۴-
من یک روز صبح زود مجبور شدم برم بانک
بعد ی آجُشی (مرد مسن سن بالا) پشت باجه بود بهم گفت خانم من از سیستم بانک نمیتونم وارد همچین سایتی بشم قفله برام و نمیشه ... لطفا تو واتساپ برام فایل رو بفرستید
آقا شماره داد و منم فایل رو براش فرستادم
الان میبینم اون آجوشی ... وضعیت واتساپ و همه چیزش برام بالا میاد !!!
مردم خیلی پرو ان ... خیلی
.
.
.
چرا اون لحظه نگفتم آیدی تلگرامتون رو بدید ؟؟ واقعا چرا نگفتم ؟؟ ... احتمالا دیرم شده بود و فکر میکردم اون فیل* تر ش* کن یا پراک* سی نداره و بیشتر ممکنه طول بکشه
من بلد نیستم ماکارونی درست کنم ... یعنی بلدم اما آخرش رشته های ماکارونی خمیر میشن و بی مزه :/
چند روز پیش یکی از مسئولین دانشگاه واسمون دوره گذاشتن و تاکید کردن حتما حضور داشته باشیم
یکی از پسرا کلی ما رو مسخره کرد که خانما میخوان برن و من اصلا تو این گرما نمیام شما برید و کسب علم کنید
بعد ما رفتیم تو بیمارستان دیدم ی پسری وایساده یکی از دخترا با شوک میگه تو اینجا با لباس سفید چیکار میکنی ؟؟ بعد خود مسئول بهمون گفت گایز ایشون خیلی وقته ور دست من هستن و از خیلی وقت پیش اسم نوشتن و شما هر سوالی دارید و خواستید مطمئن بشید از ایشون بپرسید
😑😒
ی بار حرف وزن دخترا شد
پسر خاله گفت واقعا فلانی چند کیلوعه؟!
ظاهرا فلانی خیلی تپل بودن و بعد پسر خاله گفت بابا ۵۰ کیلو واسه دختر زیاده ... ی دختر حدااکثر نهایتش ۵۰ باشه
بعد برگشت به من گفت فلانی تو چند کیلویی ؟؟؟
...
منم ترسیدم اظهار نظر راجبم کنه و ی چیز بهم بچسبونه گفتم نمیدونم خیلی وقته وزن نکردم :/
من خیلی خیلی دلم میخواد از لحاظ رفتاری و طرز فکر شبیه مادرم باشم ولی انگار ناموفق بودم
چون هر چه تلاش کردم دیدم نمیتونم و حرفای بقیه اینجوری بود
از مادرت دختری مثل تو بعید بود ، تو هیچ وقت نمیتونی مثل مادرت باشی ، دلم واست میسوزه تویی که به مادرت نرفتی باید چی بشی
همه این حرفا منو گوشه گیر تر کردن ، چون میگفتن به اندازه کافی خوب نیستی
مثلا ی بار زنداییم گرفتم و این حرفا رو شروع کرد من حرفی نمیزدم اما خسته شده بودم پس چشمام رو چرخوندم و زندایی هم کفری شد و کارد میزدی خونش در نمیومد :/
در همین روزا که تو لاک خودم فرو رفته بودم راضیه حرفی رو زد و منم واسه فان بودن اون کلمه رو تکرار کردم و خندیدم و اون فورا گفت خدای من مادر و دختر عین همید حتی عادتهاتونم مثل همه !!!!
من با این حرف نزدیک بود از خوشحالی گریه ام بگیره انقدر که فامیلهامون تو سرم زده بودند و از همه چیزم ایراد میگرفتن.
.
..
.
بعد اومونی گفت وقتی بچه بودی حتی ۳ سالت بود هم بقیه این دو خیلی بهم میگفتن ... که دخترت عادی نیست و چون دختره فردا درد سر میشه و اما من میگفتم من مادرشم و میدونم اون هیچیش نیست و جلوی من تو خونه هیچ مشکلی نداره و مثلا زنداییت دور از من کلی حرف بهت میزنه و سرزنشت میکنه واقعا تونسته بچه های خودش رو خوب تربیت کنه ؟
وقتی خواستم انصراف بدم تا دوباره کنکور بدم به داداش سینگل گفتم دلم میخواد اینکاره بشم (با کلی ذوق و شوق! ) ، پروژه پرتاب آپولو!(اسم رمزی هدفم)
اما اون گفت چرا انقدر خیال پردازی میکنی ؟
بعد رو به نونام گفت هیچ وقت حرف این آدم رو گوش نکن چون اون تو زندگیش به هیچی نرسیده
خیلی حرفاش برام سنگین بود و تصمیم گرفتم دیگه درباره فکرای تو ذهنم به هیچ کس چیزی نگم ... چون خیلی غیر واقعی به نظر میومد
.
.
.
تا اینکه چند روز پیش گفت من برنامه ریزی کرده بودم سال دیگه این موقع ی پروژه مثل پرتاب آپولو داشته باشم اما با این شرایط هیچ وقت نمیشه
تو ذهنم بود که این آدم وقتی ازش درباره این برنامه گفتم کلی حرف زد و مسخرم کرد و گفت تو از هیچم کمتری و از ی پروژه دور از ذهنی مثل آپولو حرف میزنی !! آپولو مسخره شده که تو واسه داشتنش تو ذهنت آرزو میچینی؟
یک حسرت خاصی تو حرفاش بود انگار در خفا کلی برنامه براش داشته
الان خودش آرزو دزدی کرده بود ؟؟
.
.
پ.ن: وقتی با دوستش صحبت میکرد و ازش راهنمایی میخواست فهمیدم واقعا تو خفا تو فکرش بوده پروژه آپولویی داشته باشه قیافه من اون موقع با چاشنی ی نیشخند بهش بود ... که مردما نیگا ! چقد زد تو سر من که پروژه آپولو یادم بره ! اون وقت خودش تو فکر این که چطوری پروژه آپولو رو راه بندازه و داخلش شرکت کنه ... هه
من همیشه فکر میکردم اگر آی کیو ایرانیا رو بخوان از بیشترین به کمترین دسته بندی کنن
اول میشه مرکز و تهران
دوم غرب
سوم شمال
چهارم جنوب میشه
چون امکانات تو کشور اینجوری پخش شده
اما
یک خبری دیدم درباره متوسط هوش واسه ایرانیا ، تو سال ۲۰۱۹ جواب تست آی کیو که از بچه ها گرفته بودن خیلی غیر منتظره بود
قسمت مرکز میانگین iq شون ۹۲.۳ !
غرب ۹۶.۴
شمال ۹۷.۵
شرق ۱۰۱.۷
جنوب ۱۰۸.۹
خیلی خیلی تعجب آوره واسم ... حالا میانگین کل اینا شده بود ۹۷.۱۲
یادش بخیر ی زمانی آتنا تو بلاگفا گفت
زبان آلمانی رو تا سطح B1 تو ی تابستون یادگرفت فقط چون اون موقع از یک بازیکن فوتبال آلمانی خوشش میومد و به این که بره باهاش ازدواج کنه 😃
.
.
.
ماشاءالله به انگیزه
مرجان چیزایی تعریف کرد که من از خنده اشک تو چشام جمع میشد 🤣🤣🤣
گفت جلسه گرفتیم با سرپرست اصلی و اون باهامون حرف میزد و قول میداد که کارها رو انجام بده و... و مثلا سرپرست میگفت اگر دوست پ دارید آدرس اینجا رو ندید نیاریدش دم در خوابگاه جلو دوربین ، من ببینم بیرونتون میکنم ... خلاصه اگر دوست پ دارید و هر غلطی خواستید کنید ببریدش دو تا کوچه بالاتر
یدفعه یکی از دخترا گفت خانم میشه خصوصی باهاتون حرف بزنیم درباره خوابگاه هست ؟
خانم فلانیم گفت اگر درباره خوابگاه هست پس به همه مربوطه
گفت آخه مربوط به اتاق ما هست
خانم فلانیم گفت نه ما اینجا رودروایسی نداریم بگو همه بشنون